نیمفادورا تانکس

بالاخره زمین لعنتی رو فروختیم کلی زیر قیمت. بدهی‌های اجاره مونو دادیم. با آقای فنر تماس گرفتیم که از 18.5 (برای دوتایی‌مون) پایین‌تر نیومد. با یه فنر دیگه تماس گرفتیم که گفت تا عکستونو نبینم قیمت نمی‌دم!!! این یکی شاهکار بود. فکر کن قیمت رو بر اساس این که چقدر زبان انگلیسی بلدیم و چشممون رنگیه و موهامون بوره یا نه تعیین می‌کنه… همه چیز تخصصی شده!

اون همسایه که قرار بود وسایل رو پس بیاره، باز برای امروز صبح قرار گذاشت و هنوز نیومده. تازه گفته که اونایی رو که بردم کم کم حساب کنیم، اونایی که نبردم رو بفروشید به بقیه، اینا رو نشون فامیلام دادم آبروم می‌ره. گفتیم بگو ما سر قیمت دبه کردیم. می‌گه نه نصفشو (دقیقاً همون نصفی که براش کلی ذوقمرگ شده بودند و اول از همه اونا رو بردند یه وقت از دستشون نره) دادم به برادرم برده بندرعباس و معلوم نیست کی بیاد! گمونم امروز باز یه گفتمان حسابی (بلکه هم کُشتمان حسابی) لازم دارند.

هی می‌خواستم این جریان رو ننویسم دیدم نمی‌شه! اون روز که باید می‌رفتیم برای معامله‌ی زمین، باید خیلی فوری تا 1.5 ساعت بعدش خودمو می‌رسوندم دفترخونه. اتفاقاً از اون روزایی بود که کل دار و ندار دوتایی‌مون 250 تا تک تومن بود! به هر کی که می‌شناختیم (چه بدهکارمون بودند و چه نبودند) سر زدیم 4-5 تومن قرض بگیریم. فرصت هم نبود بگیم کسی از تهران برامون به حساب بریزه. حتی به صاحبخونه‌مون هم زنگ زدیم سر کلاس بود. هر جا رفتیم یا نبودند یا پول نداشتند. من نمی‌فهمم این یعنی چی که پول خونه نیست، شوهرم بیاد ازش می‌گیرم. یعنی شوهرای اینا محض احتیاط دوزار ته خونه نمی‌گذارند؟ گیرم همه‌ی خرید خونه رو خودشون انجام می‌دن. هیچ تصور نمی‌کنن شاید بچه‌شون از یه پله افتاد پایین احتیاج به دو تا بخیه داشت؟ نمی‌دونم شایدم دروغ می‌گفتن با این که بهشون توضیح می‌دادم که دو سه ساعت دیگه بهشون پس می‌دم. آخرش مرد خاکستر تونست از یه بشر تابلوی معلوم‌الحالی (که آشنای یه بابای معلوم‌الحال دیگه‌ای بود) 2 تومن بگیره با این شرط که 6 تا پاکت سیگاری که بوکسی خریده بود و توی خونه داشت رو بهش داد و عصری که من برگشتم هم 4 تومن دیگه برد بهش داد. ملت منتظرن ببینن کی یه مشکلی داره بلکه اونام بتونن یه لگدی چیزی حواله‌اش کنن. اینقدر سر این قضیه اعصابم (مون) خورد بود که حد نداره. تا حالا خیلی پیش اومده بود که بی‌پول مونده بودیم اما اینجوری دیگه نه. تصمیم گرفتیم از این به بعد فقط برای کسی تب کنیم که قبلاً برامون مرده باشه! با هر کسی همون‌طوری رفتار کنیم که اون با ما رفتار کرده. یه تابلوی گنده‌ی «ممنوع» هم بزنیم به دیوار خونه‌مون که حواسمون باشه من‌بعد برای هیچکی شوالیه بازی درنیاریم و بیخودی دل نسوزونیم…

 

هی خواهر… از همین چیزاست که دارم فرار می‌کنم…

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب