نیمفادورا تانکس

خونه‌ی فرشته‌اینا مارمولک پیدا شده و خودشون نتونستن گیرش بندازن. الان سه روزه فرشته و شوهر و بچه‌ش خونه‌ی مامانش هستن تا رابعه خانوم فرصت کنه بین برنامه‌ی همیشگیش بره ترتیب مارمولکه رو بده و خونه رو نظافت کنه و 20 تومن هم بگیره.

رابعه خانوم زن خوشگلی نیست و تقریباً میونه‌سال‌ئه. کارش کارگری و نظافت خونه‌ها و پذیرایی و کمک در آشپزی و مریض‌داری و این قبیل کاراست.

از خودم می‌پرسم یعنی اون از مارمولک نمی‌ترسه؟ یا اقلاً چندشش نمی‌شه؟ چشمامو می‌بندم…

پریروز، رابعه یه دختر کوچولوئه با موهای دم اسبی، که داره توی حیاطشون رخت‌هایی که مامانش شسته رو پهن می‌کنه… کنار دیوار، جایی که طناب بسته است، یه مارمولک جا خوش کرده که با نزدیک شدن دخترک و تکون خوردن طناب سر جاش وول می‌خوره… دخترک ترسیده و جیغ کشون فرار می‌کنه پیش باباش، خودشو توُ بغلش قایم می‌کنه و با انگشت دیوارو نشون می‌ده… باباهه با دمپایی بلند می‌شه…

دیروز، رابعه یه زن جوونه و داره با جارودستی گوشه‌کنارای خونه‌اش رو می‌روبه که یهو از درزِ بینِ فرش و دیوار، یه چیزی وول می‌خوره… زن جیغ می‌کشه و فرار می‌کنه… شوهرش با خنده جارو رو ازش می‌گیره تا خدمت مارمولکه و باقیمونده‌ی جاروی خونه برسه…

امروز… رابعه در حالی که داره خرج و مخارجی که اولِ مهر، بچه‌ش روُ دستش گذاشته رو حساب می‌کنه و نگران اجاره خونه و قبض برق و مدیر ساختمونه که چند روزه پیغام پسغام داده مصرف آب‌تون زیاده یه نفر اضافه حساب کنین و… داره درِ کابینت‌های خونه‌ی فرشته رو دستمال می‌کشه که یهو اون موجود چندش‌آور از زیر کابینت می‌دوه بیرون… رابعه جیغ می‌کشه… دو قدم هم فرار می‌کنه… اما اگه این بدمصب رو نگیره، از هر جا شده باید یه مارمولکِ مرده پیدا کنه و تحویل بده تا 20 تومنشو بگیره… برمی‌گرده… دندوناشو روی هم فشار می‌ده و یه پاشو می‌بره بالا…

چشمامو باز نمی‌کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب