نیمفادورا تانکس

مدت‌هاست که تصمیم ما بنا بر رفتن از این خراب شده است برای همیشه! دلایلش بسیاره و کم و بیش همه‌مون باهاش روبروئیم و دلایل خیلی شخصی و خصوصی هم داره که گفتن ندارند به علاوه‌ی این که از هر کی بپرسی مشکلاتش بعد از دور شدن از ایران چیه صاف اولین چیزی که بهت می‌گه اینه: غریبی! و ما همینجایی که هستیم مثلاً توی قلب مملکت گل و بلبل خودمون هم غریبیم. هیچکدوم خانواده‌ای نداریم که دلتنگشون بشیم یا دلتنگمون بشن و مدت‌هاست که بار مشکلات کوچیک و بزرگمون رو خودمون و خودمون تنهایی به دوش کشیدیم. پس این تنهایی وامونده رو می‌بریم جایی که اقلاً از نکته‌ی مثبتش بتونیم استفاده کنیم. تا همینجاشم اشتباه کردیم که موندیم. موندیم واسه‌ی چی؟ اشتباه نکنید… نمی‌گم هیچکس مثل ما عاشق وطنش نبوده و نیست اما ما هم جزو عاشقان خاکمون بودیم و هنوزم هستیم. منتها به قول مرد خاکستر باید اول زنده باشیم تا بعد بتونیم توی دلمون کسی و جایی رو دوست بداریم و این امکان عملاً داره ازمون اینجا گرفته می‌شه. راستش اینه که در باب دلایل رفتن نمی‌خوام اینجا خیلی توضیح بدم چون برای خودم (خودمون) مثل آب شفاف و واضحه که باید بریم و چاره‌ی دیگه‌ای نیست. اون‌چه می‌خوام بگم در باب چگونگی رفتنه…

مدت‌های مدید طول کشید تا پل ارتباطی با فنر و بعد خود فنر رو پیدا کنیم! این اسمیه که مرد خاکستر روی کسی که قراره ما رو ببره گذاشته! زیرا که قراره ما رو بپرونه! تقریباً ناامید شده بودم از پیدا کردنش… اما در یه روز و یکی از سرچ‌های عجیب غریبم عین وقتایی که هری پاتر بیرون اتاق ضروریات راه می‌رفت و با ترکیبات مختلف سعی می‌کرد بفهمه دراکو مالفوی اون تو مشغول چه کاریه (هری پاتر نخوندید به من چه؟ می‌خواستید بخونید!) بالاخره عضو یه سایت شدم و پرسیدم کسی، فنر سراغ داره و بعد از یه روز یه نفر جوابم رو داد و فنرش رو بهم معرفی کرد! البته خیلی سخت بود اعتماد کردن اونم این شکلی! اما بعد از کش و قوس‌های فراوون آخرش متقاعد شدیم هنوز توی این دنیا آدم‌هایی وجود دارند که بدون نفع شخصی حاضرند به بقیه کمک کنند و با کلی احتیاط به رابط‌مون و بعد به فنر تلفن زدیم و قرار مدارها رو گذاشتیم. کار سختی بود ولی ما دیگه کنده شدیم. نمی‌دونم منظورمو متوجه می‌شید؟ آدم دیگه دلش به هیچی گرم نیست، هیچی برای آدم دلخوشی نمی‌شه، همش موقتی. هر کار می‌کنی هر جا می‌ری هر چی می‌خوری هر چی می‌گی هر کیو می‌بینی… همش حس معلق بودن توی فضا و مکان و زمان داری. هیچ تعلقی به هیچی برات مفهومی نداره حتی چیزایی که یه روز عاشقشون بودی و قشنگی‌های زندگیت بودند… حتی چیزایی که برای به دست آوردنشون و نگهداشتن‌شون جنگیده بودی و خون دل خورده بودی. هیچ حس خوبی نیست ولی حسی‌ئه که ما مدت‌هاست داریمش و زندگی رو برای آدم جهنم بلاتکلیفی می‌کنه.

به هر حال، بعد از گذاشتن یه قرار باز (از نظر زمانی) با فنر، دو تا کار داریم: اول جور کردن پولش که با فروش زمینمون (تنها سرمایه‌ای که برامون مونده) فراهم می‌شه و دوم جمع و جور کردن وسایل خونه و تقلیلشون به نزدیک صفر! در این بین تا جایی که تونستم اطلاعات جمع کردم و خوندم و برای مرد خاکستر هم گفتم یا باز گذاشتم که خودش بخونه. می‌گم تا جایی که تونستم یعنی تا جایی که دیگه با هر ترکیب جدیدی از چندین و چند کلمه که سرچ می‌کنم دیگه صفحه‌های تکراری میان… رسماً ته نت رو درآوردم!

اول قسمت فروختن زمین رو می‌گم. زمینی که با 17.5 میلیون خریده بودیم و تا 35-30 هم بالا رفت الان فروخته می‌شه به مبلغ 15-13 تومن و خریده می شه به مبلغ 8 تومن!!! ای کاش خریده بشه! می‌ره توی فایل دلالان نامحترم تا وقتی یه بخت‌برگشته‌ی دیگه پیدا کنن و اونوقت خبرت می‌کنن که البته هنوز این اتفاق نیفتاده بعد از اقلاً دو ماه. توی سایتش هم هیچ خبر خوب و دلگرم‌کننده‌ای نیست که جای تعجبی هم نداره، این روزها از هیچ کجا خبرای خوب و دلگرم‌کننده نمی‌رسه.

این وسط بین همسایه‌ها یه خانوم بسیار تازه به دوران رسیده و نوکیسه هم داریم که تا بطور اتفاقی شنید بعضی وسایل غیرضروری‌تر رو برای سبک کردن دارم می‌فروشم و دلیلشو فهمید بدو بدو آقاشون‌اینا رو خبر کرد و یه روز پاشدیم رفتیم زمینو نشون‌شون دادیم و از بنگاه و دفترخونه و همه‌ی کس و کارشون هم پرس و جو کردن و قرار شد قولنامه بنویسیم و بعد از نهم مهر تسویه و انتقال سند… چند روزی این جریان قولنامه‌کنون به بهونه‌های مختلف به تعویق افتاد تا نهایتاً نزدیک به ده روز بعد جواب دادند که یکی از خونه‌های شهرک رو خریده‌اند و فعلاً خریدار زمین ما نیستند! از حواشی و زوایدش می‌گذرم چون اصلاً حوصله و توان ریز جزئیات سردویدنمون توسط این خانواده رو ندارم. فقط همونجا یه کلمه (به خدا فقط یه کلمه) مرد خاکستر به خانومه که اصلاً به خودش حتی زحمت نداده بود بهمون خبر بده و خودمون دیدیم بیرون ولوئه رفتیم ازش پرسیدیم، گفت: بعد از ده روز دیگه؟ این کارو با کس دیگه‌ای نکنید! زنک چنان قاطی کرد و جیغ‌جیغی راه انداخت که بسیاری از همسایه‌ها صداشو شنیدند و بعداً جزئیات رو ازمون پرسیدند که مگه چی شده بود؟ خدا رو شکر بعد از سال‌ها اقامت اون‌ها و یک سال اقامت ما توی این شهرک، همه از کلیات اخلاق هردومون باخبرند! زنک روانی آخرین جمله‌اش که در حال رفتن با شبه‌فریاد رو به ما که چشممون گرد شده بود و دهنمون باز مونده بود گفت این بود: هیچکس نمی‌تونه با من «درست» صحبت نکنه!!! تنها می‌تونم به حالش تأسف بخورم و زهرخند بزنم توی دلم که ای کاش یک‌دهم چیزایی که درباره‌اش می‌گن رو می‌شنید و من اون موقع قیافه‌شو می‌دیدم! تنها یه موردشو می‌گم که اگه نگم به خدا زبونم روز قیامت ازم شاکی می‌شه! چند وقت پیش شوهر این خانوم که پیمانکار سپاهه برای نصب و راه‌اندازی یه دستگاهی پامی‌شن می‌رن ونزوئلا! (کجای دیگه انتظار داشتین برن غیر از همین ونزوئلا و لبنان و فلسطین و سایر استان‌های بسیار بسیار محروم ایران که رسیدگی بهشون در اولویت اوله؟) وای خدا… دلم می‌خواد زنک رو ببینید وقتی از مسافرت بسیار مهم شوهرش به آمریکا و سوغاتی‌هاش و تعریف‌های اونجا و این که چقدر شوهره مهم بوده و چقدر بهشون با ترس نگاه می‌کردن چون نظامی بودن تعریف می‌کنه! کر و کور و لال و کچل بشم اگه دروغ بگم! پز آمریکا می‌ده! قاره‌ی آمریکا لابد!!! مضحک اینه که اسم ونزوئلا و رو هم خودش گفته منتها اینقدر برای خودش و بقیه تکرار کرده آمریکا آمریکا فکر کنم خودشم باور کرده! همسایه‌های دم‌درنشین به زنک می‌گن «هما آمریکایی»!!! حق دارن خب، ندارن؟ اونوقت این انسان روانی پولش و طلاهاشو می‌خواد به رخ من بکشه. ناراحت نیستم چون غیر از اینا چیز دیگه‌ای نداره. فقط مدت طولانی‌ای کارمون معطل اینا موند. ضمن این که چو پیچید که ما داریم می‌ریم خارج! و یه جورایی خواسته و ناخواسته هل داده شدیم به قسمت دوم ماجرا یعنی فروش وسایلمون که خودش یه پست چندین کیلومتری رو لازم داره! نمی‌تونم ازش سرسری بگذرم.

فعلاً برای فروش زمین این کارها رو در نظر داریم: اول که به یکی دیگه از همسایه‌ها که خودش گفت دایی‌های خرپول داره سپردیم و قراره دم دایی‌هاشو ببینه. دوم قرار آگهی روزنامه‌ی تهران داریم منتها برای این کار یا قیر نیست یا قیف! بالاخره جور می‌شه… و سوم این که به پیشنهاد من قرار شد یه پیشنهاد به آقای فنر بدیم بلکه خودش خواست زمینمونو به نصف قیمت برداره و حالِ تمام قیمتشو ببره و در ازاش ما رو بپرونه! منتها از اونجا که ما شانسمون همیشه دم در وایساده منتظر ببینه چه زمانی ممکنه کارش داشته باشیم، آقای فنر همکنون در ترکیه تشریف داره و در کار خطیر پروندن افراد و اشیاء دیگه‌ایه و هر سه تا موبایلش خاموشه تا برگرده که معلوم نیست کی فیلش یاد وطن کنه.

این از این. تا همینجاشو داشته باشین تا بقیه‌شو به سبک شهرزاد در پست دیگه‌ای براتون تعریف کنم.

بیا! من هی می‌گم شانس ما موقع شکار جیشش می‌گیره هی شما بگو نه! قرار بود بعد از دو کلوم نوشتن من پاشیم بریم بیرون یه هوایی به خورد کله‌هامون بدیم… آنچنان بارون و رگباری گرفت همین الان که بیا و ببین! ولش کن… فعلاً به نوشتن ادامه می‌دم.

راستش اینه که ما برای فروش وسایل خونه‌مون عملاً تبلیغی نکردیم! خود در و همسایه به هم خبرا رو رسوندن! نمی‌گم حالا خونه‌ی ما خیلی توپ و دکوراسیونمون عالی و همه‌چیزتموم بودها. ولی از اونجایی که یه ذره سلیقه توش به کار برده بودیم و سلیقه‌هامون تومنی یه تومن با سلیقه‌ی این جماعت فرق داره، همه چیز به نظرشون استثنایی میاد و فکر می‌کنن اگه فلان وسیله‌ی ما رو بخرن، این روحیه‌ی رمانتیک و انرژی مثبتی که توی خونه‌مون جریان داره همینجوری قلپی منتقل می‌شه به خونه‌های اونا! حالا در ادامه می‌نویسم چه چیزهایی رو می‌خوان و می‌خرن و شما هم با من هم‌عقیده می‌شید. روز اول به شوخی به مرد خاکستر گفتم اینا آفتابه‌ی صاحبخونه‌مون رو هم ازمون با اصرار خواهند خرید عاقبت! یکی از مواردش که همین الان دست به نقد بگم تا یادم نرفته: روی میز غذاخوریمون یه جفت شیشه داشتیم واسه آبلیمو و روغن زیتون. اصلش این بود که یه بار از شهروند روغن زیتون خریدم از شیشه‌اش خوشم اومد نگهش داشتم و دفعه‌ی بعد هم یکی دیگه از همون مارک خریدم و اینا شد شیشه‌ی آبلیمو و روغن زیتون سر میزمون. دو تا خانوم رسماً مونده بود گیس کشی کنن سرشون!

این گروه از خریدارها تازه خوباشن که می‌خوان آفتابه‌مونم بخرن. یه عده‌ی دیگه هستن که دنبال خرید اصالت هستن. شوخی نمی‌کنم. ما هردومون (من بیشتر و مرد خاکستر کمتر) چیزهای زیادی جزو وسایلمون داریم که مال قدیماست و از مامانامون بهمون رسیده. اونقدری که خودمونم از دستشون ذله بودیم اما نمی‌دونستیم چیکارشون کنیم و نمی‌تونستیم که کاریشون کنیم. حتی ظرف و ظروف ناقص و لب‌پر رو هم با سلام و صلوات خریدن و بردن. قسمت جالبشم اینه که همه‌ی افراد این گروه اصرار دارن به کسی نگم از من چی خریدن! می‌خوان بعداً توی بوفه‌هاشون بچینن و پز قدیمی بودن بدن. شقاقلوس بگیرم اگه دروغ بگم، توی این شهرک تنها خونه‌ای که ویترین و بوفه نداره مائیم! یارو توی 40 متر خونه‌ی اجاره‌ای که فرش ماشینی و پشتی چیده و حتی شب‌ها لحاف تشک پهن می‌کنن یه بوفه داره این هوا! توشم داره می‌ترکه از کثرت ظرف‌هایی که بدون تناسب و روهم‌روهم چیدن عین سمساری. من هر کار کردم نفهمیدم با نمایش این ظرف‌ها چی رو می‌خوان به کی ثابت کنن.

به جاش یکی از دیوارهای سالن ما سراسر قفسه‌ی کتابه که عاشقشونیم و هرکدوم رو اقلاً چند بار خوندیم و از بین انبوه کتاب‌هایی که خوندیم اینا تازه اوناییه که می‌خواستیم خودمون هم داشته باشیمشون و خیلی بیشتر از اینا هم می‌خواستیم… هر کی میاد خونه‌مون اولین چیزی که می‌بینه کتابامونه و فکش می‌افته پایین و هیچکی رو ندیدیم محض تنوع که از شدت تعجب کلامی در باب این‌همه کتاب ما نگفته باشه. متأسفانه بیشتر خانوم‌های خونه‌دار می‌گن چرا اینا رو توی اتاق نذاشتین؟ یعنی کاربرد هر چیزی براشون فقط در حد نمایشه و اگه به نظرشون ارزش نمایش نداشته باشه باید چپوندش توی اتاق و کمد! نمی‌فهمن که ما اینا رو برای نمایش اینجا نذاشتیم، گذاشتیم که دائم جلوی چشممون باشه و هر روز چند جلدش توی دست و پامون ولو باشه و با دیدنشون هر از گاهی یکیشون صدامون کنه: «بیا منو بخون»، یا این که اصلاً ابزار کار و زندگی‌مونه… خیر سرمون آقامون نویسنده است! محض دلخوشی ما، حتی یه نفر از این آدم‌هایی که اومدن و تا ته کمدهای لباس زیر منم سرک کشیدن دنبال جنس(!) نپرسید کتاباتون هم برای فروشه؟ یه خانومی یه جلد قرآن ازم خرید اونم خودش پرسید اضافه دارید؟ و یه آقایی برای بچه‌ی در راهش چند جلد کتاب بچگونه اونم به تشویق خودمون. یه آقای عظیم‌الجثه‌ی دیگه هم از بین این همه کتاب صاف جلد اول هنر آشپزی رزا منتظمی رو کشید بیرون! منم از حرص دلم بهش گفتم اون فروشی نیست. می‌دونم که این روزها اینترنت منبع بهتریه برای جستجوی دستور غذا، ولی حرصم گرفته بود، نمی خواستم بهش چیزی بفروشم. زور که نیست. دم رفتن اگه چیزی از کتابامون مونده بود و «کتاب‌دست‌دوم‌فروش» هم نخریده بود همشو می‌برم هدیه می‌کنم به کتابخونه. البته همه‌ی همشو نه‌ها! اقلاً یه کارتن بزرگ کتاب برای بردن دارم… از حتی یه برگ از کتاب‌های نادر ابراهیمی نمی‌تونم بگذرم. همینطور بهرام بیضایی. که خود اینا یه طبقه‌ی پر و پیمون از کتابخونه‌مونه. غیر از اینا سعی می‌کنم فقط چند تا کتاب خیلی ضروری رو نگهدارم. خدا می‌دونه چقدر دلم برای مجموعه نمایشنامه‌هام و کتاب‌های مربوط به نمایشم می‌سوزه… شاید مرد خاکستر هم چند جلد کتابی که از سالینجر داره رو نگهداره. الان نمی‌تونم تصفیه‌شون کنم. هنوز دلشو ندارم… به هرکدومش نگاه می‌کنم بغضم می‌گیره.

از وسایلی که برای بچه‌مون خریده بودیم، کمدهای سرویس خواب رو بردن و تختش هنوز مونده (یادت هست اون روزی که رفتیم خونه‌ی سپیده که خودش داشت می‌رفت و خریدیمشون؟ یادت هست چقدر دلم براشون سوخت که هر تیکه‌ی وسایلشونو با چه ذوقی خریدن و حالا دارن همه رو رد می‌کنن؟ یادت هست وقتی اومدیم این خونه با چه عشقی تخت رو مونتاژ کردم؟ یادت هست عروسک‌های وروجکمون رو چیدم توی ویترینش و لباس‌ها و وسایلشو گذاشتم توی کمدش؟ یادت هست چقدر روزای دلتنگی رفتم کشوهاشو باز کردم دونه دونه لباسای فینگیلی رو درآوردم ناز کردم، بوئیدم و بوسیدم و آروم شدم؟) یه قسمت زیادی از لباس‌ها و وسایل رو همینطوری دادم به یه همسایه که به کسی که بچه‌ی کوچیک داشت بده. نمی‌تونستم بفروشمشون. چندتایی از عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌های دیگه رو هم همینطوری به بچه‌های شهرک هدیه دادم. بقیه‌ی لباس‌ها و وسایل و اسباب‌بازی‌ها رو که بعضیاش مال بچگی خودمه و به هیچ قیمتی نمی‌تونم ازشون بگذرم گذاشتم که بسته‌بندی کنم و یه جایی بذارم که بعداً برامون بفرستن. یه تخت کوچیک کنار مادر و یه مقدار خرت و پرت هم فروختم به خانومی که هفت ماهه بارداره و خوشم ازش اومد و ارزون دادم. کالسکه و کریر و وان و رختخواب و یه عالمه چیز جاگیر دیگه هم هست که هنوز مشتری براش پیدا نشده با این که ارزون می‌دم. خانومه سیسمونی‌شو قبلاً خریده بود وگرنه اون همشو برمی‌داشت. حالا اینام دنبال مشتری خودش می‌گرده دیگه… دلم می‌خواد جایی بره که ازشون با عشق استفاده بشه چون که من با عشق ذره‌ذره‌شو جمع کردم. فقط همین. اونجا برای کوچولومون هر چی که لازم داشته باشه می‌گیریم و مهم‌تر از همه یه قسمت از رفتنمون اصلاً برای چیزهاییه که اینجا خودمونم جر بدیم نمی‌تونیم براش فراهم کنیم. (در این مورد توی وبلاگ خودش فرصت کنم مفصل می‌نویسم.)

حالا ماجرای کامپیوترمونو بگم که خودش داستانیه! جزو نفرات اولی که اومدن خونه‌مون یکی پرسد کامپیوترتونم فروشیه؟ گفتم آره اما الان قیمتشو ندارم اجازه بدید به موقعش چشم، فعلاً همین ظرفا رو ببینید تا بعد! شبش رفته بودیم بیرون قدم بزنیم دیدیمشون که با یه آقایی دارن میان خونه‌مون که آقاهه «واردشونه» مشخصات کامپیوترو بپرسه… گفتم الان مغزم خالیه و کامپیوتر رو هم خیلی وقت پیش جمع کردم یادم نیست، خودتون بیایید ببینید. آقای وارد که اومده بالا فرق مودم ADSL و هارد اکسترنال رو نمی‌فهمه! بعد این جماعت خیال می‌کنن کارایی که من با کامپیوتر می‌کنم مربوط به مدل بالا و حرفه‌ای بودن کامپیوترمونه، نمی‌دونن اهمیت این موضوع به کاربرشه که از کامپیوتر چه کاری می‌کشه. از اون طرف یه همسایه‌ی دیگه که اتفاقاً خودش به تازگی برای دخترش کامپیوتر خریده (ایضاً دست دوم 100 تومن) فکر می‌کنه که بازم کامپیوتر ما خداست و بنابراین می‌خواد مال خودشو بفروشه به باجناقش مال ما رو بخره منتها 30-40 تومن! از طرف سوم یکی از خانوم‌هایی که اومده بود خورد و ریز بخره و راستش من شک دارم سواد خوندن نوشتن درست و حسابی هم داشته باشه کامپیوتر رو بدون اینکه هیچی از مشخصاتش بدونه می‌خواد برای پسرش و شوهرشو فرستاده که بگه هر وقت قیمت کامپیوترو تموم کردی من 20 تومن بالاتر می‌خرمش و تا لحظه‌ای هم که می‌خوای بری دست خودت باشه حتی اگه دو سال دیگه بود، اگه تا اون موقع گرونتر هم شده بود باز مابه‌التفاوتشو با قیمت روز می‌دم! (حتی اینقدر بلد نیست که بدونه تکنولوژی روز به روز ارزونتر می شه) از اون طرف همسایه‌ی طبقه پایینی هم که از اوایل اومدنمون خرده رفت و آمدی باهاش داشتیم اومده می‌گه چرا به غریبه بدی؟ ما که نزدیک‌تریم! نقد بده به خودم منم تا بعد از رفتنت صداشو درنمیارم که گیر بقیه نیفتی… (این یکی کلاً نمی‌دونه کامپیوتر رو - که اصلاً بهش می‌گه «کامپی‌تِر»!! - چه جوری روشن خاموش می کنن) اینا با چندین نفر دیگه هر بار رفتیم دو تا تخم‌مرغ بخریم هم اینا رو برای بار صدم تکرار کردن که کلاً ذله شدیم اعلام کردیم اصلاً و اساساً کامپیوتر رو نخواهیم فروخت!

حالا این وسط اصلاً نمی‌دونم کسی که داره کامپیوتر می‌خره که باهاش فیلم ببینه یا گاهی بازی کنه و دیگه اگه دو تا سی‌دی موزیک برای ضبط ماشینش رایت کنه شاخ غول شکونده، سی‌پی‌یو 7500 می‌خواد چیکار؟ این بدبخت مادرمرده‌ی 2400ی با رم 512 من که مثل خر ازش کار می‌کشم تا حالا کم نیاورده برام! به مقدساتم قسم من کامپیوتر رو با داس یاد گرفتم! قبل از کمودور 64 یه مدل اسپکتروم بود از اونا داشتیم! اونم اندازه‌ی خودش بازی‌های هیجان انگیز داشت! (قبل از اون که اصلاً تی‌وی‌گیم داشتیم) ویندوز 3.1 نصب کردم از روی 13 تا فلاپی! اصلاً می‌خوای بازی کنی برو پلی‌استیشن بخر آخرِکیفیت! می‌خوای فیلم ببینی برو دی‌وی‌دی پلیر بخر کلی ارزونتر درمیاد برات. نه، اصرار داری کامپیوتر داشته باشی، یه آدم واقعاً بلد پیدا کن خودش برات با مادربوردی که همه چی‌اش آن‌بورده و یه رم و هارد معقول یه کیس جمع کنه! نه که از شکم بچه‌هات بزنی و تا سه سال هیچی دیگه براش نخری و تا آخر عمر هر بار ویندوزش هنگ کرد سرکوفتش بزنی… چی بگم آخه؟

و اینا کلاً جداست از داستان مانیتور ال‌سی‌دی 22 اینچم که خودش تلویزیون هم هست و چشم همه رو گرفته! (یادته تلویزیون قدیمی پارس جعبه چوبی رو؟ یادته موقع اومدن دادیمش به کارگرای باربری برای خودشون؟ دیگه هر چقدر سعیشو می‌کرد هفته‌ای یکی-دو دقیقه بیشتر نمی‌تونست رنگی نشون بده! یادش بخیر یه بار که مرده بود بردیمش توی حیاط با فشار شیلنگ آب توشو شستیم وقتی خشک شد خودش خود به خود درست شد!)

بالاخره بارونه بند اومد و حالا یه شهرک خیس و هوای تمیزتر از تمیز و البته یخ کرده ما رو دعوت می‌کنن به گزمه رفتن…

رفتیم و برگشتیم. یک من رفتیم هزار من برگشتیم… همین چیزهاست که داریم ازش فرار می‌کنیم. یعنی می‌شه یه روزی یه جایی باشیم که دیگه گیر و گرفتار این مدل احمقانه از روابط نباشیم؟

تیکه‌های بزرگ و اساسی و بیشتر وسایل برقی و کلی خورد و ریز رو یکی دیگه از همسایه ها از اولین روزی که ملت سرازیر شدن خونه‌مون اومد و عملاً دست گذاشت روشون. گفت قیمتشو دربیار من اینا رو می‌خوام. هر مشتری هم که اومد خانومش یا خودش (یا گاهی هردو) بدوبدو اومدن که اگه طرف پرسید این چند؟ اینا سریع بپرن توی حرف من که فروخته شده! قیمت دو یا سه تیکه رو تموم کردیم ولی بقیه‌اش مونده بود برای چونه زدن. از جمله همون مونیتور موصوف رو گفته بود 150 که فعلاً تا 220 هم مشتری داره و شاهکارش قیمتی بود که روی یخچالم گذاشت: 30 تومن! یخچال فریزر سوپرای نازنینم که این همه خاطره پشتش خوابیده… اینجا بود که دیگه بالاخره بهم برخورد و همه جور تبادل جنس و قول چیزی رو دادن رو متوقف کردم تا امروز که چند دقیقه پیش رفتیم پایین و گندش دراومد. از همون اواسط شهریور گفته بود اول مهر پول دستم میاد و تسویه می‌کنم. سوم مهر گفت پونزدهم و فرداش دراومد که نه نمی‌تونم، باشه آخر ماه! حالا کلی از وسایل رو هم همینجوری برداشتن بردن‌ها! امشب مرد خاکستر باهاش حرف زد که یعنی چی اینجوری می‌کنی مگه اون روز نیومدی گفتی اگه به خاطر پولشه که دارین بقیه وسایل ما (!) رو قیمت می‌دین خب بگید من اینقدر اعتبار دارم پول قرض بگیرم کار شمام راه بیفته. گفتیم این که داریم زندگی‌مونو نصف قیمت و کمتر می‌فروشیم خب معلومه و همه می‌دونین که پولشو لازم داریم دیگه اما صبر می‌کنیم تا همون اول مهر، وسایلتم خیالت راحت به هیچکی نمی‌دیم ببره. امشب می‌گه من اعصابم قاطیه نمی‌خوام صدامو بلند کنم با خانومم صحبت کنین!!! آخرشم دو دقیقه با مرد خاکستر تنهایی صحبت کردن و من وسط حرفاشون از راه دور فقط اینو شنیدم که همین الان همشو از پنجره می‌ریزم بیرون!!! نمی‌فهمم الان ما اینجا طلبکاریم یا بدهکار؟ وسط همین هیر و ویر دخترشون هم بدو بدو اومده می‌گه این اون 2 تومنی که اون روز از عمو گرفتم ببخشید یادم نبود بی‌زحمت به بابام هیچی نگید اگه بفهمه منو می‌کشه… آدم چی بگه؟ خدا رو شکر وسایلمون اینقدر خوب و تمیز هستن که بی‌مشتری نمونن بالاخره می‌رن سردست و با منت هم می‌رن. منتها آدم دلش از یه چیزایی می‌شکنه. ما عاشق علیرضا پسرکوچولوی این خونواده بودیم و هنوزم هستیم و اصلاً ارتباط ما با همین قربون‌صدقه رفتن‌های پسرک شروع شد و همه‌ی شهرک می‌دونن علیرضا کوچولو هر وقت صدای گریه‌اش میاد یعنی داره بهونه‌ی ما رو می‌گیره. الان واقعاً دلیلی برای این رفتار وجود نداشت. می‌شد محترمانه تمومش کرد که پولش جور نشده و شما هم پول لازمید برمی‌گردونمشون شاید بتونید به یکی دیگه بفروشید و همچنان مثل آدمای متمدن با هم سلام علیک می‌داشتیم. نمی‌شد؟ خانومش اومده می‌گه آقامون اخلاقش اینطوریه عصبانیه با ما هم همینه. مرد خاکستر گفت اون مختاره هر جور می‌خواد با بقیه تا کنه اما منم مختارم توی زندگیم اجازه ندم کسی باهام اینطوری رفتار کنه. اتفاقاً تجربه‌ی من توی مدت کار تأتر درمانی می‌گه کسایی که واقعاً مشکل عصبی و روانی دارن بیشتر از هر چیز سعی می‌کنن مخفی‌اش کنن نه که بهونه و توجیه‌شون باشه برای هر رفتار زشتی که صدای بقیه رو درمیاره! اصلاً اینم نه، تا حالا آدم مست دیدید؟ داره تلوتلو می‌خوره ها، ولی همش سعی داره بگه نه من هوشیارم و کنترل همه چی‌ام دست خودمه. منتها اونی که تظاهر به مستی می‌کنه برای توجیه رد شدن از هر خط قرمزی، اصرار داره حد الکل خونش رو صد برابر میزان واقعیش نشون بده. مگه نه؟

شوهر اون خانوم حامله‌هه هم قول پنجم (دیروز) رو داده بود برای تسویه. امشب خودش اومد معذرت‌خواهی که پوله جور نشده اما هر جور بتونم تا دو روز دیگه جور می‌کنم نمی‌خوام بدقول بشم. به اونم گفتیم اشکال نداره.

توی این هنگامه، همسایه‌ی طبقه پایینی هم گیر داده سر قبض آب. جالب اینه که الان قبضمون سه دوره است پرداخت نشده واسه این که اولین دوره رو همین حضرت آقا سهم همسایه‌ها رو گرفت و قبض رو پرداخت نکرد و دوره‌ی دوم به مرد خاکستر گفت حالا قبضو خودت یه جوری بده و قبلی رو بدهی من حساب کن که هنوزم نداده. بعد الان سر این قبض سوم واسمون شاخ شده و چرت و پرت می‌گه. شیطونه می‌گه آدم تلافی خدا و بنده رو سرش دربیاره ها! شیطونه خوب می‌گه همین کارو باید کرد.

مرد خاکستر بدجور داغون شده سر این جریانات و پول جور کردن برای صاحبخونه و هزار کوفت و زهرمار دیگه‌ای که درگیرشه. از یه طرف هیچ جا برامون پول نمی‌شه و از طرف دیگه همه جا به عالم و آدم باید پول برسونیم. طفلکم هوای منم باید داشته باشه که خیلی وقته بریدم و اشکم در مشکمه و طاقت دیدن آبغوره‌های منو نداره. بمیرم براش یه تنه داره توی هزار جبهه می‌جنگه… باید کمکش کنم. نمی‌دونم از کجا و چطوری. بخدا مغزم به هیچ جا قد نمی‌ده ولی این مرد نحیف و مهربونم داره له می‌شه. تحمل از دست رفتنشو ندارم. آسون به دستش نیاورده‌ام.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب