نیمفادورا تانکس

می‌گویم شما هم از آن عادت‌های خواب دارید؟ مثلاً اگر بالش‌تان عوض شود خوابتان نمی‌برد؟ من یک نمونه‌ی کامل از آدم‌های بدخواب بودم! اگر بالش‌ام عوض می‌شد تا صبح هی عین کتلت پشت و رو می‌شدم و خبری از خواب نبود، صبح هم گردن‌درد داشتم. اگر تشک و پتویم هم عوض می‌شد همینطور، تازه عادت داشتم موقع خواب حتماً رواندازی (حتی شده یک ملافه) داشته باشم وگرنه خواب بی خواب. اگر بنا به هر دلیلی عادت به تخت داشتم و مجبور بودم روی زمین بخوابم (یا برعکس) مدت‌ها طول می‌کشید تا به وضعیت جدید عادت کنم. همه‌ی این‌ها سهل است، حتی اگر جهت خوابیدنم عوض می‌شد خواب در کار نبود. مطلقاً نمی‌توانستم بین یک آدم دیگر و دیوار یا بین دو نفر دیگر بخوابم. اگر نفر کناری‌ام بی‌خواب شده بود و هی غلت می‌زد هم بیدار می‌شدم. دمای هوا باید متعادل می‌بود و جریان باد (مثل پنکه) مزاحمم بود. هر نوع نوری هم البته مزاحمم بود از نور چراغ‌خواب اتاق دیگر و نور لامپ توی کوچه بگیرید تا آن LEDهای کوچک دستگاه‌های برقی که وضعیت «استندبای» را نشان می‌دهند. خیلی لوس بودم نه؟

اما «صدا» برایم مقوله‌ی دیگری بود… نمی‌دانم من دامنه‌ی شنوایی‌ام بیشتر از مردم عادی است یا نسبت به صدا حساس‌تر هستم. هر چه هست، روز و شب از صداهای اضافه‌ی اطرافم در عذابم. هیچ موسیقی یا فیلمی را نمی‌توانم با صدای بلند بشنوم و هر جا باشم دائم کنترل توی دستم است و مشغول کم کردن صدا هستم. شب که می‌شود حساسیتم شدیدتر می‌شود. صدای کمپرسور یخچال، صدای چکه‌های آب، صدای تیک‌تیک ساعت، صدای نفس کشیدن آدم‌های اطراف (خروپف نه ها! آن جای خودش!) صدای جارو کشیدن رفتگر توی کوچه، صدای خرت خرت کردن سوسکی احتمالی توی آشپزخانه… باورتان نخواهد شد اگر بگویم حتی یک بار از صدای پای مورچه‌هایی که روی کیسه نایلون سطل آشغال راه می‌رفتند بیدار شدم! همسایه‌ها و مهمانی‌های تا دیروقتشان و خداحافظی‌های به سبک ایرانی‌شان هم جای خود. همیشه هم سکونت در جایی را انتخاب می‌کردم که بالاترین طبقه باشد. تنها صدایی که دوست داشتم و آرامم می‌کرد صدای باران بود… خیلی وقت‌ها که ناگزیر بودم، از آن صداگیرهای محافظ گوش که توی تانک‌ها هست یا کارگرهای مته‌برقی باید استفاده کنند توی گوشم می‌گذاشتم تا شاید اقلاً شدت صدا را کمی قابل تحمل‌تر کند.

موقع خواب باید حتماً یک شلوار سبک پایم بود و هیچ نوع زیورآلاتی بهم وصل نبود. موهایم هم باید بسته بود تا یک وقت توی چشم و دماغم نرود!

راحت‌تان کنم انگار کنید دنبال بهانه می‌گشتم که بدخواب شوم و اخلاقم برای چندین ساعت بعدش به شدت سگی باشد!

گاهی برادر خرخرویم (طفلک گوشش سنگین بود و از صدای خروپف خودش بیدار نمی‌شد و تا صبح برای خودش و بقیه چندین کنسرت هوی‌متال برگزار می‌کرد) می‌گفت تو خوابت نمی‌آید، اگر واقعاً خوابت بیاید، توپ هم روی سرت در کنند بیدار نمی‌شوی! و من توضیح می‌دادم جان خواهر حق هر آدمی است که بتواند آسوده بخوابد نه آنکه بیهوش شود و البته خواب با مرگ تفاوت‌هایی دارد!

حالا من آدمی را داشته باشید در چنان شرایط نابهنجاری که گذراندم…

شروعش از وقتی بود که خانه‌ی خودمان را خالی کردیم و رفتیم به جایی که وسایلمان را به طور موقت برده بودیم. اتاقی بود کمتر از 12 متر که تا خرتناقش اثاث رفته بود بالا و شب اول دوتایی مچاله شدیم پشت در، سرمان را گذاشتیم روی دستمان و پایمان را جمع کردیم توی شکم‌مان. شب‌های بعد با جابجا کردن وسایل کمی جا تقریباً به اندازه‌ی دراز کشیدن دوتایی‌مان باز کردیم ولی نصف شب که می‌شد زانوی یکی توی دهان آن یکی رفته بود! از آن بدتر این که بطور معمول توی آن خانه چیزی به اسم شب یا وقت خواب وجود نداشت. اتفاقاً از عصر و دم غروب کم‌کم آدم‌ها پیدایشان می‌شد و تا صبح مشغول بودند به کشیدن و زر زدن و سر و صدا. البته ما (و بیشتر من) توی همان اتاق بودیم و بیرون نمی‌آمدیم که مثلاً حضور حضرات مزاحممان نباشد ولی خب لازم است توضیح بیشتری بدهم؟ صبح هم اگر شانس می‌آوردیم و بعد از سه شبانه‌روز مداومت به آن اعمال، ملت بیهوش می‌شدند، صداهای روزانه‌ی مردم عادی بلند بود و چشم‌بند و گوشی صداگیر شده بود جزو لوازم لاینفک خواب!

این تازه روز خوشمان بود. وقتی که آن ماجراها پیش آمد و علیرغم آنچه که می‌دانستیم (و همه می‌دانستند) در غیاب ما چه بر سر وسایلمان خواهد آمد مجبور شدیم همان را هم بگذاریم و برویم تازه شکل اصلی ماجرا پیش آمد. دو شب بعدش حدود ساعت 3 صبح وقتی روی مبل خانه‌ی دیگری خواب بودم، در حالی بیدار شدم که یک هیکل گولاخ بالای سرم بود و مچ دست‌هایم را محکم گرفته بود و تهدید چاقو و آب‌جوش و غیره (تهدید به خودم و همسرم) که به زبان خوش، خودم هم همراه با همه‌ی مدارکمان و پول و طلا و هر چیز باارزش دیگر همراهش بروم! بعد از آن ماجرا با این که از زور خستگی و ترس و گرسنگی در حال بیهوشی بودم تا چهار شب خواب به چشمم نیامد. هر چقدر همسری التماس می‌کرد و اطمینان می‌داد که بالای سرم بیدار خواهد نشست و لحظه‌ای تنهایم نخواهد گذاشت، حتی نمی‌توانستم چشم‌هایم را بسته نگهدارم. از آن به بعد شب‌های متمادی یک کاتر زیر بالشم (بالش مجازی! سخت نگیرید) بود و یک چاقوی دیگر هم توی جیبم یا آستینم، اما بازهم هر شب چندین و چند بار از آن چیزی که اسمش خواب بود می‌پریدم و مطمئن می‌شدم که چاقویم سر جایش و در دسترسم هست…

بعد از آن منتقل شدیم به ساختمانی که مثلاً قرار بوده نقاشی بشود که چون صاحبخانه پول مردک را نداده بود، آقای به اصطلاح نقاش هم خانه را تصرف کرده بود و تحویل نمی‌داد. حالا اگر توی خانه‌ی اولی اقلاً اتاقی بود که درش را ببندیم اینجا دیگر آن هم نبود! هر شب تا صبح آدم بود که می‌آمد و می‌رفت و صدای تق و تق چندین فندک اتمی و انواع و اقسام دودها و زرزر مداوم آدم‌های خمار و نشئه… و ما که کیف‌هایمان بالشمان شده بود و مانتوی من رواندازمان و طبعاً توی آن وضعیت نمی‌توانستم پشتم را به طرفشان کنم و کپه مرگم را بگذارم و دائم یک طرف بدنم بیحس بود… گفتم ما؟ نه. بیشتر شب‌ها تا صبح همسری بیدار بود و منو در پناه خودش می‌گرفت تا بتونم اقلاً دراز بکشم و اون جماعت رو تحمل می‌کرد و روزها اگر شرشان برای ساعتی کم می‌شد تازه می‌تونست سرشو روی زمین بذاره. تازه این شرایط افتضاح آنچنان منت شبانه‌روز و مداوم و غیرقابل وصفی روی سرمان داشت که آن سرش ناپیدا. این بود که بعضی شب‌هایش برای آنکه کاملاً ملتفت شویم اینجا جای ماندنمان نیست و طرف خیلی خودش را توی خطر انداخته که ما را راه داده، مجبور می‌شدیم سقف‌های دیگری را هم تجربه کنیم. ایوان اتاقک میرطاهر، میرآب افغانی باغ‌های پشت شهرک، ایوان یک ویلای خالی توی همان باغ‌ها که سر شب از دیوار نیمه ریخته‌اش بالا رفتیم، توی خرپشته، پشتِ در پشت‌بام یکی از ساختمان‌ها که درش همیشه باز بود، خانه‌ی علی‌سیاه و خانه‌ی شرافت خانم… (این دوجای آخر، از دیدن بالش واقعی و پتو ذوقمرگ شدم، تشک که دیگر فراتر از انتظارم بود) تازه سحر خانم هم گاهی تعارفی می‌زد اما آنجا دیگر هیچ جوری نمی‌شد رفت و ماند، لازم است بگویم که چرا؟

این‌ها هم باز قابل گذراندن بود. سه یا چهار شب پاشدیم رفتیم خانه‌ی یک مثلاً فامیل! خیر سرمان گفتیم فامیل هرچقدر هم گوشت آدم را بخورد استخوانمان را دور نمی‌اندازد و مخصوصاً این بزرگِ‌فامیل خاص که همیشه ادعایش دنیا را پاره کرده که همه‌ی بچه‌های فامیل را توی خانه‌اش و دامانش ال کرده و بل کرده و اوایل ازدواجمان هم دائم مرا توی چشم همه کرد و عروس‌گلم عروس گلم از دهنش نمی‌افتاد… اما تجربه نشان داد که نه تنها گوشتمان را خوردند، بلکه استخوانمان را هم اول شکستند و بعد سوزاندند و بعد دورانداختند… وقتی از خانه‌شان بیرون آمدیم تا دو ساعت نمی‌توانستیم با هم حرف بزنیم یا حتی توی چشم همدیگر نگاه کنیم از شدت شناعتی که جلوی چشممان به تصویر کشیدند.

ناگزیر بود… تا شب هر چه جان کندیم جایی پیدا نکردیم. رفتیم پارک لاله. آن ساعتی که ما رسیدیم تقریباً همه‌ی نیمکت‌ها و جاهای قابل خوابیدن اشغال شده بود. کنار زمین بازی بچه‌ها نشستیم. دستشویی‌ها را هم قفل کرده بودند، ایضاً نمازخانه را و درهای مرکز کنترل بحران و آمبولانس و هرجای دیگر که فکرش را بکنید. پاهایمان ذق‌ذق می‌کرد، چند دقیقه‌ای روی تاب نشستم که مأمور پارک آمد بلندمان کرد، برگشتیم روی همان صندلی‌های کنار زمین بازی. نه می‌توانستیم جایی که خیلی جلوی چشم باشد بمانیم و نه جرأت می‌کردیم گوشه‌ی زیادی دنجی بنشینیم. هر سی ثانیه یک بار چاقوهایمان را لمس می‌کردیم که مطمئن شویم در دسترسمان هستند. همانطور نشسته شاید ده دقیقه‌ای نوبتی چرت زدیم که آن‌هم با هر صدای پای نزدیک شونده‌ای یا توهّمِ صدای پایی از جا پریدیم و تا صبح سگ‌لرز زدیم. هیچ نمی‌دانستیم وسط تابستان هم شب‌ها می‌تواند آنقدر سرد باشد. از همه بدتر نگاه‌های هر آدمی بود که ازمان رد می‌شد. ما، مالِ آن جا نبودیم. نگاه‌ها بیشتر از سر تعجب بود اما ما را سوراخ می‌کرد از شرم… ما، مال آن جا نبودیم…

آن شب، نهایتِ دربه‌دری و بی‌پناهی‌مان بود. انگار تا به آن نقطه‌ی انتهایی نمی‌رسیدیم نمی‌توانستیم از آن مرحله بگذریم. انگار آزمونی که تا تهش را باید بروی تا بتوانی از آن سوی دیگرش دربیایی… آن روزها و شب‌ها تمام شد و حالا همه‌ی آن مرض‌های من درمان شده! نه بالش‌های سنگی مسافرخانه مانع خوابم است و نه نور چراغ راهرو؛ نه گعده‌های شبانه‌ی پاکستانی‌های اتاق بغلی و نه فریادهای صبح‌بخیر ترک‌هایی که همدیگر را توی راه دستشویی می‌بینند؛ نه صدای دیگ و قابلمه‌ی آشپزخانه‌ی روبروی اتاق و نه صدای تلویزیون همیشه روشن دفتر. سهل است، حتی چند روز پیش صبح که پاشدیم برویم بیرون دیدیم شیشه‌های دفتر شکسته و تازه خبردار شدیم شب قبلش چندتا معتاد آمده‌اند و با جواب «اتاق‌نداریم» دعوا راه انداخته‌اند و شیشه شکسته‌اند و ملت از مسافرخانه‌ی سرکوچه هم ریخته‌اند بیرون ببینند چه خبر است و ما حتی از خواب بیدار هم نشده‌ایم!

 

پی‌نوشت: اینجا یک نکته را نگفته گذاشتم که نمی‌توانم نگویم، نمی‌شود! تنها و تنها عاملی که خوابم را آشفته نمی‌کرد معجزه‌ای بود به نام «پسری». کوچولوئک نازنینی که شب تا صبح پیشش هوشیار می‌خوابیدم و با هر تکان کوچکش بیدار می‌شدم تا مطمئن شوم همه‌چیز درست است و هر شب بیدار می‌شدم تا شیرش را بدهم و پوشکش را عوض کنم و باز بخوابانمش و باز صبحش با چنان انرژی‌ای از رختخواب بیرون می‌رفتم که انگار ساعت‌ها در بهشت خوابیده‌ام. شاید به خاطر این که صبح هم با معجزه‌ی صدای خنده‌اش بیدار می‌شدم…

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب