نیمفادورا تانکس

آهنگ «چشمات» مهرنوش رو بالاخره تونستم از اینجا دانلود کنم. ممنونم مریم‌بانوی عزیز.

 سریال قهوه‌ی تلخ رو هم که تا قسمت 9 از همسایه‌مون گرفته بودیم و دیده بودیم، بقیه‌شو خریدیم و می‌خریم و می‌بینیم. کلاً من از مهران مدیری خوشم میاد. نه برای دلایل نامربوطی که خیلی‌ها سعی می‌کنن در تأیید یا ردش بیارند؛ برای این که کارشو در حد ممکن، «حرفه‌ای» انجام می‌ده. به شما هم پیشنهادش می‌کنم!

 من هرکاری می‌کنم نمی‌تونم از مردی که موهاشو رنگ می‌کنه خوشم بیاد. گرچه که این یه موضوع خیلی خیلی شخصی و خصوصیه. وقتی موهای یه نفر شروع می‌کنه به سفید شدن، برای من یه جور تشخص پیدا می‌کنه، یه جور حس خوبی بهش دارم. می‌دونم که سفید شدن موها این روزها چندان ربطی به سن و سال و تجربه نداره و بیشتر به ژنتیک مربوطه! و می‌دونم که گذروندن چند صباح بیشتر و پاره کردن چندتا پیرهن بیشتر، لزوماً به معنی یه آدم عاقل‌تر و باتجربه‌تر نیست (اینقدر که بزرگترهای سبک‌مغز و متحجر دیده‌ام). ولی خب چیکار کنم؟ این رگه‌ی خوشگل سفید که از شقیقه‌ها می‌ره و می‌پیچه توی بقیه‌ی موهای جوگندمی، همچین حالمو خوش می‌کنه! یه جور سمبل یا المان از اون پدربزرگ (مادربزرگ)های قصه‌ها و افسانه‌هاست که تکیه‌گاه بودن و مظهر دانش و توانایی به وقتِ لزوم و خواهش. حالا اگه کلاً سفید پنبه‌ای یا سراسر نقره‌فام شده باشه که هی باید جلوی خودمو بگیرم دستمو سفت نگهدارم که عین تمنای سیب حوا نپیچه بره روی اون کله‌ی نازنین به نوازش و لمس...

یه بار مردخاکستر واسه یه تأتر موهاشو جوگندمی کرد (موقت البته). اون موقع موهاش بلند بود و سبیلش پت و پهن و نوکشو همچین تاب می‌داد (راحتتون کنم، مدل سبیل‌های نادر ابراهیمی). با بند شلوارش، با شلوار پشمی خاکستری تیره، با بلوز سفید، با عصایی که دستش می‌گرفت و همچین عصاقورت داده راه می‌رفت و با یه نیمچه اخم نگاه می‌کرد صدبرابر عاشقترش شدم! دلم ضعف می‌کرد براش و غش می‌کردم وقتی توی خیابون ماشین‌ها براش می‌ایستادن تا همچین سرحوصله از جلوشون رد بشه!!!

حالا از غش و ضعف من برای مردخاکسترم که بگذریم، اینو بذارید کنارِ اون بابایی که چون آرایشگاه‌های مردونه بطور حرفه‌ای و معمول، کار رنگ مو انجام نمی‌دن، از یکی از زن‌های فامیلش می‌خواد براش رنگ بخره. رنگ موهای خودش. خانومه هم برای این که مشکی پرکلاغیِ تابلو نخره، یه N5 می‌خره و میاد بدون درنظر گرفتن مقدار سفیدی‌ها و هزار نکته‌ی باریکتر از مو(!) رنگه رو می‌ذاره روی سر مردش. (حالا به خانوم‌هایی که آرایشگری حرفه‌ای بلدن و موهای شوهراشونو رنگ می‌کنن برنخوره) بعد نتیجه این می‌شه که یه قسمت‌هایی از موی مرده قرمز حنایی می‌شه بعد ریشه‌هاشم درمیاد از اون زیر و شامپوی مناسب موی رنگ‌شده هم که استفاده نمی‌کنن در نتیجه موهای حنایی هر بار روشن‌تر می‌شه. بعد برای جبران این خرابکاری، روی کل این مجموعه این بار رنگ مشکی پرکلاغی می‌ذارن و یه معجونی درست می‌کنن رقت انگیز! هر کی (مخصوصاً هر زنی) از صدکیلومتری تشخیص می‌ده که این مو رنگ شده! حالا این ترکیب، چطور جذابیتی ممکنه برای این حضرت آقا درست کنه؟

نکنید آقا! نکنید... تجربه‌ی کهنه‌ی منو قبول کنید!

 

پس‌نوشت: آقای مدیری! حالا گفتیم حرفه‌ای کار می‌کنی، دیگه قرار نیست توی هر قسمت، چند دقیقه انواع حرکت‌های دوربین رو به کشدارترین شکل ممکن یاد بدی! اونجا که دقیقه‌ای پول می‌دادن تلویزیون بود! تماشاگرهات کم‌فروشی رو می‌فهمن.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب