نیمفادورا تانکس

امروز یه خانوم اومد گاز رو خواست. شماره ازش گرفتم برای روزای آخر. خواست بیعانه بده نگرفتم چون فکر کنم بتونم گرون تر بفروشمش. یه خانوم دیگه هم اومد یه جلد مفاتیح خرید و بقیه‌ی پول خریدای قبلیشو تسویه کرد (این بی‌دردسرترین مشتریمه). همسایه بغلی اومد گفت یه سری ظرفایی که برده و میز غذاخوریمونو که می‌خواسته پولش جور نشده پسشون میاره که باز بذارم برای فروش به آدمای دیگه. باور کنید هیچکدومشونو اعدام نکردم، حتی کلی باهاشون تعارف کردم و همدردی! ولی دیشبیه که قرار بود «همشو از پنجره بریزه بیرون» هنوز هیچی‌شونو پس نیاورده!

فنر هم هنوز از ترکیه برنگشته. دقیقاً موندیم لنگ در هوا! به محض این که ازش موافقت بگیریم یه هفته‌ای همه رو می‌دیم بره. این روابط خاله‌زنکی با عیار بالا و آدم‌فروشی و نون‌به‌نرخ‌روزخوری اینجا داره خفه‌ام می‌کنه. جای شکرش باقیه که تا جایی که تونستیم سعی کردیم خودمونو قاطیش نکنیم منتها جماعتی که همه‌ی شخصیتشو گند برداشته تحمل دیدن یه آدم حتی یه ذره تمیزتر از خودشو نداره. اگه نتونه دست و پای ما رو هم بگیره بکشونه توی همون لجنی که تا سه متر بالای کله‌شه، اقلش سعی می‌کنه یه لگدی بپرونه بلکه چند قطره بهمون بپاشه دلش خنک شه! مردک دیشبی که داشت سر قبض آب خودشو می‌کشت امروز که مردخاکستر رفته قهوه‌ایش کرده، دراومده که نه ناراحت شدی؟ من که منظوری نداشتم! این مرتیکه ی فلان فلان شده دیشب چه‌ش بود؟ من اینقدر ناراحت شدم پشت سرت زر می‌زد (شدت ناراحتیش از دو ساعت و نیم یه لنگه پا دم در وایسادن و دل و قلوه رد و بدل کردن قشنگ معلوم بود) مرد خاکستر هم بهش گفته هیچی اونم یکی لنگه‌ی تو! بعدم واسش خط و نشون کشیده که دیگه زنگ نزنه روی مغز من لی‌لی بازی کنه!

وای همه‌ی حرفای نصفه‌کاره‌ی دیشب که می‌خواستم بنویسم از ذهنم پریده! یه کوه ظرف دارم برای شستن ولی الان آشپزخونه رو گذاشتم در قرق مردخاکستر که اونم داره روزمرگی‌هاشو می‌نویسه و اونجا حواسش جمع‌تره. همش دو دقیقه رفت پایین و اومدها… یه کتاب حرف زد برام! از حرفای کامران و مجید و هوشنگ و پدرزن فرشید و سگ و گربه! همشون پشت‌سر هم زرزر می‌کنن و جلوی روت قربون صدقه! عین روز برام روشنه که پشت سر ما هم همین زرزرها رو می‌کنن دیگه. مگه نگفتن؟ مگه کسی که وقتی روبروکشی کردیم حتی نتونست قیافه‌ی ما رو بشناسه با اطمینان کامل نمی‌گفت ما هردومون خلافیم و معتادیم و موادفروش و پاش بیفته جیب هم می‌زنیم؟

از همین‌هاست که دارم فرار می‌کنم و به توصیه‌ی عیسای ناصری، موقع رفتن، خاک کف کفشمو هم می‌تکونم…

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب