نیمفادورا تانکس

من دو مدل مشتری دیگه هم دارم شاهکار!

یکی اونایی که همش ازم می‌پرسن جنس کادویی نداری؟ آی لجم می‌گیره! دنبال یه چیزی می‌گردن که جعبه داشته باشه و بتونن به یکی دیگه به اسم نو کادوش بدن. من هر کار می‌کنم فلسفه‌ی این مدل کادو رو نمی‌فهمم. وقتی یکی رو دوست دارم و به یه مناسبتی (یا اصلاً بی هیچ مناسبتی) می‌خوام بهش کادو بدم، پا می‌شم می‌رم مغازه و با توجه به سلیقه و نیاز طرف، یه چیزی براش می‌گیرم و همون اندازه که کسی ممکنه از باز کردن یه کادو ذوق کنه من برای بسته‌بندیش ذوق می‌کنم و این یکی از مظاهر رابطه‌ی دوطرفه و علاقه و چیزهای مشترک بین من و اونه. توقع جبران و گرفتن کادویی هم‌ارزش رو هم ازش ندارم. یعنی تا حالا هرگز و هرگز نشده که از کسی ناراحت بشم به این دلیل که بهم کادو نداده یا کادوش اونی که من انتظار داشتم نبوده. به همین سادگی! ولی خودم چندین بار هدف همچین کادوهای انگار از سر اجبار و عمومی که ته کمد بوده برای همچین روزی قرار گرفتم! یه مقدار از این چیزایی که دارم می‌فروشم از همین قماشه! مطلقاً هم برام یادگاری از دهنده‌اش نیست.

گروه دوم، کسایی هستن که نیومدن خرید اجناس خونگی، یا حتی «حراج» خونگی؛ اومدن غارت خونگی! یعنی اگه قیمت چیزی رو بپرسن و من یک ریال بیشتر از یک‌پنجم ارزش اون جنس رو بگم همچینی چشم‌غره‌ای بهم می‌رن که متقابلاً منم حیرت کنم و از خودم بپرسم آیا اینا فکر می‌کنن ما داریم طلاق می‌گیریم یا اومدن مُرده‌خری یا چی؟ یکی از این آدما تا هن و هن کنون پاشو گذاشت توی خونه‌مون (طبقه چهارم) خیر سرم یه پارچ آب و دو تا لیوان گذاشتم توی سینی بردم براشون که نفسش جا بیاد. همونجا پارچ و لیوان رو گذاشته روی میز و سینی رو زده زیر بغلش که این مال من!!! اگه دوربین گوشیم درست بشه عکسشو براتون می‌ذارم که یه دل سیر بخندید. یه سینی گرد ورشویی، کمی بزرگ‌تر از یه بشقابه که رنگ و رویی هم نداره. توش دو تا مهر روسی خورده با تاریخ حدود 120 سال پیش (خانومه مهرها رو ندید ها) از اول هم تصمیم داشتیم نگهش داریم. بهش می‌گم اون فروشی نیست، یادگاریه. می‌گه نه دیگه من ازش خوشم اومده… از اون روز هم منو شکل سینی می‌بینه! هر بار توی شهرک برمی‌خوریم به هم منو یه دور تبدیل به سینی می‌کنه. اون روز می‌گه من از آشنامون پرسیدم گفته اصلاً اینو توی فرودگاه ازشون می‌گیرن!!! مردخاکستر یه داستانی سرهم کرده بهش گفته این مال مادربزرگمه که اونم از مادرش بهش رسیده، نمی‌تونیم. می‌گه نه شما اینو بدید به من، من برای مادربزرگتون فاتحه می‌خونم! به مرد خاکسترم پیشنهاد دادم بهش قیمت بدیم 400 هزار تومن بلکه کلاً دیگه باهامون حرف نزنه!

آها یادم اومد! یه گروه سوم هم هستن که خیال می‌کنن ما از سر سیری و به پشتوانه‌ی باباپولدارمون داریم می‌ریم و وسایلمون رو هر چی بفروشیم برامون مهم نیست؛ هی ترغیبمون می‌کنن به ثواب: برای خودم نمی‌خوام برای یکی می‌خوام که نداره، ثواب داره. یکیشون رفته یه کارگر شهرداری آورده که تخت و کمد و کالسکه و کریر رو روی هم بخره 60-70 تومن (قیمت اصلی که من گذاشتم برای مجموع اینا 370 تومنه که تا 300 هم راه میام). هی می‌گه ثواب داره.

راستی همسایه‌هه‌ی «از پنجره بیرون انداز» رو که یادتون هست؟ هنوز به روی خودش نیاورده! اما امروز دیگه می‌رم سراغش. دیگه پولش به موقع هم جور بشه، دلچرکین شدم. نمی‌خوام!

قبض آب رو هم که یادتونه؟ برای اقلاً سومین بار همون روز مرد خاکستر پول همه‌ی ساختمونو داده ها! دیروز که گفتگوی خوبی با صاحبخونه‌مون داشتیم فهمیدیم مردک زنگ زده بهش که پول قبض رو از ودیعه‌شون کم کن (حالا کل قبض 23 هزار تومنه!) بعدم چند روز پیش که توی شهرک دیدنش خانوم همون مرده بهش گفته اینا دارن جمع می‌کنن برن، اگه پولی چیزی ازشون طلب دارین بگیرین ها، مشکوکن، اصلاً با هیچکی رفت و آمد نمی‌کنن، درو هم حتی باز نمی‌کنن!!!

از هر چی بدشانسی آورده باشیم از صاحبخونه شانس آوردیم در حد جام جهانی! همین حالاش 4 ماهه اجاره‌شو ندادیم اما خودش می‌گه من شرایطتونو درک می‌کنم، وضع همه‌مون مثل هم‌ئه. هر چی با اصرار خواستم 4 تا کتاب بدم زیر بغلش ببره، نبرد. گفت حالا شاید اینا رو هم فروختید پولش لازمتون می‌شه. هیچی، صاحبخونه‌هه هم حسابی جلوشون دراومده که: آها یعنی می‌گی حواسم باشه اینا یهو نپیچن برن پول ودیعه‌ای که پیشم دارن نگیرن؟ باشه دمت گرم هر وقت دیدمشون قسمشون می‌دم تا پولشونو ازم نگرفتن جایی نرن! اگه خواستن برن هم از جلوی خونه‌ی شما رد می‌شن دیگه، یه ندا بهم بدید بپرم سر راهشون پولشونو بدم. (نه، انگار هنوز نسل آدمیزاد از روی زمین ور نیفتاده!)

یه جاهایی‌ام می‌سوزه وحشتناک! توی این شهرک تنها رفت و آمد خانوادگی رو با این خانواده داشتیم. خدا می‌دونه چند بار بچه‌هاش اومدن خونه‌مون مردخاکستر بهشون ریاضی و زبان درس داد. خدا می‌دونه وقتی اومدیم چقدر وسیله‌ی اضافی و رختخواب اضافی و لباس اضافی دادم بهشون به کسی که نیاز داره بدن. خدا می‌دونه چند بار پسرش از مردخاکستر پول قرض گرفته. خدا می‌دونه چند ساعت پای کامپیوتر و اینترنت هدر دادم که بتونه پارچه‌ی طلسم عتیقه‌اش رو یه جوری بفروشه. خدا می‌دونه چند بار خودمون رفتیم دوچرخه سواری کنیم دخترش خواسته یه دور بزنه، پیاده شدیم قدم زدیم بجاش تا اون کله‌اش یه باد بخوره. خدا می‌دونه چند بار به اسم فال قهوه گرفتن رفتم پیش خانومه که خیر سرم سعی کنم بهش دلداری بدم، حرفای دلشو به یکی بگه. خدا می‌دونه که همه‌ی مراسم دعای خونه‌ی خواهرشوهرشو که دعوت کرد رفتم با این که هیچ اهلش نبودم، همه‌ی مراسم ختم مادرشم از اول تا آخر رفتم. خیلی چیزای دیگه… دیگه وقتی خودش، خودشو جزو آدم حساب نمی‌کنه و این‌همه رفت و آمد رو می‌گه «هیچکی»، من چی دارم بگم؟ غیر از این که باز تکرار کنم: از همین‌هاست که دارم فرار می‌کنم!

به مردخاکسترم گفتم هیچ به روی خودت نیار! دم رفتن می‌اندازیمش توی فاز چه دنیای بدی شده و بد گفتن از این و اون، وقتی حسابی باد کرد، همه رو رگباری می‌ذاریم توی روش! اگه این یه کارو نکنم، برای همیشه باید به خودم جواب پس بدم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب