نیمفادورا تانکس

شب بود که ما رو بردند به یه روستا به اسم ارنگه توی جاده‌ی چالوس. این روستا به قطع و یقین یه قطعه از خود بهشت روی زمینه. جایی که ما رفتیم یه خونه‌ی ویلایی بود که با یه شام مفصل پذیرایی شدیم و بعد برای خواب بردنمون طبقه‌ی پایین که خودش یه سوئیت مجزا بود. باورمون نمی‌شد اما توی اتاق خوابش یه در باز می‌شد به استخر با آب گرم… با این که از زور خستگی داشتیم می‌مردیم نمی‌شد از استخره گذشت چون شاید فردا شبش دیگه اونجا نبودیم… توان شنا کردن که نداشتیم ولی همون نشستن توی آب گرم چقدر حالمونو خوب کرد. بعدشم آخ جون تخت! بیهوش شدیم تا فرداش. صبح (حالا نه خروسخون دیگه) پاشدیم دیدیم صدایی از هیچ جا نمیاد! بقیه هنوز خواب بودند. قرار بود بیدار که شدیم مسیج بدیم به طبقه بالایی‌ها. (یه موبایل درب و داغان (از این‌ها که شبیه بالش است!) از یکی از همکلاسی‌های همسرجان گرفته بودیم که باید دائم به شارژر وصل می‌بود!) اومدیم مسیج بدیم دیدیم ایرانسل اونجا آنتن نداره. هیچی دیگه پاشدیم لباس پوشیدیم (اون خانواده خیلی مؤمن بودند و من با مانتو روسری وسط چادری‌ها شده بودم عین نخود توی شله‌زرد!) رفتیم توی باغ… باغی که دیشب توی تاریکی فقط چندتا درخت جلویی‌اش رو دیده بودیم پر بود از درخت‌های میوه که اون فصل گیلاس‌هاش رسیده بودند و چه گیلاس‌هایی… تا تونستیم خوردیم! توت و گیلاس سفید و آلوچه و آلبالو هم چندتایی خوردیم (سیب و زردآلو و آلو و گردو هم هنوز نرسیده بود) ولی با گیلاس قرمز و سیاه رسماً خودمونو خفه کردیم. بعدش صدامون کردند برای صبحانه، وای چه سفره‌ای… چند وقت بود توی خوردنی‌هایمان حق انتخاب نداشتیم…

اونجا چند تا بچه هم در سنین مختلف بودند یکی از یکی بهتر. شیرین‌تر از همه هم کوچکترینشان بود. با هر کدامشان یک جور دوست شدیم و دخترک شب که می‌شد می‌خواست پیش خاله و عمو بخوابد و بعد از قصه و غلت و واغلت راهش را می‌کشید برود پیش مامان خودش. صبح هم که می‌شد بعد از خوردن صبحانه راهش را می‌کشید توی باغ و صدایش را تا جایی که جا داشت رها می‌کرد و جست و خیز… بعد از عمری یک بچه دیدیم که بچگی می‌کرد و هیچکس نمی‌گفتش ندو، داد نزن… (و دلتنگی و حسرت ما برای پسرک کوچکمان…)

یک هفته‌ای همگی آنجا بودیم. شب‌های بعد توی استخر شنا هم کردیم و باز هر روز علاوه بر ظرف‌های میوه‌ی توی خانه، دلی از عزای میوه‌های باغ هم درآوردیم. تازه یک مهمانی زنانه هم رفتیم. از وقتی بچه بودم همچین مهمانی‌ای نرفته بودم. خانه قدیمی بود، آدم‌ها قدیمی و جدید قاطی بودند ولی روابطشان قدیمی بود. برای نمایش لباس و غذا آنجا جمع نشده بودند، جمع شده بودند که همدیگر را ببینند چون دلشان برای هم تنگ شده بود. شوخی‌هایشان واقعی بود، خنده‌هایشان واقعی بود، بچه‌ها تا از در وارد می‌شدند می‌رفتند توی جمع بچه‌های همسن و مادری نگران بچه‌اش نبود. هیچکس از این که من آنجا غریبه‌ام حیرت نمی‌کرد، عین یک آشنای قدیمی باهام سلام احوالپرسی می‌کردند و باهام گرم می‌گرفتند. یک نفر هم سمنوی نذری آورده بود که تا فهمیدند من دوست دارم به زور سه تا کاسه به خوردم دادند! وقتی پیاده از کوچه‌باغ‌های روستا برمی‌گشتیم آنقدر خورده بودم که به زور راه می‌رفتم و باز آلبالوهای آویزان از شاخه‌های توی کوچه چشمک می‌زد…

یک بار هم رفتیم به قبرستان روستا. یک قبرستان واقعی! قبرهای نسبتاً جدید کنار قبرهای خیلی خیلی قدیمی که دیگر هیچکس صاحبش را به یاد نمی‌آورد و بیشترشان فامیلی‌های مشترک داشتند، زیر سایه‌ی درخت‌های توت و زیر لایه‌ای از توت‌خشکه و بچه‌هایی که همینطور که آبی روی قبر مرده‌شان می‌ریختند گاهی دانه‌ای توت تازه هم از درخت توی دهانشان می‌گذاشتند. بین زنده‌هایی هم که به فاتحه آمده بودند باز زندگی جریان داشت چون همه همدیگر را می‌شناختند. یک چرخه‌ی کامل از زندگی… وقتی بمیری تا وقتی که کسی بشناسدت به دیدنت می‌آید و بعدتر که آنها هم مردند و فراموش شدی کم‌کم نوشته‌های سنگ‌قبرت و بعدتر خود قبرت هم محو می‌شود. هر چیزی تا وقتی هست که ضرورت داشته باشد و بعد باز به طبیعت برمی‌گردد…

هیچوقت برای من فرقی نمی‌کرده که مرده‌ام کجا باشد اما بعد از دیدن قبرستان ارنگه، اگر فقط یک جا باشد که بخواهم آرامش ابدی بگیرم، همانجاست! تا نبینید نخواهید دانست چه می‌گویم…

بعد از یک هفته رفتیم به خانه‌ی یکی از صاحبان باغ توی همین تهران. اینجا زندگی شکل دیگری داشت. بانوی صاحبخانه با آنکه به سن و سال از من کوچکتر بود، عین یک مادر تیمارم کرد و زخم‌های آن مدت را التیام داد. خیلی پرس و جو نکرد از چرایی و چگونگی بلاهایی که بر سرمان آمده بود. تنها می‌دانست که مشکلاتی برایمان پیش آمده و گمان می‌کرد هر چه را بخواهیم بگوییم خودمان می‌گوییم. اتاقی بهمان داد و حمام و حوله. لباس‌هایمان را توی ماشین شست و بعد لباس‌های تمیز بهمان داد تا لباس‌هایی که توی تنمان بود را هم بشوید. و همه‌ی این‌ها بی‌منت…

(یادم می‌آید خانه‌ی فامیلک‌مان که بودیم خودشان می‌دیدند لباس‌هایمان در چه وضعی است، همه‌ی لباس‌ها و چندین ملافه و پرده را هم پشت سر هم شستند و یک تعارف خشک و خالی نکردند که شما هم اگر لباس شستنی دارید بدهید. کاری که معمولاً می‌کردند و اتفاقاً این بار هم به همه‌ی افراد حاضر در آن خانه گفتند غیر از ما. بعد که خودم پررویی کردم و گفتم اگه بازم ماشین روشن کردید می‌شه شلوارلی همسرجان را هم بیندازید تویش که با دست نمی‌شود شست؟ گفتند اِ… آخه دیگه لباس‌ها تموم شد تا هفته‌ی دیگه روشن نمی‌کنیم! و لابد من کور بودم که نمی‌دیدم هر شب لباس‌های محمدشان را که از سرکار می‌آید توی ماشین می‌شویند… و لابد من آلزایمر داشتم که یادم نمی‌آمد وقتی پول داشتیم یک بار کمی چای روی شلوارلی همسرجان ریخت و من گفتم بده بگیرمش زیر آب تا لکه‌اش نماند و اصرار کردند که نشوری‌ها، خیسش کن شب با لباس‌های محمد می‌اندازیم توی ماشین و خیسش که کردم دو دقیقه بعدش خودشان یواشکی با دست شسته بودندش…)

بانو هر روز هم برای ظهر و هم برای شب غذا درست می‌کرد و من که اصرار می‌کردم اینقدر خودتان را توی زحمت نیندازید می‌گفت نه برای خودمان هم همینطور غذا درست می‌کنم. و هر بار یک عالمه تعارف‌مان می‌کرد که چرا شما غذا نمی‌خورید من هر چه کمتر درست می‌کنم باز زیاد می‌آید (یادم می‌آید خانه‌ی فامیلک را که 4 لیوان برنج برای 11 نفر می‌پختند و آنقدر کم بود که هیچکس رویش نمی‌شد سیر بخورد و از آن جهت زیاد می‌آمد) و بانو هرگز غذای گرم‌کرده جلویمان نگذاشت در حالی که من اصرار می‌کردم یک روز این همه غذایی که زیاد آمده را گرم کنید حیف است. و من می‌دانستم که غیر از دخترک شیرین‌زبان، بقیه‌شان اضافه وزن دارند و بطور معمول نباید این همه غذا درست کنند. و بانو که گاهی روزه می‌گرفت، دستپختی داشت مثال زدنی… تازه اصرار می‌کرد هر چه خواستید خودتان بردارید بخورید یا هر چه هوس کرده‌اید بگویید درست کنم یا اگر چیز خاصی هست که من بلد نیستم خودتان درست کنید، انگار کنید خانه‌ی خودتان است. بانو ظرف‌ها را در ماشین ظرفشویی می‌گذاشت و قابلمه‌هایش را قایم می‌کرد مبادا من بشویم و جاروبرقی را واقعاً به زور از دستم می‌گرفت. و همه‌ی این‌ها بی‌منت…

و همه‌ی این‌ها در حالی بود که بعدتر فهمیدم بانو کمردرد هم دارد…

بانو خودش فامیل گرمی داشت و فامیل شوهرش را هم به واقع دوست داشت. این بود که از هفت شب هفته اقلاً چهار شبش را یا مهمان بودند یا مهمان داشتند، اما به خاطر راحتی ما همه را تعطیل کرده بود.

بانو اعتقادی عمیق به حجاب داشت و همه‌ی اوقاتی که همسرجان در خانه بود چادر سرش می‌کرد. هر چه اصرار می‌کردم او از اتاق بیرون نمی‌آید و اگر بخواهد بیاید هم خبر می‌دهد، اینقدر خودتان را اذیت نکنید؛ می‌گفت نه من راحتم و عادت دارم بنده خدا را زندانی نکن توی اتاق. خیلی وقت‌ها هم دخترک را سعی می‌کرد ساکت کند یا از ما دور نگهش دارد که مبادا اذیتمان کند یا خسته‌مان کند.

گاهی برایم از زندگی خودش یا دیگران تعریف می‌کرد، تعریف‌هایی که توی هرکدام اشارتی پنهان بود به صبر و بزرگی خدا و سایر اعتقاداتش. گاهی برایم از جلسه‌های دینی و حرف‌های معلم‌هایش می‌گفت، بی آنکه قصد گوشه و کنایه داشته باشد (یادم می‌آید دعا کردن مادرشوهر سابقم را که با لابه و تضرع از خدا می‌خواست دل سنگ و سیاه ما جوان‌های گناهکار را به نور ایمانش روشن کند! و این‌ها را مخصوصاً هر وقت که من بودم با صدای بلند می‌گفت) یک بار ازم پرسید راستی نمازم را شکسته می‌خوانم یا کامل؟ گفتم که کامل. گفت مرجعم گفته و مطمئنم؟ گفتم مرجعم اینطوری است و بعد گفت که نمی‌شود اینطوری اشکال دارد و بعد برای اطمینان تلفن زد از دفتر مرجع خودش پرسید تا بعدتر من سر فرصت یک مرجع برای خودم انتخاب کنم. یک بار همسرش را ترغیب کرد که همگی‌مان را ببرد قم و من تابحال قم نرفته بودم و برنامه‌ی سفر مشهد را می‌ریخت برای زمستان. و همه‌ی این‌ها بی‌منت… (حالا این که اصلاً من اعتقادم چطوری است و اعمالم چطوری مربوط به بحث نیست. مهم این بود که او تا جایی که می‌توانست سعی داشت کمکم کند و کمکش هم هیچ زورکی نبود)

خیلی جزییات دیگر هم بود که شاید به چشم یا گفتن نیاید ولی من می‌فهمیدم و حسش می‌کردم. بانو، شکلی از خوبی را نشانم داد که شاید تا آن روز ندیده بودم. بانو برای همیشه در ذهنم تصویری ساخت که شکلی بسیار خاص دارد. بانو برای همیشه مرا ممنون محبتش کرد. شاید او نمی‌دانست هر گوشه‌ی رفتارهایش برای من چه گنجی است؛ شاید از روی خوبی ذاتی‌اش این کارها را می‌کرد و شاید هم کاملاً آگاهانه، نمی‌دانم. اما به هر حال شما هر چه اسمش را می‌گذارید بگذارید: کارما، اجر، ثواب، پاداش اخروی، هر چه… بانو سهمی عظیم به نام خودش زد.

تقریباً ده روزی هم در این بهشت بودیم. بعد منتقل شدیم به خانه‌ای در قیطریه که خالی بود. جایی که بعدتر متوجه شدم تابحال (غیر از شب‌های دره کارا) جایی شمالی‌تر از آن نخوابیده بودیم! آنجا بعد از مدت‌ها باز توانستیم خودمان باشیم، تنها با هم. بی‌حجاب. راحت. بعد از مدت‌ها فضای خصوصی داشتیم. نمی‌دانید چه نعمتی است. بعد از مدت‌ها خودمان آشپزی کردیم و چه لذتی داشت. آنجا هم تقریباً دو هفته به معنی واقعی زندگی کردیم و بعدتر ناگزیر با برگشتن صاحبان خانه، ما هم باید برمی‌گشتیم به شرایط واقعی.

مهمانی بازی و بهشت تمام شد و یادش برای همیشه در یادمان ماند…

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب