نیمفادورا تانکس

هر بار اتفاقی برام(برامون) می افته، خیال می کنیم بدتر از اینم ممکنه؟

ولی امروز می تونم بگم بدتر از این حال و روزی که توشم دیگه ممکن نیست. در عرض چند روز همه ی زندگیمون از دست رفت و همین که جون سالم به در بردیم در حد معجزه است...

1- خونه ای که توش زندگی می کردیم رو صاحبخونه خواست.

2- خونه ای که پیدا کرده بودیم بریم توش خالی نبود بنابراین اثاثمونو موقت بردیم توی یه خونه ی دیگه.

3- خونه هه خالی نشد که نشد. پولمون برای گرفتن خونه ی دیگه ای کم بود پس تصمیم گرفتیم یه مختصر طلایی که یادگاری بود (و بدون فاکتور) بفروشیم.

4- یه مثلاً آشنا پیدا کردیم که طلافروش آشنا داشت و قرار شد ما رو ببره پیشش.

5- شبی که فرداش قرار بود بریم برای فروش طلاها، ساعت سه نیمه شب خفت شدیم! نمی دونید یعنی چی؟ یعنی با چاقو زیر گلومون بیدار شدیم و در نتیجه طلاها، پول، مدارک و هر چه قابل بردن بود رو ازمون دزدیدند.

6- خودِ من هم به نظرشون قابل دزدیدن بودم. به هزار بدبختی که شرح هر لحظه اش دیوونه کننده است از پسشون براومدیم اینطور که هر چی بردن رو بذار ببرن و جون و حیثیتمون رو نگهداریم...

7- از 3 و نیم تا 9 صبح به 110 زنگ زدیم. التماسشون کردم... هنوز که هنوزه نیومدن!

8- برگشتیم وسایلمونو به سمسار بفروشیم بلکه بتونیم با پولش یه اتاق بگیریم، راهمون ندادند! گفتن کشک چی پشم چی؟

9- شکایت کرده ایم. با هزار بدبختی! مهمترینش این که آدرس نداریم. بعد هم حضرات مطلقاً تصوری از وضع ما ندارند و با دل خوش احضاریه می فرستند و خندان به ما می گن برو سه روز دیگه بیا! و تکرار و تکرار...

10- همه ی اونایی که بارها و بارها براشون هر کاری از دستمون براومده بود انجام داده بودیم، الان ما رو نمی شناسن یا هر شب در حال مهمونی رفتن و مهمونی دادنند...

اونایی هم که ممکنه همینجوری لطفی بهمون کنند و چند شبی بذارن خونه شون بریم شماره شونو نداریم یا تهران نیستند یا هرکدوم یه مشکلی هست...

این چند وقت رو هر شب یه جا بودیم. جا که می گم تصوراتتون رو از اتاق خونه ی مادر و خواهر و فامیلتون فراموش کنین... چند شب خونه ی فامیل بودیم که ترجیح دادیم کارتن خواب باشیم تا اونجا. ساختمون در حال نقاشی، اتاق سرایداری افغانی ها، شیره کش خونه، پارک... حمل چاقو مجازات سنگین داره؟ به کتف چپم! الان مرد خاکستر همیشه یه چاقو توی جیبش داره و منم یه چاقوی دیگه توی آستینم و یه کاتر توی کیفم. مجبوریم، می فهمی؟ مجبور!

خدا می دونه مرد خاکسترم چقدر داغون شده این چند وقته... اگه خودش تنها بود... ولی نیست، منم دنبالشم... خیلی مهربونه که بهم می گه اگه دنبالش نبودم دوام نمی آورد...

همه چیزمونو تونستن ازمون بگیرن غیر از خودمون رو از همدیگه...

می دونم از کجا آب می خوره. همشونو می شناسم تک تک... قسر در نمی رن. حتی اگه من نتونم کاریشون کنم و دستم به هیچ جا نرسه، قانون کارما نمی ذاره آب خوش از گلوشون پایین بره (این البته به این معنی نیست که ما دست از شکایت و تعقیبشون برمی داریم). چیزایی هم که ازمون بردن همش مال حلال بوده و براش زحمت کشیدیم، اونام جایی نمی رن و آخرش برمی گردن پیش خودمون (گیرم با کلی سگدو زدن).

این وسط انگار ما باید یاد می گرفتیم که خیلی ساده تر از اینها هم می شه زندگی کرد، باید دلبستگی هامونو به اشیاء (ولو یادگاری های بسیار عزیز) از دست می دادیم و آدم های دور و برمون رو بهتر می شناختیم، باید یاد می گرفتیم سطح روابطمون و احساساتمون رو چطور و تا کجا مدیریت کنیم... امیدوارم یاد گرفته باشیم و زودتر این دوره ی سخت رو پشت سر بذاریم...

برامون دعا کنید. می شه؟

توضیح: حالا این که توی این اوضاع و احوال که گفتم اینترنتم از کجا اومده، برمی گرده به لطفی که یکی از دوستان قدیمی به ما داشت. الان توی شرکتش نشستیم تا جلسه اش تموم بشه و امشب ما رو ببره خونه اش. فردا و آینده رو هم خدا بزرگه...

پی نوشت: دوستانی که شماره منو داشتن، الان اون خط ایرانسل که آخرش 63 بود دستمونه. اگه تونستین یه مسیج بهم بدین اقلاً شماره تونو داشته باشم. دلم برای همه ی دوستام تنگ شده... گفتمانی ها، کرمانشاهی ها، گفتگوی فرهنگی، دوستانه، نی نی سایت، مامی سایت، وبلاگ نویس ها، وبلاگ ننویس ها(!)... همه و همه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب