نیمفادورا تانکس

پنج سال گذشت! ازدواجمان را می‌گویم. امروز پنجمین سالگرد ماست.

امروز دیگه نمی‌تونم بگم «بی کدورت» چون اقلاً توی همین یک سال گذشته اونقدر بحران و طوفان توی زندگیمون پیش اومد که به «یک مو» رسیدیم، اما قطع نشدیم. حیف بود قطع بشیم. خیلی هم حیف بود و خدا رو شکر که تونستیم ازشون بگذریم. خیلی سخت بود اما گذشتیم. امروز که به دلیلی، یه دلخوری کوچیک پیش اومد (روز قحطه، صاف هم همین امروز!) دیدم که تونستیم بدون این که همدیگه رو زخم بزنیم، بدون این که اجازه بدیم خودمون زخم بخوریم، بدون قهر، با هم حرف بزنیم. دلخور بودیم اما حرف زدیم و قبل‌تر قرار گذاشته بودیم موقع این جور حرف زدن‌ها سعی کنیم منطقی باشیم و بدون عصبانیت و کینه اجازه بدیم که همه‌ی واقعیت رو بشنویم. ایضاً قبل‌تر قرار گذاشته بودیم که قرار نیست ماها آدم‌های مثالی منطق باشیم! ما هم مثل هر بنی‌بشر دیگه‌ای انسانیم و می‌تونیم در لحظات و ساعت‌ها و روزهایی، خسته، عصبی، افسرده، بی‌حوصله و غیرمنطقی باشیم و صحبت‌های جدی در باب روابطمون مال این وقت‌ها نیست. این وقت‌ها باید تحمل کنیم تا موج بگذره؛بعد!

امروز خوشحالم که همه‌ی سختی‌هایی که گذروندم و دردهایی که کشیدم باعث شد بازم چیز دیگه‌ای یاد بگیرم. این کادوی زندگی‌ئه به من.

هلا ای موج دیگر، بیا بی‌تاب بگذر…

پارسال، بنا به سنت خانوادگی، برای یادآوری باز رفتیم «قبیله» و ماکارونی خوردیم. امسال از «قبیله» کمی دوریم. مرد خاکستر جاتون خالی خودش ماکارونی مبسوطی مهمون‌مون کرده. تا از حریم آشپزخونه‌هم می‌خوام رد بشم بیرونم می‌کنه. بذار اساسی بفروشمش که دستپختی داره مثال زدنی! تازه از کیک پختن معافش کردم و از بیرون خریدیم وگرنه کیک هم می‌پزه در حد تیم ملی!

سال دیگه کجا باشیم و چی توی این بی‌هنر پیچ‌پیچ بریزیم… خدا داند! فقط از خدا می‌خوام همچنان سایه‌ی مهربونیِ مثالیِ مردخاکستر رو که آسون به دستش نیاوردم و آسون نگهش نداشتم، همچنان بر سرم حفظ کنه.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب