نیمفادورا تانکس

این که مطالب این پست را چرا و چطور می‌دانم شاید روزی برایتان بگویم شاید هم نه! اما آرزو دارم به بچه‌هایمان این‌ها را یاد بدهیم نه آن که به خیال خودمان با پاستوریزه نگهداشتن‌شان مواظب‌شان باشیم. آنها بالاخره یک روز با مخدر (و خیلی چیزهای دیگر) روبرو خواهند شد و امیدوارم برای آن روز مهارت این رویارویی را از ما یاد گرفته باشند. این تنها راه مطمئن برای محافظت آن‌هاست.

خود من تا همین چند سال پیش هیچ اطلاع درستی از اعتیاد نداشتم. همه‌ی تصویرهایم همان «آتقی» بود و یکی دو تا آدم تریاکی‌ای که دورادور دیده بودم و خودکشی(=اوردوز) بعضی‌شان را شنیده بودم. هیچوقت هم وسوسه نشدم که هیچ نوع مخدری را برای یک بار هم که شده امتحان کنم. والدینم چندان فرصت نکردند مهارتی در این زمینه بهم یاد بدهند. من شاید در این مورد فقط شانس آوردم که در سن بحران سرم به اجبار با چیزهای دیگری گرم شد و شخصیتم طور دیگری شکل گرفت که لذتش را جاهای دیگری جستجو کند. اما محافظت و پرورش بچه‌هایم را حداقل در این زمینه هرگز به شانس واگذار نخواهم کرد…

بگذریم. برای این که نوشته‌های بعدی‌ام را راحت‌تر بگیرید، فکر می‌کنم بهتر باشد اول مختصر اطلاعاتی برای آنها که نمی‌دانند و بعدتر هی می‌خواهند سر از ماجرا درنیاورند بنویسم! البته باید بگم نوشته‌های من مرجع نیست و فقط از دیده‌ها و شنیده‌هایم می‌آید.

آنچه که به طور عام مخدر می‌نامیم‌اش اینجا سه گروه عمده دارد: مخدر، محرک و توهم‌زا. هر سه‌ی این‌ها به اشکال گوناگون مصارف دارویی و مجاز هم دارند اما منظور من همان است که اعتیاد می‌نامندش. همه‌شان هم برخلاف آنچه بین معتادها شایع است به شدت اعتیادآورند.

اینم بگم که من کلمات قشنگ برای این موارد استفاده نمی‌کنم که یک وقت خدای نکرده دل نازک کسی جیز نشود! بگذار بشود. به اعتیاد نمی‌گویم سؤمصرف، به معتاد مصرف‌کننده. قبح این کثافت را نباید شست. گیرم اسمش را قشنگ کردی، واقعیتش چه؟

مخدرها پایه‌شان مرفین است؛ معروف‌ترین و قدیمی‌ترینشان هم تریاک. تریاک (خمیر سفت قهوه‌ای) را هم می‌خورند، هم دودش را می‌کشند که البته بویش دنیا را برمی‌دارد. تأثیرش نسبت به سایر همنوعانش خیلی قوی نیست ولی پایدارتر است. از آن قوی‌تر هروئین (پودر سفید) است که هم دودش را می‌کشند و هم با آب تزریقش می‌کنند و هم اسنیف می‌کنند که مستقیماً کشیدن پودرش است توی بینی. نسبت به تریاک قوی‌تر است و ماندگاری تأثیرش کمتر. نسل بعدی کراک (سنگ‌های کوچک شبیه گچ سفید یا کرم) است که گرچه در بلاد کفر از کوکائین (محرک) مشتق شده، اما اینجا یک جور غلیظ شده‌ی هرویین است که معمولاً دودش را می‌کشند اما موارد تزریق هم شنیده شده. تأثیرش بسیار قوی‌تر از تریاک و ماندگاری‌اش بسیار کمتر است. تقریباً بویی ندارد و ابزار مورد نیازش خیلی جمع‌وجورتر از ابزار مصرف دیگر مخدرات. قیمت هیچکدام اینها هم چندان زیاد نیست و فراوانی‌اش آنقدر که هرجا سر یک چهارراه «حیران» بایستید خیلی زود خودشان سراغت می‌آیند و پول که بدهی تمام است. در مقایسه اگر مثلاً بخواهی یک ورق فلوکستین (داروی خفیف ضدافسردگی) را بدون نسخه پیدا کنی مدت بسیار بیشتری را باید صرف کنی و اقلاً یک منطقه‌ی شهرداری را زیر پا بگذاری!

تأثیر آنی این گروه کم و بیش همان است که مرفین دارد: تسکین و خواب‌آلودگی (=نشئگی). اصلش این است که بدن آدمیزاد خودش به مقدار کمی مسکن تولید می‌کند برای تسکین درد حرکت استخوان‌ها روی غضروف‌ها، اما بعد از مصرف مداوم مقداری بیشتر از آنچه نرمال بدن است (=اعتیاد)، بدن که می‌بیند این ماده در خون هست دیگر دست از تولیدش برمی‌دارد و بنابراین اگر این مخدر را بهش نرسانی استخوان‌دردی می‌گیری که نگو! اصطلاحاً خمار می‌شوی. خوردن مواد شیرین مثل نبات یا خرما باعث می‌شه مرفین به اصطلاح بزنه بالا و خوردن آبلیمو یا شیر هم اثرش رو تا حدی خنثی می‌کنه (اصطلاحاً اونو می‌بُره). مصرفش چند پیامد دیگر هم دارد: خارش دماغ، خمیازه و به‌هم‌ریختگی درک زمان. اگر این معتادهای قیافه تابلو را کنار جوی خیابان دیده باشید می‌توانید منظورم را متوجه شوید. یارو خم شده همونجوری انگار چرتش برده، یا یه چیزی از دستش می‌افته می‌خواد اونو برداره یه چیز دیگه می‌افته و این جریان می‌تونه اقلاً نیم ساعت طول بکشه در حالی که از دید اون، همه چیز سرعت و روند نرمال داره و شاید چند لحظه‌ی کوتاه به نظرش بیاد. موقع نشئگی هم به پرحرفی غیرطبیعی می‌افته. گفتم نشئگی، تصحیح می‌کنم: بعد از اعتیاد، دیگه نشئگی وجود نداره! مخدر فقط رفع خماری می‌کنه، همین.

اما به نظر من اعتیاد مرفینی دقیقاً و فقط این نیست. یه معتاد، بیشتر از اونچه به جسمش صدمه بزنه روانش نابود می‌شه. دچار خمودگی می‌شه. دچار بی‌عملی می‌شه در حالی که فکر می‌کنه به شدت مشغول فعالیته. توانایی ارزیابی شرایط و تصمیم‌گیری رو از دست می‌ده. خیال می‌کنه کنترل اوضاع دستشه در حالی که کنترل خودش دست مواده! صبح (=ظهر) که بیدار می‌شه اولین فکرش اینه که مواد اون روزش رو جور کنه و بعد مکانی پیدا کنه که بتونه بکشه. هر چیز دیگه‌ای در درجه‌ی بعدی اهمیته که درواقع دیگه فرصت چندانی هم برای چیز دیگه‌ای باقی نمی‌مونه. آدمی که تا دیروز فعال و خلاق و مهربون بود، تبدیل می‌شه به یه موجود بی‌مصرف و بی‌مسؤلیت و عصبی. بهتر بگم: از بین می‌ره، نابود می‌شه.

 

نوع بعدی، محرک‌ها هستن که معروف‌ترین و پرمصرف‌ترینشون شیشه (دانه‌های بلوری بی‌رنگ یا سفید شبیه خرده‌نبات) است.(انواع دیگر هم کوکایین و اکس) بیشتر دودش رو می‌کشن ولی موارد تزریقش هم هست. اینم بوی خاصی نداره و ابزارش هم دست و پاگیر نیست. خیلی هم گرون نیست. اثر فوری‌اش اینجوریه که خواب رو از سر آدم می‌پرونه و علاوه بر یه مقدار توهم، دقت و هوشیاری رو به شکل کاذب افزایش می‌ده. از اونجایی که فعالیت بدنی در پی این بی‌خوابی زیاد می‌شه بدن دچار کم‌آبی می‌شه و اینه که باید بعدش زیاد آب خورد. این آب همچنین باعث باز شدن یا بالا زدن شیشه می‌شه و می‌گن خوردن نمک یا چیزهای شور هم می‌بُردش. اثر کمبودش هم شبیه خماری مرفین، درد نداره بلکه بی‌حوصلگی و کلافگی شدیدی داره که بهش می‌گن نَسَقی. به همین دلیل هم شایعه که اعتیاد نداره! و به این دلیل دوم مصرفش هر روز داره شیوع بیشتری پیدا می‌کنه و خیلی از کسانی که اعتیاد مرفینی‌شونو مثلاً ترک کرده‌اند به شدت گرفتار شیشه‌اند ادعا هم می‌کنند که پاک‌اند و گرفتار شیشه نیستند و هر وقت جنس نباشد یا اراده کنند هم عین خیالشان نیست، در حالی که عیناً شبیه اعتیاد مرفینی همش دنبال تهیه و مصرفش هستند. بعضی زن‌ها هم هر چند وقت یه بار برای لاغر شدن شیشه‌باز می‌شن.

کسی که اعتیاد شیشه داره فعالیت مغزی‌اش تشدید می‌شه و در اثر اون یا باید فعالیت فیزیکی داشته باشه که مصرفش کنه یا این که مغزش به ناچار شروع می‌کنه به فعالیت ذهنی؛ خیال می‌کنه سوپرمن شده! خیلی کارها ازش برمیاد و خیلی چیزها رو باید کنترل کنه که بدون نظارت دائمش از هم خواهند پاشید. به شکل غیرقابل کنترلی حرف می‌زنه و طبعاً بیشتر حرف‌هاش هم ستایش خودشه و خیانت‌ها و نامردی‌ها و حماقت‌های بقیه. دروغ هم البته تا دلتون بخواد. این پرحرفی، شدت بیشتری نسبت به یه معتاد مرفینی داره چون اون اقلاً یا در اثر اوردوز یا دراثر خماری چرتش می‌بره اما این یکی می‌تونه سه شبانه روز بدون توقف زر بزنه و تحمل همچین آدمی اصلاً کار آسونی نیست.

می‌بینید که اثرات فوری کراک و شیشه دقیقاً برعکسه. به همین دلیل هم بعضی از معتادهای کراک وقتی از مرفین اشباع می‌شن و دیگه بدنشون مقدار بیشتری رو نمی‌تونه تحمل کنه (علایم مسمومیت می‌دن مثل تهوع) یه مقدار شیشه می‌کشن تا سطح مرفین پایین بیاد و بتونن باز هم کراک بکشن. نگید حالا چه اجباریه؟ آدم معتاد نمی‌تونه منطقی فکر کنه، حتی شاید اصلاً نمی‌تونه فکر کنه.

شیشه به بعضی آدم‌ها نمی‌سازه به این معنی که دچار توهم‌های عجیب غریب می‌شن مثلاً خیال می‌کنن زنشون بهشون خیانت کرده یا دچار دردها و بیماری‌های متعدد هستن، یه چیزی عجیب‌تر از پارانویا. حتی معروفه که یه نفر با خوردن اکس (که یه نوع دیگه‌ی محرک‌ئه) توی اتاقی که داشته به دبوارهاش رنگ آبی می‌زده خفه شده و بعد از کالبدشکافی توی ریه‌هاش پر از آب بوده! (راست و دروغش گردن همونی که گفته)

 

از گروه توهم‌زاها هم ماری‌جوانا یا گراس هست ولی معروف‌تر و معمول‌تر از اون حشیش‌ئه (خمیر قهوه‌ای) که معمولاً خرد شده‌اش رو توی توتون یه سیگار مخلوط می‌کنن (سیگاری) و عین سیگار می‌کشن که البته بوی نسبتاً زیادی داره. (اگه می‌خواید بوش رو حس کنید از یکی از این اسانس فروش‌ها بخواید عطر یاتاقان بهتون بده، عیناً همون بو رو می‌ده) با حشیش می‌شه فازهای مختلفی گرفت. یعنی اگه با کشیدن حشیش به خودت بگی زیبا و قوی هستی بعدش واقعاً احساس جذابیت و قدرت داری یا این که مثلاً قوای دیداری یا شنیداری‌ات رو خیلی حساس کنی و برعکس اگه فاز افسردگی و گریه زاری بگیری ممکنه بعدش خودکشی کنی. کشیدن حشیش باعث می‌شه احساس گرسنگی کنی و به طور غیرعادی شروع کنی به خوردن غذا و اگه احیاناً سیستم عصبی به هم بریزه و مثلاً فک قفل بشه می‌شه با چپوندن یه مقدار کره توی دهان و بلع ناخودآگاهش این انقباض عضلانی فک رو کمی رفع کرد اینه که می‌گن کره باعث بریدنش می‌شه اما در واقع اینطور نیست. نرسیدن جنس هم باعث نسقی می‌شه.

اثر دراز مدتش هم مختل شدن عملکرد مغز و از بین رفتن حافظه‌ی کوتاه مدته. یعنی توی هر موردی که آدم از مغزش استفاده می‌کنه اختلال ایجاد می‌شه، ممکنه شخص در حال حرف زدن باشه و یهو وسط حرفش متوقف بشه. به نظر من یه نوع زندگی دوگانه یا یه جور دوشخصیتی شدن، منتها این دنیاها یا شخصیت‌ها خیلی جدا از هم نیستن و خیلی با هم قاطی شدن.

 

دو نکته رو باید اضافه کنم. اول این که موادی که گفتم مخدرها رو می‌بُره، بیشتر در مورد مخدرهای مرفینی کاربرد دارند و محرک‌ها و توهم‌زاها رو به این آسونی‌ها نمی‌شه برید. بعد هم این مواد بُرنده خیلی اثر مطلقی ندارند یعنی اگه کسی یه نوع مخدر رو استفاده کنه بعدش نمی‌تونیم با خوراندن متضادش اثرش رو کلاً از بین ببریم و مخصوصاً اگه خدای نکرده جایی با کسی روبرو شدین که اوردوز کرده و حالش بد شده بهتره که سریعاً به دکتر برسونیدش. نترسید دکترها تجربه‌ی کافی در مواجهه با این موارد دارند و کارشان هم فقط درمان است، نه کسی را گزارش می‌کنند و نه کسی را به زور جایی می‌فرستند.

دوم هم این که درسته مخدرها کلاً همه چیز رو مختل می‌کنند اما مسؤلیت اعمال یه معتاد هنوز کاملاً به گردن خودشه. این که می‌بینید کسی که جرمی مرتکب شده می‌گه مثلاً شیشه کشیده بودم و نمی‌فهمیدم دارم چیکار می‌کنم مطلقاً حرف مفته. چطور بگم، شبیه اثر الکل فرض کنید. کسی که همیشه آدم آرومی هست یهو در اثر مستی عربده نمی‌کشه و فحش خواهرمادر نمی‌ده. کسی که یهو اعمال غیرعادی یا جرم ازش سر می‌زنه دقیقاً می‌دونه و می‌فهمه داره چیکار می‌کنه، منتها الکل یا مخدر رو بهونه‌ای می‌کنه که اعمالش رو توجیه کنه و به نوعی شخصیت اصلی و امیال سرکوب شده‌اش رو بروز بده.

 

حالا شناخت انواع و اثرات را همینجا و در همین حد بگذاریم و از ترک بگیم!

از قدیم‌الایام، یه روش وجود داشت که بهش می‌گفتن ترک یابویی! این طور که طرف یا خودش یهویی می‌ذاشت کنار یا اطرافیان اصطلاحاً می‌بستنش به تخت تا یا سم از خونش و اعتیاد از جونش دربیاد یا کلاً جونش دربیاد! این روش هرچقدر مقدار مصرف و مدت اعتیاد بیشتر بود سخت‌تر می‌شد. به طور معمول هم (مخصوصاً در مواردی که اجبار از اطرافیان ناشی می‌شد) جواب نمی‌داد. بعدتر از پی پیدا شدن جماعت الکلی‌های گمنام یا AA (مخفف alcoholic anonymous) در بلاد کفر، یه همچین انجمن‌هایی اینجا هم پیدا شد به اسم جمعیت معتادین گمنام یا همون NA (مخفف narcotic anonymous) با این توضیح که فقط کسی می‌تونه حال و روز یه معتاد رو بفهمه و بهش کمک کنه که خودش هم تجربه‌ی اعتیاد داشته و کسانی که با این روش ترک می‌کردن، بعدش می‌شدن راهنمای کسی که می‌خواست ترک کنه یا اصطلاحاً مسافر و راهنما کسی بود در حد یک پله بالاتر از سطح سواد و شخصیت اجتماعی مسافر که بتونه بهتر حرفشو بفهمه و مسافر هم بتونه راحت‌تر بهش اعتماد کنه. کسی اونجا به فامیل و عنوانش شناخته نمی‌شد، همه یه اسم کوچیک بودن با پسوند «یه مسافر» و سن هر کس از زمان شروع پاکی‌اش حساب می‌شد و براش تولد می‌گرفتن. اصل این ماجرا یه جور سیر و سلوکه با 12 قدم و 12 گام یا همچین چیزهایی که الان اسم قدم‌ها و جزییاتش یادم نیست. کسی به زور سفرش رو شروع نمی‌کرد و شرط اول، خواستِ خود مسافر بود. این روش در خیلی از موارد موفق بوده اما… («اما»ش رو بعداً می‌گم!)

بعدتر یه چیزی ابداع شد به اسم کمپ ترک اعتیاد یا خانه‌ی بهبودی. این کمپ‌ها، با گرفتن هزینه‌ای، معتادان رو به صورت خودمعرف و یا با معرفی یکی از افراد خانواده می‌پذیرند و البته سفارش خفت کردن رو هم از خانواده‌ی معتاد انجام می‌دهند، یعنی یه پولی اضافه‌تر می‌گیرند و دونفر هیکلی می‌روند طرف را از توی خانه‌اش می‌آورند توی کمپ و داد و فریاد یارو هم به هیچ‌جا نمی‌رسد. هر معتاد رو بیست و یک روز نگه می‌دارند و به صورت یابویی و بعدتر جلساتی شبیه به آنچه در NA می‌گذرد ترکش می‌دهند. ظاهراً این روش هم موفقیت‌هایی داشته اما آمار نشون می‌ده که خیلی از معتادها، مشتری دائم کمپ‌ها می‌شن و حتی بعضی‌هاشون هر چندوقت یک بار میان که فیلتر عوض کنند! یادتان هست گفته بودم مخدرها بعد از یه مدت اعتیاد دیگه حالی به معتاد نمی‌دن و فقط رفع کتی است؟ این‌ها میان که بدنشون پاک بشه و بتونن دوباره یه مدتی نشئگی رو تجربه کنند؛ به این می‌گن فیلتر عوض کردن. متأسفانه علاوه بر این که این روش هیچ کاربردی نداره، این میان مافیایی هم وجود داره که معتاد رو پاک نمی‌خواد بلکه سعی می‌کنه با حفظ ظاهر، همیشه معتاد نگهش داره چون براش منبع درآمده. (راجع به این هم بیشتر خواهم گفت)

تبلیغ‌های ترک با مواد گیاهی و سم‌زدایی یک‌روزه زیر نظر پزشک و این حرف‌های مفت را هم که کلاً جزو روش‌های ترک حساب نمی‌کنیم چون فقط تبلیغ کالاها و خدمات تجاری هستند مطلقاً بدون فایده. از تبدیل شدن اعتیاد مرفین به اسم درمان، به اعتیاد متادون و داروهای مشابه هم چیزی نمی‌گم.

چند وقتی است یک روش دیگر پیدا شده و آن تبدیل هر اعتیادی به شربت تریاک است (زیر نظر پزشک و با دوزی که او تعیین می‌کند) و کم کردن تدریجی آن در طول حدود یازده ماه یا یک سال. در طول این مدت هم جلسات منظم مشاوره توسط یک روان‌درمانگر حرفه‌ای که برای این کار آموزش تخصصی دیده برگزار می‌شه. این روش، درمان جسم و روان رو همزمان پیش می‌بره و بعدش برخلاف این شایعه که اعتیاد درمان نداره و وسوسه‌اش تا آخر عمر همراه معتاد باقی می‌مونه، می‌شه ادعا کرد که ترک انجام شده و بیماری اعتیاد درمان شده. درصد موفقیتش هم نسبت به روش‌های دیگه به شکل معنی‌داری بالاتره. (البته روش‌های دیگه‌ای هم در دنیای پیشرفته در حال آزمایش هست که ما حالاحالاها از نتایجش بی‌بهره‌ایم!)

این وسط روش‌های ترکیبی هم وجود داره مثل کنگره 60 که شربت تریاک رو با جلسه‌های NA و توصیه‌های راهنما قاطی کرده‌اند که باز هم موفقیت‌هایی دارند اما اشکال کار جای دیگری است.

اون دو موردی که گفتم بیشتر در موردش می‌نویسم اینجاست. کمک رو باید از متخصص گرفت. کسی که قبلاً معتاد باشه اوکی حرف معتاد دیگه‌ای رو خوب می‌فهمه ولی معلوم نیست بتونه کمکش کنه و یک روش در مورد همه و همه جواب نمی‌ده. نتیجه اینه که در هر پس‌کوچه‌ای می‌تونید یه جلسه‌ی انجمن NA پیدا کنید ولی توی جلسات معتادین (غیر از جلسات عمومی) که به طور خصوصی برگزار می‌شه و هیچکس غیر از معتادین توش راهی ندارند در خوش‌بینانه‌ترین حالت چه اتفاقی می‌افته غیر از تکرار و تکرار یه مشت تجربه‌های مشترک به توصیف‌های گوناگون و بی‌حاصل؟ به زبون ساده‌تر تکرار یک مشت اراجیف… چی بگم! به هرکدومشون اینو بگی صاف درمیاد که بین به‌پاکی‌رسیده‌های ما دکتر و مهندس هم هست اونا که اراجیف نمی‌گن! باشه دستشون هم درد نکنه ولی چه ربطی داره؟ مگه شما قلبتون درد بگیره پیش دکتر پوست و مو می‌رید؟ منظور من کسیه که آموزش تخصصی برای ارائه‌ی مشاوره به بیمار برای ترک اعتیاد دیده. خیلی‌ها رو دیدم که ادعای چند سال پاکی دارند، اما رفتارهای معتادگونه‌شون هنوز همونه که بود. هیچ قدمی برای تغییر اون شرایط‌شون که باعث اعتیاد شد برنمی‌دارند و ادعای بودن در گام فلان و قدم بیسار دارند. از اعتیاد به شیشه هم با ادعای این که وابستگی نداره قبلاً گفتم، عین همون حرفی که یه روزی راجع به تریاک و کراک‌شون می‌گفتند… دوست دارید یه جمله‌ی کلیشه‌ای‌شونو بگم تا قشنگ حرفم براتون جا بیفته؟ «لغزش، مالِ معتاده!» گرفتید دیگه نه؟

اما مافیای حاکم بر کمپ‌های بیست و یک روزه خیلی کثیف‌تر از یه حماقت ساده است. واقعاً حوصله و اعصاب نوشتن روش‌هاشون رو ندارم. (شاید یه روز دیگه نوشتمش و اگه شما هم روزی پای حرف‌های یه معتاد کمپ رفته بشینید تصدیق خواهید کرد که تکرار این تجربه‌های عیناً مشابه، از سر اتفاق نیست) اما اگر معتاد بعد از درآمدن از کمپ، گوسفندوار دستورات راهنما رو اجرا کرد که هیچی، مشتری دائمی و خوبیه؛ وگرنه توسط گوسفندهای حلقه‌به‌گوش دیگه، برنامه‌ها یکی بعد از دیگری اونقدر سرش اجرا می‌شن که طرف کم بیاره و گوسفند شدن رو قبول کنه. خیلی از معتادهای کمپ رفته حتی نمی‌دونند در حال اجرای چه برنامه‌ای برای یه بدبخت دیگه هستند و خیال می‌کنند دارند با این کار بهش «خدمت» می‌کنند.

از همه‌ی این حرف‌ها بگذریم…

بلایی که مخدر (از هر نوع که باشد) سرِ یک مرد می‌آورَد، مطلقاً قابل مقایسه با کاری که با یک زن می‌کند نیست. وقتی یک مرد معتاد می‌شود، «زن»‌اش (منظورم زن زندگیش است اعم از همسر، مادر، خواهر،…)، تا مرز فروپاشیِ جسم و روانش، جان می‌کَنَد که مردش را بیرون بیاورد و همزمان بچه‌اش و زندگیش (یا آنچه از زندگیش باقی مانده) را با چنگ و دندان، نگه دارد. وقتی هم که ببیند تلاشش سر به سنگ کوبیدن است و از این خرد شدن جمجمه، سنگ حتی رنگی هم نمی‌شود، سرِ خودش و بچه‌هایش را می‌گیرد و راهش را می‌کشد بیرون از منجلاب و یک تنه زن و مردِ زندگیِ خودش و بچه‌هایش می‌شود… حالا نه در همه‌ی موارد، اما شکلِ غالب این روند همین است…

اما وقتی یک زن گرفتار می‌شود… وای از آن روز… وای

زن بودن، نفْس زندگی است. وقتی زنی معتاد می‌شود، زندگی، در همه‌ی ابعادش، به سرعت پژمرده می‌شود و می‌خشکد. هرچه حضور و وجود زن (بی اعتیاد)، زندگی‌ست، (در اعتیاد) معکوس می‌شود و به همان شدت همه چیز ویران می‌شود و می‌میرد. زن (معمولاً) وقتی معتاد می‌شود که یا مردش معتاد باشد یا مردِ سالم برود و به ناچار مردهای معتاد دورش جمع بشوند. آن وقت، دیگر چه کسی می‌خواهد به یاد زندگی و طفلکان معصوم باشد؟ یارو خیال می‌کند تنها از خودش مایه می‌گذارد و می‌بازد؛ اما کسی که یاد خودش هم نیست به یاد کدام دیگری می‌تواند باشد که حالا بخواهد به فکرش هم باشد؟ رها کنید افسانه‌های پدری و مادری را! همه‌شان کشک است. مادری و پدری به شکلِ روابط و صرف وقت و توجه است و نه هیچ چیز دیگر؛ حتا رابطه‌ی بیولوژیک. و بین پدر و مادر معتاد و فرزندشان هیچکدام اینها وجود ندارد… از بین می‌رود به اجبار و حتی ندانسته. و در بدترین و پیشرفته‌ترین حالات حتی کاملاً آگاهانه… بچه محبت نمی‌بیند آموزش نمی‌گیرد گرسنه می‌ماند بیمار می‌شود آسیب فیزیکی می‌بیند (جدای از آسیب روانی که از قبل از روزِ اول می‌دید، از روابط و مشکلاتی که زمینه‌ی اعتیاد شد) و به زودی می‌میرد. خیلی سنگدلانه است اما عین واقعیت… آنوقت همین‌ها هم، به بقیه‌ی مصیبت‌های زن معتاد تلنبار می‌شود و باعث می‌شود هیچی ازش باقی نماند. صورت زنهای معتاد قابل نگاه کردن نیست که سعی می‌کنند به ضرب و زورِ آرایش‌های غلیظ بپوشانندش (که افاقه هم هیچ نمی‌کند) این مُردگی چهره بین زن و مرد مشترک است، اما زن معتاد (به اعتراف خودش هم) دیگر هیچ چیز از زنانگی‌اش باقی نمی‌ماند که هیچ مردی (حتی از قماش خودش) بتواند «نگاه»ش کند…

این روند، به ناچار همیشه و همیشه همراه است با کثافتی دیگر: «خاک‌توسری»، «دست خر توُ لجن زدن». و به لجن‌ترین شکل ممکن‌اش. وقت خوشی، خنده‌ها و شوخی‌ها سرشارند از وقیحانه‌ترین کلمات و وقت جنگ، کار می‌کشد به شمردن دفعات و حساب‌کتاب… واقعاً نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم شکل خاک‌توسری‌شان چه تهوعی می‌تواند دچار یک آدم سالم کند…

اینجاست که دل آدم درد می‌گیرد… دست کدام‌شان را بگیری؟ این مصیبت، اپیدمی دارد…

طفلک بچه‌ها… معصوم بچه‌ها… مظلوم بچه‌ها

کدام‌شان رابگویم؟

محسن شانزده ساله‌ای که از شدت مصرف اوردوز کرد و مُرد؟

امیرحسین نه ساله‌ای که آشغال جمع می‌کرد و می‌فروخت تا بتواند لقمه نانی بخرد چرا که وقتی از خانه‌ها چای و قندی گدایی می‌کرد، هنوز نخورده، عزا می‌گرفت که گیرم این یک وعده، دوباره که گرسنه شدم چه خاکی توی سرم کنم؟

سحر هشت ساله‌ای که آنقدر غذا نخورده بود که اسم وعده‌های غذا را یادش رفته بود و به شام و ناهار هردو می‌گفت ناهار؛ به کاپ کورن می‌گفت لوبیا پخته و اسم خیلی از میوه‌ها و غذاها را حتی نشنیده بود. نه غذاهای عجیب غریب، همین غذاهای معمولی روزمره. سحری که کلمات کافی برای بیان احساساتش بلد نبود و معنی تصور کردن را نمی‌دانست. سحری که خرید کردن را بلد نبود و انتخاب کردن برایش مفهومی نداشت. سحری که انگار بعد از سال‌ها وقتی یک جفت کفش اندازه‌ی پایش پوشید، همه‌ی مسیر برگشت را عین گنجشک با خوشحالی ورجه‌وورجه کرد…

محمد کوچولویی که کسی نمی‌دانست چندماهه است و واکسن یعنی چه و با خنده چای شیرین توی حلقش می‌ریختند که اینم عملی‌ئه، نشئه می‌شه… و بچه‌ی معصوم با اعتیاد متولد شده بود و هر چند روز یک بار محبت مادرش را با خوابیدن زیر دودش و «بوخوره شدن» تجربه می‌کرد…

و کوچولوی سه ماهه‌ای که اسمش را ندانستم… وقتی مُرد مادرش نخواست باور کند و از خانه رفت و پدرش بعد از شنیدن این که مدت‌هاست دیگر نمی‌شود کاری برایش کرد، جسم بی‌جان بچه را بغل کرد و از بیمارستان دزدید و برد کنار خودش وسط جاده دراز کرد بلکه خلاص شود…

بیشتر این بچه‌ها شناسنامه ندارند، گاهی پدرشان معلوم نیست و هیچکس زیربار نمی‌رود. از وقتی چشم باز می‌کنند اطرافشان انواع مواد و معتادهای جورواجور می‌بینند و فرمان‌های اینو بیار اونو ببر برای سیگار و فندک و ابزار دیگر به کار می‌رود. مدرسه نمی‌روند ولی دروغ گفتن را خیلی زود و ماهرانه یاد می‌گیرند. رشد اجتماعی ندارند. فکر کردن و تصمیم گرفتن را بلد نیستند. هیچ مهارت اجتماعی‌ای ندارند؛ فقط داد زدن و چیز شکستن و کتک‌کاری دیده‌اند (و یاد گرفته‌اند). بزرگ که می‌شوند چه کاری را بلد هستند غیر از تبدیل شدن به نمونه‌ای دیگر از پدر و مادرشان؟ و پیدا کردن جفتی شبیه خودشان؟ و تکرار این دور باطل…

طفلک بچه‌ها… معصوم بچه‌ها… مظلوم بچه‌ها

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب