نیمفادورا تانکس

دیروز ظهر فنر با یه نفر دیگه که می‌خورد برادر بزرگتر یا حتی پدرش باشه اومدند دیدنمون. اینطور گفتند که توی این مدت با یه عده قرار تلفنی گذاشته‌اند و حالا یه هفته‌ای اومدند تهران تا همه رو حضوری ببینند (این قضه‌ی اعتماد دوطرفه است دیگه…) اول مردخاکستر رو توی بلوار شهرک دیده بودند و اینطور که می‌گفت خیلی حسشون خوب نبوده، هر چی هم اصرار می‌کنه که بیان خونه قبول نمی‌کنن. در نتیجه من رفتم تا توی ایستگاه اتوبوس بهشون بپیوندم! اینطور که مردخاکستر می‌گه با ورود من، کلاً اوضاع عوض شد. فنر ازم پرسید آیا من کرد هستم؟ گفتم که کرمانشاهی‌ام و از شانس ما، فنر خواهرش رو به یه بیستونی شوهر داده و از شوهره و خانواده‌اش راضی هستند! البته خود فنر هم کرد هست… خلاصه که انگار هنوز روابط قومی و قبیله‌ای کار می‌کنه!

هیچی صحبت‌ها دوستانه شد و البته بازم هر چی اصرار کردیم بیان توی خونه یه آب خنک دستشون بدیم قبول نکردن و گفتند کار دارن و عجله دارن ولی موقع رفتن که از کرج رد می‌شن باز اندازه‌ی یه چای خوردن پیشمون میان. یه جمله هم پروند که پولشم حالا یه کاری می‌کنیم…

مردخاکستر می‌گفت ورودت محشر و معرکه بود… تا رسیدم بهشون با هردوشون دست دادم و مثل آدمای صدسال آشنا احوالپرسی و تعارف کردم، بعدم که دیدم توی خونه بیا نیستند همونجا نشستیم (اون‌ها توی ایستگاه اتوبوس و من روی جدول روبروشون). شاید همین «دست دادن» که اینجا خیلی معمول و مرسوم نیست، باعث شد فکر کنند من بهشون اعتماد دارم و خودی و محرم می‌دونمشون! یا این که از خودم یه شخصیت قرص و محکم نشون دادم که می‌تونه با جماعت مردها، مردونه طرف بشه!

تجربه بهم نشون داده که مردها، حتی اگه خودشونم در زندگی شخصی و خصوصی‌شون، زن‌ها رو ضعیف بدونند و بخواهند، باز هم با دیدن یه زن مقتدر، ته دلشون تحسینش می‌کنند و براش احترام قائلند. حالا اگه یه زن در عین اقتدار و قدرت، بتونه زنانگی و ظرافت خودش رو هم حفظ کنه دیگه در حد خدایان می‌پرستندش! حالا من اصلاً در خودم احساس قدرت نمی‌کنم و چندان هم خودم و رفتارم رو زنونه نمی‌بینم ها! ولی مردخاکستر معتقده من هردوی این‌ها هستم در حد کمال و خیلی چیزهای دیگه!!!

یاد یه استاد تأترم می‌افتم که می‌گفت ورودتون به صحنه باید خیلی قوی باشه، خروجتون هم؛ اگه این رو داشتید، اون وسط‌ها هر چی هم گند بزنید جبرانش می‌کنه. منتها اگه ورودتون خوب و مؤثر نباشه بعدش خیلی باید خودتونو جرواجر کنید که بتونید «شاید» صحنه رو جمع کنید!

نمی‌دونم، شایدم اصلاً حوزه‌ی انرژیک‌مون با هم جور دراومد… به هر حال حس من بهشون خیلی مثبت‌تر از قبل شد و غریزه‌ام و منطقم بهم می‌گه که اون‌ها هم دوباره پیشمون میان و یه جوری ما رو می‌برند. چه جوری‌اش مهم نیست. نمی‌خوام حتماً از استانبول سوار هواپیما بشیم و هامبورگ پیاده. با قطار اگه شد چه بهتر، نشد با کامیون و پیاده هم می‌ریم. نمی‌خوایم در طول مسیر توی هتل یا حتی مسافرخونه بخوابیم، یه اتاق زیرزمین یا زیرشیروونی یا حتی انبار هم شد خوبه. مگه چند بار این سفر در زندگی‌مون اتفاق می‌افته؟ اینم یه تجربه‌ی تازه است. همین که از هم جدا نشیم و زنده و سلامت برسیم کافیه. امیدوارم…

آره، شاید این چیزهایی که ما خودمونو براش آماده کردیم و بعد هم تجربه‌ی بازداشت و کمپ و مصاحبه و هزار کوفت و زهرمار دیگه، به نظر خفت و ذلت بیاد. شاید… ولی این مهمه که چطور بهش نگاه کنی. یه تجربه‌ی جدید و هیجان‌انگیز و یک بار برای همیشه. بخوایم همینجا ادامه بدیم، صدبرابر خوار و خفیف‌تر می‌شیم (تجربه‌ی اون دوهزارتومنی که اون شکلی قرض گرفتیم هیچوقت یادم نمی‌ره). امکان مهاجرت آدمیزادی دیگه برامون نمونده. می‌ریم که ذره‌ذره‌ی تا آخر عمرمون، این مصیبت رو تحمل نکنیم. می‌ریم برای آرامش و آینده‌ی بچه‌مون… باید زنده بمونیم تا بتونیم خلاق و عاشق باشیم.

وگرنه نشسته بودیم داشتیم زندگیمونو می‌کردیم دیگه…

 

پی‌نوشت: خبر خوب پست قبلی، تله‌ای بود برای به دام انداختن خوانندگان خاموش! ولی هر چی بود، اون روز حال منو خوب کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب