نیمفادورا تانکس

بنا بر اطلاعات واصله از رسانه ها، شب های 21 و 22 تیر ماه قرار بود حدود ساعت 11 تا 12 شب، آسمان، شهاب باران شده و کلی از آرزوهایمان را جامه عمل بپوشانیم؛ لذا جهت فرار از آلودگی نوری و به پیشنهاد جناب مستطاب مرد خاکستر، پنج شنبه غروب، کوله مان را با کلی خوراکی های خوشممزه و تجهیزات مکفی که از مهندس اتاق بغلی قرض کرده بودیم پر نموده و رأس ساعت 11:30 شب پنج شنبه از میدان درکه به مقصد دره کارا قدم به راه گذاشتیم.
جای همگی شما در این قسمت از کوه پیمایی مان خالی! هوا خوب، راه خلوت، گپ و گفت و گو و خلاصه همه چیز عالی. یه چراغ شارژی کمپینگ هم داشتیم که هر وقت خیلی تاریک می شد چند دقیقه روشنش می کردیم، اما راه رفتن توی تاریکی کوه خیلی بیشتر        می چسبید و ضمناً جهت وارد نشدن به حریم خصوصی دوستان و گیتار زنان و آوازخوانان شب، خیلی زود دوباره چراغ خاموش می شد و من ِ چراغ به دست هم از شباهت به فلورانس نایتینگل خارج می شدم.
رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به دره. چند نفری هم اونجا بودند که زود رفتند و ما بلافاصله و بدون رفع خستگی شروع کردیم به چادر زدن چون در افق رعد و برق مشاهده می شد و هر از گاهی چند تا قطره بارون می چکید. خیلی زود چادر علم شد و وسایلمون رو به داخلش پرت کردیم چون دیگه بارون شروع شده بود. داشتیم کاور ضد آب چادر رو می کشیدیم که دیگه بارون به اون قشنگی تبدیل به طوفان شد و ما با تصور این که خودمون و وسایلمون به اندازه کافی سنگین هستیم، از خیر میخ زدن چادر گذشتیم و خودمون هم کفش هامونو درآوردیم و دویدیم توی چادر.
چشمتون روز بد نبینه، چند ثانیه بعد آنچنان بادی وزیدن گرفت که چادر رو کاملاً روی زمین خوابوند و کاور ضد آبش رو کنار زد و ما فقط فرصت کردیم بهش چنگ بزنیم که پاره نشه و با باد بره. دوتایی زیر پشه بند چادر! پناه گرفته بودیم و باد و بارون بهمون تازیانه می زد و از سرما می لرزیدیم. بدی قضیه این بود که چون کوله ها رو خیلی حرفه ای و از سنگین به سبک چیده بودیم، برای درآوردن پتوهامون همه وسایل رو ریخته بودیم بیرون بنابراین قابل تصوره که همه چیز کاملاً خیس شده بود و بارون حتی امون نمی داد دوباره بریزیمشون توی کوله. زیرمون هم که کانال نکنده بودیم آب راه افتاده بود و از همه طرف خیس خالی بودیم.
حالا تصور کنید توی این اوضاع و احوال تنها چیزی که دم دستمون مونده بود چند تا شلیل بود که از داغ دلمون واسه این که سرمون گرم بشه و بارونه زودتر تموم بشه اونا رو در کمال پررویی خوردیم!!! تازه سر اسمش هم به توافق نرسیدیم که اینا بالاخره شلیل هستن یا شبرنگ.
این حال و روز در حالی که نمی دونستیم چقدر دیگه ممکنه طول بکشه بالاخره بعد از حدود چهل دقیقه تموم شد و بارون که عین موج سینوسی هی کم و زیاد می شد و ما رو در خوف و رجاء نگهداشته بود، بالاخره بند اومد و ما در حالی که حتی لباس های زیرمون هم قابل چلوندن بود از چادر فوق الذکر خارج شدیم و همه وسایلمون رو منهای دو تا بطری آب و پتوهای خیس شده بدون رعایت نظم و ترتیب چپوندیم توی کوله و چادر رو هم در تاریکی مطلق ناشی از تموم شدن نابهنگام شارژ چراغمون به بدبختی جمع کردیم (مگه گره هاش باز می شد؟) و اونم چپوندیم روی همه بساطمون. کوله کوه بسته شده بر پشت یکیمون و کوله معمولی و دو تا پتوی خیس خیس که    نمی دونم چرا عقلمون نرسید حداقل بچلونیمشون روی دوش اون یکی (که من باشم) قرار گرفت و از همون راه برگشتیم پایین.
تا خود میدون درکه، همه تلفن های عمومی قطع بود و موبایل آنتن نمی داد، اونجا هم که بالاخره موبایل آنتن داد و تونستیم تلفن بزنیم به خونه که بیان دنبالمون متوجه شدیم جناب مهندس از دست مزاحمت های «بعضی ها» دوشاخه تلفن رو از پریز کشیده. بنابراین در کمال ناامیدی به سوی آژانس اونجا به راه افتادیم چون جمعاً سه هزار و نهصد و پنجاه تومن موجودی داشتیم. یارو صاحب آژانس هم بعد از کلی زیرلب غر و لند کردن بالاخره یه ماشین به مبلغ 3500 تومن (با اسکناس خیس پرداخت شد) بهمون داد که صندوق و صندلی عقبشو پر از آب کردیم. از خستگی و «همه جا درد» نمی تونستیم سوار ماشین بشیم.
با هر جون کندنی بود آخرش ساعت 5:30 صبح به خونه رسیدیم در حالی که بیش از 5 ساعت راه رفته بودیم، نفری 250 سی سی آب، سه تا شلیل- شبرنگ و چندتا جیلی بیلی خورده بودیم، هر کدوم بار بسیار سنگینی رو حمل کرده و از خستگی در حال مرگ بودیم. یه راست رفتیم توی حموم و همه وسایل رو اونجا خالی کردیم، فقط به عقلمون رسید که خوراکی هامونو برداریم و ببریم توی اتاق. لباس خشک پوشیدیم (وای که چه نعمتی بود) چند تا قلپ آب گرم شیر خوردیم (کی حال داشت بره سر یخچال؟) و تالاپ افتادیم بیهوش شدیم. تمام جمعه رو تا ساعت 7 غروب به تناوب از گرسنگی بیدار می شدیم، نون و پنیر و کالباس و مایونز و خیارشور و چیپس و آب و خرما می خوردیم و دوباره غلت می زدیم اون وری بیهوش می افتادیم. وقتی هم بالاخره بیدار شدیم رفتیم یه خروار لباس و چادر و پتو و غیره رو شستیم و شام درست کردیم و خوردیم و در حالی که تصمیم داشتیم آخرش دوش هم بگیریم به این نتیجه رسیدیم که تصمیم بیجایی داشتیم و دوباره بعد از شام تالاپ افتادیم خوابیدیم تا صبح که پاشدیم رفتیم سر کار.
نتایج:
1. به پیش بینی های هواشناسی و حتی دانسه های بدیهی خودتان درمورد عدم بارندگی تابستانی اعماد نکنید.
2. در هنگام شروع بارندگی چادر نزنید.
3. به هیچکس (مخصوصاً مهندس اتاق بغلی) اعتماد نکنید.
4. برای آرزوکردن از قاصدک، پری سیندرلا، چوب جادو، مرغ آمین، نذر بی بی سه شنبه و امثالهم استفاده کنید و کلاً بی خیال        شهاب های آسمانی شوید.
5. به آدمی که در چنان حالی گرفتار بوده، حداقل تا یک سال تحت هیچ عنوانی آب نپاشید.
6. …
امیدوارم به همگی شما خوش گذشته باشد.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٤ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس نظرات () |

درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب