نیمفادورا تانکس

یادم می‌آید روزی توی وبلاگم از ماه رمضان نوشتم و سفره‌های افطاری مادرم… الان چند سالی می‌شود که دیگر روزه نمی‌گیرم چون شکل اعتقاداتم عوض شده اما همچنان ceremony روزه را دوست دارم (آیا «تشریفات» ترجمه‌ی مناسبی برای این کلمه است؟) شاید به خاطر حس نوستالژیک‌اش. اما امروز معتقدم اگر فلسفه‌ی روزه، غیر از تمرین تقوا، چشیدن گرسنگی و درد گرسنگان است، روزه‌هایی که ما می‌گیریم و خودمان قبولش داریم و می‌گوییم خدا قبول کند، مطلقاً گامی در این راه برنمی‌دارد هیچ، کلاً به بی‌راهه می‌رود! تعریف گرسنگی، مطلقاً چندساعت نخوردن نیست در حالی که می‌دانی بعد از ساعتی معین، سفره‌ای پهن می‌شود و کم یا زیاد، خوراک هرروزه‌ات را از سفره‌های دیگر به این سفره‌ی خاص منتقل کرده‌ای.

آنچه در این مدت «به‌هم‌ریختگی» گذرانده‌ام (گذرانده‌ایم) مفهوم دیگری از «غذا» برایم تعریف کرده است. این‌ها را که می‌نویسم هیچ دنبال جلب ترحم و دلسوزی و همدردی و دعا و ناله- نفرین به مسببین‌اش نیستم! صرفاً برایم جنبه‌ی تعریفِ این تجربه و آنچه ازش یاد گرفته‌ام هست و بس. اگر دوست دارید به شکل یک تجربه‌ی روانشناختی، جامعه‌شناختی یا هر چیز دیگری نگاهش کنید.

می‌گویند نیازهای اصلی و اساسی بشر به این ترتیب تعریف می‌شود: غذا- پوشش- مسکن- امنیت… خب همینجا یک نیش‌ترمز بزنید! ما در شرایطی قرار گرفتیم که از همان اولی‌اش بگیر نداشتیم تا چهارمی! بعدی‌ها هم پیشکش‌مان! که البته الان فقط راجع به قسمت غذایی‌اش حرف می‌زنیم! (گرچه که شرایط زندگی‌مان، مجموعه‌ای از ترکیب همه‌ای این نداشتن‌ها بود که شاید در پست‌های جداگانه‌ی موضوعی، تشریح و تعریف‌شان کنم)

گرسنگی سوسولی یعنی این که به هر دلیلی مدتی را غذا نخوری، اما بدانی که هر لحظه اراده کنی با چند ثانیه یا چند دقیقه زمان دسترسی به غذا داری. گرسنگی واقعی یعنی این که چندین روز است چیزی که بشود اسمش را گذاشت غذا نخورده‌ای و امیدی هم به به‌دست آوردنش تا زمانی نامعلوم نداری! آن وقت، ذهنت برای استفاده از سپر دفاعی‌اش در برابر فروپاشی هم که شده، حجم زیادی از تفکرات و تخیلات و آرزوها و حواس تو را معطوف به موضوع غذا می‌کند. توی ذهنت، طعم و خاطره‌ی همه‌ی غذاهای خوشمزه‌ای که خورده‌ای و هر چه دستور غذایی بلدی و هر چه که تاحالا فقط تعریفش را شنیده‌ای یا تنها عکسش را دیده‌ای ردیف می‌کند پشت سر هم! البته موضوع مهم اینجاست که اصل قضیه، غذا و نوع غذا نیست. موضوع و موتیف تکراری، انواع غذاها و برنامه‌ریزی برای خوردن فلان غذا و بهمان منوی غذایی هست، اما اصل ماجرا این نیست! اصل ماجرا، آرزوی نهفته در پشتِ این تامارزویی (طعم‌آرزویی؟) است و آن آرزوی قلبی و خواستِ درونی ذهن و شخصیت توست برای روزی که از این شرایطِ نکبت‌بار خلاص شوی و از شرایط حداقلی، به شرایط زندگی آدمیزادی برگردی…

گرسنگی ما برای خودش روال نزولی داشت یعنی که هر چه می‌گذشت شرایط بدتر می‌شد. اوایل، مقداری برنج بود با یک شیشه روغن مایع و گاهی عدس یا قرص مرغ که طعمی بهش می‌داد یا لوبیا یا چیزهایی در همین حدود. بعد قاتق‌ها تمام شد و ماند برنج خالی که روزی یک وعده کته می‌شد و وقتی گرسنه بودی، همان هم عطر و طعمی داشت که کلی می‌چسبید. بعد برنج هم تمام شد. گاهی پولی می‌رسید (پول: هزار تومان) و دو مدل کلوچه‌ی چی‌پف پیدا کرده بودیم هرکدامش 100 تومن بود، ده تایش را می‌خریدیم که نسبتاً حجم زیادی داشت و می‌شد غذایمان که آن را هم عین ویت‌کنگ‌ها هی می‌گذاشتیم برای آن دیگری! گاهی تخم مرغی بود و گاهی پنیر که با نان، صرفنظر از این که چه وقتِ روز خورده شود غذا بود.

(در آن روزها، وعده‌ی غذایی، اسم مشخصی نداشت مثل ناهار یا شام یا صبحانه. تنها «یک وعده‌ی غذایی» بود که زمان مشخصی نداشت، هر وقت بود، می‌خوردیم!)

بعد آن قاتق‌ها هم هوتوتو! و آن وقتی بود که اگر در طول شبانه‌روز می‌توانستیم یواشکی یک نان بربری بخریم و با هم نصفش کنیم خوشبخت بودیم. یادم می‌آید یک بار موقع سق زدن سهم نانم، چشم‌هایم را بستم و با خودم تصور کردم هر لقمه‌اش مزه‌ی غذای دلخواه آن لحظه‌ام را می‌دهد. پیتزا با پنیر فراوان، ساندویچ مرغ بریان با سس مایونز، باقالی‌پلو با ماهیچه، کیک اسفنجی با شکلات، فرنی، خامه و عسل…

اما تعریفِ این غذاها یا آرزوی خوردنشان یا حتی یادآوری اسمشان هم طبق قانونی نانوشته، هیچوقت صورت نمی‌گرفت. هیچکدام دلمان نمی‌خواست دل آن دیگری را در حین تحمل گرسنگی آب بیندازیم یا توی دلش احساس گناه ایجاد کنیم درباب تقصیر در به وجود آمدن این وضع؛ گرچه که هرکدام عین روز می‌دانستیم آن دیگری هم گاهی وقتی ساکت است و توی فکر رفته، جنس فکرهایش چیست…

چای روزی یک بار دم می‌شد (چون که افراد حاضر در آن مکان وابسته به چای بودند و هروقت تمام می‌شد یکی با خودش دو- سه پیمانه‌ای می‌آورد) اما شکر و قند به سرعت برف جلوی آفتاب تحلیل می‌رفت و هر کس برای خودش اندوخته‌ای قایمکی از چند حبه قند داشت تا تشکیل دهنده‌ی کالری روزش باشد! (البته که اندوخته‌ی ما، مشترک بود)یادم می‌آید یک بار وقتی ظل آفتاب توی پارک منتظر تمام شدن کار کلانتری مان بودم یک آب‌نبات نیم خورده روی زمین پیدا کردم، فقط خود خدا می‌داند چه بر سر روانم آمد با برداشتن و شستن و خوردنش، اما ناگزیر بودم… چند روز بود غیر از همان گاهی نان بربری هیچ نخورده بودم و هر ذره‌ی آن آب‌نبات همان لحظه جذب می‌شد تا شاید مختصر توانی برای ادامه بهم بدهد. و آن کلانتری هر چه که نداشت یک آب‌سردکن حسابی داشت که هر بار می‌رفتیم یک شیشه‌ی بزرگ آب را پر می‌کردم و همه‌ی روز سنگینی‌اش را توی کیفم و روی دوشم تحمل می‌کردم.

بعدتر، با تغییر مکان و ساقط شدن از هست و نیست، کار به جایی رسید که پولی هم برای خریدن همان یک نان بربری در کار نبود. جایی که بودیم اگر کسی موقع آمدن با خودش دو تا نان لواش برای پنج نفر می‌آورد، می‌آورد وگرنه هیچ! وضع چای آنجا فاجعه‌ای بود برای خودش. لوله‌ی گاز شهری، وصل بود به یک شیلنگ چندمتری آب، بدون هیچ شکلی از درزبندی و از زیر دست و پا پیچ می‌خورد تا توی اتاقی که در آن زندگی می‌کردیم. آنجا سر دیگر شیلنگ، یک لوله‌ی آب 30 سانتی وصل شده بود با درزبندی چسب اسکاچ! آنوقت سر دیگر این لوله که روی زمین بود هر روز مقداری گِل زده می‌شد و توی آن گل، چند سوراخ ایجاد می‌شد. کنارش هم چند تکه کاشی شکسته، پایه‌ای می‌شد که یک قوری دودزده رویش قرار بگیرد و از کنارش هم جایی برای مصرف مواد مهیا باشد. وقتی می‌خواستی این مجموعه‌ی منفجره را روشن و خاموش کنی باید یک فندک را قفل می‌کردی نزدیکِ آنچه که مثلاً قرار بود شعله‌پخش‌کن باشد و بعد شیر یک‌چهارم‌دور لوله‌ی اصلی گاز را آرام آرام باز می‌کردی تا مقدار شعله به حد معقولی برسد! البته این کاری بود که ما آدم‌های محتاط و ترسو (!) انجام می‌دادیم وگرنه مخترع این مجموعه که از همان جا شیر را هرچقدر صلاح می‌دانست باز می‌کرد و بعد می‌آمد کنار کپه‌ی گِل فندک می‌زد و . این مثلاً گاز ما البته طبیعی است که هم نشتی داشت و هم با احتراق ناقص‌اش دود می‌کرد و مدت زیادی در گرمای وحشتناک تابستان روشن بود (لازم است بگویم کولر یا هیچ وسیله‌ی بادزدنی هم موجود نبود؟) و پنجره‌ها هم همه بسته بود که مبادا کسی بداند ما آنجا هستیم… (قیافه‌ی آقای ایمنی را با تخیل خودتان تصور کنید)

در این موقع بود که آن سقف موقت هم از سرمان رفت و همان هیچ هم به فنا رفت. دو سه روزی خودمان را به خانه‌ای مهمان ناخوانده و نامطلوب کردیم. آنجا گرچه که غذا به روال عادی زندگی پخته می‌شد اما به دلایل دیگر، هیچکداممان رغبتی و اشتهایی برای خوردن نداشتیم و غذایمان قد وعده‌ی یک گنجشک بود که آن هم خیلی زودتر از حد تصورمان و به گونه‌ای غریب، برای همیشه نابوده شد. و بعد، آن شب کذایی رسید که پایانی بود بر این دوره‌ی گرسنگی. شبی که تا نمی‌گذراندیم، از این دوره عبور نمی‌کردیم، شبِ پارک لاله!

این دوره‌ی گرسنگی اجباری، باعث شد که چربی‌های اضافی که مدت‌ها بود مرا از ریخت و قیافه انداخته بود بروند پی کارشان که البته با شروع دوباره‌ی غذاخوردن از آن ریقویی درآمدم اما مواظب بودم که دیگر به آن هیئت کذا هم برنگردم. ولی قسمت جالب ماجرا، چاق شدن روز به روز آن دیگری بود (حتی در دوره‌ی گرسنگی) به گونه‌ای که هرگز در طول عمرش تجربه‌اش نکرده بود. این روند البته با گذراندن آن سه روز گنجشکی، سرعت دیوانه‌واری گرفت به طوری که گرچه باور نخواهید کرد اما ساعت به ساعت قابل مشاهده بود! و وقتی که به کل از آن دوره گذشتیم، اتفاقی افتاد عجیباً غریبا و آن شکمی بود که بر اندامش رویید و توانست برای اولین بار حس و حال آنهایی را که دنبال راهی برای کوچک کردن شکمشان هستند بفهمد! حالا من می‌گویم شکم، شما تصورتان نرود دنبال شکم‌ای در سایز گروهبان گارسیا! منظورم این است که آن جایی که قبلاً هر چه هم غذا می‌خورد انگار نه انگار و چسبیده بود به پشتش، حالا چیزی وجود دارد که می‌شود اسمش را گفت شکم!!!

حالا که آن روزگار نسبتاً گذشته، هیچکدام از آن رویاها را عملی نکرده‌ایم! هیچکدام از آن رستوران‌هایی که غذاهای آرمانی‌مان را آنجاها در خیال می‌خوردیم هنوز نرفته‌ایم. هنوز امکان آشپزی نداریم و هیچکدام از غذاهایی که موردعلاقه‌مان بود را نپخته‌ایم. به قاعده‌ی آدم‌های معقول، غذاهای عادی می‌خوریم.

آن روزها، تجربه‌ی گرسنگی، چیزی را به ما آموخت ارزشمندتر از لذت خوردن هر غذایی. چیزی که برای همیشه‌ی عمرمان همراه‌مان خواهد بود…

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب