نیمفادورا تانکس

وقتی آدمیزادی معتاد به وبلاگ دستش از دامان اینترنت کوتاهه چیکار می‌کنه؟ کاری که من الان انجام می‌دم یعنی می‌نویسم و آماده می‌کنم برای این که یه بار که دستم به دامان نت وصل شد همشو یه جا بفرستم. چند پست دارم راجع به دوران به‌هم‌ریختگی که به تدریج می‌نویسم‌شون. ممکنه همه‌اش آماده نشه برای آپلود اما هر وقت بتونم می‌نویسم و آپ‌شون می‌کنم. بعد از اون یه پست اختصاصی (و احتمالاً رمزی) باید بنویسم راجع به یک ماهی که توی بهشت گذراندیم و بانویی که وقتی اینهمه گله‌گذاری کردم، اگه ازش مفصل تعریف نکنم خیلی بی‌انصافم. بعد هم شرایط و روزگاری که الان توش هستیم و آینده…

یه پست هم باید از ماضی بعید بنویسم! یعنی مقدمات اون وقایع که از مدتی قبل‌تر شروع شد.

اینه که اگه وسط نوشته‌هام گیج و گم شدین یه کم صبوری به خرج بدین. سر درآوردن از بین این همه ماجرا که به قصه بیشتر شبیه‌ئه کار ساده‌ای نیست. باور کردنشون هم! یه کامنت داشتم از کسی که یه کلمه از حرفامو باور نکرده بود، عین خیلی‌های دیگه که فقط ناباوری‌شونو به زبون نیاوردن… یا آوردن، به شکلی دیگه… من هیچی رو «اثبات» نخواهم کرد. چیزی که برای ما اتفاق افتاد عین واقعیته و من فقط روایتش می‌کنم بی کم و کاست و البته از دید خودم. روزگاری که توش بودیم و حتی هنوزم هستیم هیچ مایه‌ی تفاخر نیست و منم تین‌ایجری نیستم که بخوام با داستان‌سرایی مهیج آمار خواننده‌هام رو بالا ببرم. این که شما حرفای منو باور کنید یا نکنید و هر برداشتی که ازش دارید مطلقاً به نقطه‌ی نگاه و عقیده‌ی شما برمی‌گرده که آزادید و مختار! من هم اگه اینجا می‌نویسم یعنی که دارم نوشته‌هامو در معرض دید و نقد عموم قرار می‌دم (وگرنه توی دفترخاطرات شخصی‌ام می‌نوشتم) و اگه ادعای باور به آزادی عقاید و آزادی بیان و این حرف‌ها دارم، نمایش کامنت‌های شما رو منوط به تأیید خودم نمی‌بینم و پاک یا تصحیح‌شون هم نخواهم کرد. راحت باشید!

اما سر جدتون اگه می‌شه لطف کنید و برام کامنت نگذارید که باید چنین می‌کردی و نباید چنان می‌کردی و اگر چنین کرده بودی، چنان نمی‌شد. بله، از جمله‌های کلیشه‌ای اگر خاله‌ی من سبیل داشت یک دایی بی‌خاصیتِ دیگر بیشتر داشتم و دیکته‌ی ننوشته غلط ندارد و این‌ها که بگذریم، شب و روز و ساعت و ثانیه‌ای نیست که من (ما) سخت‌تر و بی‌رحمانه‌تر از هر منتقدِ بی‌انصافی، عملکرد و نقش خودمان را در این روند به قضاوت ننشینیم. کمی دندان سر جگر نازنین‌تان بگذارید به آنجاهایش هم خواهیم رسید.

فقط می‌مونه یه چیز… این که بعد از نوشتن این ها، هنوز هم می‌تونم این وبلاگ رو نگهدارم و با همین شخصیتی که باهاش آشنایید و خیلی چیزها از زندگی خصوصی‌اش می‌دونید باز هم بنویسم؟ به دلایلی سعی می‌کنم بعضی اسم‌ها رو مستعار کنم و نشونه‌های مکان‌های واقعی رو تغییر بدم اما شک من در ادامه‌ی نوشتن این وبلاگ راجع به بقیه نیست، راجع به خودمه… این وبلاگ یه بار حسابی خونه تکونی شده، نمی‌دونم. شاید بهتر باشه بعد از نوشتن ماوقع راجع بهش تصمیم بگیرم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب