حال استمراری
مدتی که در حال ریکاوری در بهشت بودیم، توانستیم بالاخره قسمتی از وسایلمان را از اسماعیل پس بگیریم. میگویم قسمتی، چون به راحتی آب خوردن همهی زندگیمان را سرصبر زیر و رو کرده بود و هر آنچه توانسته بود بفروشد یا به کسی ببخشد و بابتش چیز دیگری بگیرد غارت کرده بود. خیلی چیزها کم بود که خیلیهایشان برایم یادگاریهای عزیزی بودند و بعضی لوازم ضروری زندگی و بعضی لوازم بسیار بسیار شخصی. خیلی درد دارد که اینطور غارتت کنند و بعد یکی پیدا شود بگوید این هیچی نداره که پس بده حالا میخوای چیکار کنی اگه میشه ببخش و بیخیال شو! گفتمش حضرت آقا، اگر حساب، هنوز حساب دوستی و همسایگی بود شاید، ولی نمیتوانم هم این همه تاوان بدهم و هم خودم و شوهرم وسط شهرک یک ساعت تمام فحشهای ناموسی بشنویم، کدامش را ببخشم؟ گفت من که یک ریال بابتش ندارم بدهم شما هر چه میتوانید بکنید دیگر… گفتیم باشد! کلانتری گفت این بابا ادعا کرده شما توی این مدت خودتان وسایلتان را فروختهاید، بروید دوباره همان شاهدهایتان را بیاورید که شهادت بدهند وسایل را توی خانهی اسماعیل دیدهاند و خودتان نفروختهاید. شاهدهایمان هم معرکه! گمان میکنم آن وسط نفعی به خودشان هم رسیده باشد که هر کدام، یک بهانه میآورند برای امروز فردا کردن. (قسمت جالب ماجرا اینجاست که تنها کسی که هم وسط آن فحشخوردنهایمان آمد جلوی اسماعیل را بگیرد و هم هر لحظه که صدایش کنی همان لحظه حاضر است بیاید کلانتری، کاسب شهرک است! منظورم از کاسب را که میدانید؟ همان موادفروش را عرض میکنم. دیگر نمیشود از روی ظاهر آدمها قضاوتشان کرد) آن بقیه هم مهم نیست، خیلی راحت میشود با نفری یک گرم کراک و شیشه دوباره بردشان تا به شناختن قاتل جان اف کندی هم شهادت بدهند! فعلاً درگیریهای خیلی مهمتری داریم و آن هم به وقتش… یا میرود تکتک هر چه را دزدیده و دود کرده هر طور میداند پس میآورد یا میرود آبخنک خوری که سابقهاش را هم دارد و میداند کجاست. حدس میزنیم راه اول برایش آسانتر باشد. میماند یک تسویه حساب شخصی که آن هم وقت زیاد است و بالاخره سر راهمان خواهد آمد…
وسایل را باید خیلی فوری جابجا میکردیم در حالی که نه پولی داشتیم و نه جایی. میخواستیم هر چه هست و نیست را همانجا سمسار بیاوریم به هر قیمت که هست بدهیم برود که یک نفر حاضر شد مقداری پول بهمان قرض بدهد و آدرس خانهی یکی از اقوامش را هم داد که وسایل را ببریم توی حیاط آنها بگذاریم. وسایلمان هنوز توی همان حیاط است و زیر آفتاب و باران دارد از بین میرود. کی یادش هست که وسط مرداد چند روز عین دوش حمام باران باریده باشد؟ امسال که ما اینطور آوارهایم این اتفاق افتاد. من که آن همه عاشق باران بودم، با صدای قطرههای باران و شدت و ضعفش دلم هی ریش شد و هی یک چیزی توی گلویم گلوله شد… الان که دارم مینویسم به سلامتی از وسط پاییز برف هم آمده. خیلی سعی کردم جایی پیدا کنم که هم زندگیام از بین نرود و هم حیاط آن بنده خدا را خالی کنیم که قول خالی کردنش را خیلی زودتر از اینها داده بودیم و نشد، جایی پیدا نکردم. با هر باران، تلفن میزد یا مسیج میداد که وسایلتان زیر باران مانده، انگار خودمان نمیدانیم یا عین خیالمان نیست و من از وقتی که سامانهی بارشی از غرب کشور وارد میشد، هر قطرهاش را روی مغزم حس میکردم و هر بد و بیراهی بلد بودم به خودم و دنیا میگفتم و میگویم… غیر از ببخشید و چشم هم هیچ نداشتم که در جواب بگویم، تنها شرمندگی آنهمه محبتشان برایم مانده. بعد از مدتی همسرجان قدغن کرد که جواب ندهم و گفت که این قضیه را به خودش بسپارم، میدانم که جواب ندادن کار درستی نبود اما او میدید که من چطور دارم له میشوم. حالا هم با ناراحتی و دلگیری آن دوست، و ناچاری ما، واقعاً نمیدانم چه خواهد شد؛ شاید یک روز تصمیم بگیرد همهاش را بریزد بیرون و از دستمان راحت شود… به یاد هر تکهاش که میافتم بغضم تا چشمهایم میآید بالا… برای شمای خواننده شاید خیلی راحت باشد خواندن این جملات و گفتن این که چقدر مال دنیا و چهارتا تیر و تخته برایش مهم است. ولی برای من…
وای مینا، دوست بچگیها و همراز بزرگیهایم… لباس بافتنی فیروزهای که مادرم برای بچهی من بافت وقتی خودم هنوز بچه بودم… کیف دستی یادگاری مازرگه… عکسها… کتاب چهل نامه با امضای نادر و فرزانه که تنها هدیهی عروسیام بود… نوار صدای بچگیهایم، صدای دعا خواندن مادرم… اَه لعنت به من، باز شروع کردم، باید خفه شوم وقتی کاری ازم برنمیآید اقلاً خودم خودم را شکنجه نکنم… سخت است، یادها بیاجازه میآیند.
بعد از بهشت توانستیم مقداری پول قرض کنیم که جایی بگیریم تا هم آنجا زندگی کنیم و هم محل کارمان باشد. با آن پول و این اجارهها پیدا کردن جایی خیلی سخت بود و ناچار مبلغ اجاره به طرز نامعقولی بالا میرفت که آنهم حاضر بودیم به هر جان کندنی شده دربیاوریم اما بازهم ادا و اصول صاحبخانهها تمامی نداشت. یکی 12 تا چک بابت هر ماه میخواست که ما یکیاش را هم نداشتیم. یکی علاوه بر ودیعه، اجارهی دوماه را هم پیش میخواست که تقریباً معادل همان مبلغ ودیعه میشد و دیگری هر چه ما اصرار میکردیم ملکت نقاشی نمیخواهد و ما با همین وضع میخواهیمش، اصرار داشت الان مریضم بگذارید هفتهی دیگر بیایم نقاش بیاورم. با همهی شرایطشان که مثلاً شامل جواب دادن تلفنهایشان و قبول کردن جلسههایشان با مشتری در دفتر ما میشد هم موافقت میکردیم و باز نمیشد. آخری که دیگر به همه سازش رقصیدیم، برای تخلیه، یک هفتهی تمام امروز و فردا کرد و ما که دیگر از بهشت بیرون آمده بودیم باز همان بدبختی پیدا کردن جایی برای همان شب تا فردایش را داشتیم. این شد که مجبور شدیم برای یک شب (و شب بعد و شب بعد و…) برویم اماکن نامه بگیریم که ما زن و شوهریم و بیاییم «خانهی بزرگِ قدیمی و میهماننوازِ آخرِ بنبستِ پیچدرپیچِ جنوبِ شهر» سخت نگیرید، همان مسافرخانهی خودمان! بعد که در پیدا کردن جایی با آن پول ناامید شدیم تصمیم گرفتیم اتاقی از یک دفتر با شرایط بهتری اجاره کنیم برای کار و اقامتمان هم موقتاً همینجا باشد تا خیلی زود بتوانیم قرضهایمان را بدهیم و پولی برای گرفتن یک خانه جمع کنیم. دردسرتان ندهم، اتاق از دفتر و دفترهای شراکتی هم همین دردسر را داشتند. میرفتیم جایی مناسب پیدا میکردیم به روزنامه آگهی میدادیم و درست روزی که آگهی داشتیم یک بلای آسمانی نازل میشد که علیرغم قرارداد و هر کوفت دیگری مجبور شویم دنبال جای دیگری بگردیم. فراهم کردن شرایط و ابزار کار هم با این اوضاع نابسامان سختیهای خودش را داشت. مثال: یک روز برای کشیدن نایلون روی بساطمان رفتیم به آن حیاط و توانستیم کامپیوترمان و دو-سه دست لباس برداریم بیاوریم. برای راه انداختن کامپیوتر (که کلی خوشحال شدم هنوز وجود داشت) مجبور بودیم یک مونیتور درب و داغان بخریم چون اسماعیل مونیتور-تلویزیون نازنینم را فروخته بود. ایضاً برایش یک رم هم مجبور شدیم بخریم چون رماش غیب شده بود! اسکنرم هم همینطور و چون گران بود نتوانستیم بخریم. پرینتر فروخته شده را هم مجبور شدیم جایگزین کنیم. همگی از دستدوم فروشهای زیرزمین پاساژ ایران… اسپیکر هم فعلاً لازم نداریم!
این وسط، از طریق پیگیری سریال یکی از گوشیهایمان، توانستیم رد کوچکی از دزدها پیدا کنیم. همان گوشی را میگویم که شیرین برد. دست آهنگری توی یافتآباد پیدا شد که میگفت به جای قسمتی از دستمزدش گرفته و آورد پس داد و دست قبلی را معرفی کرد (با کلی برو بیا و کلانتری بازی و ابلاغ و حکم جلب و غیره البته) دست قبلی هم یکی از اصحاب شیرین درآمد که اتفاقاً خانهمان هم آمده بود و ماجرای گوشی را هم میدانست و درکمال پررویی آن داستان ساختهی شیرین را تأیید میکرد. تا بتوانیم آهنگر را دوباره بکشیم دادسرا که آدرس یارو را رسماً به آنها بدهد، مهلت نیابت قضاییمان (از کرج به تهران) تمام شد و هم آهنگر و هم یارو فراری شدند. ما هم که میدانیم پیداکردنشان الان ممکن نیست وقت کرج رفتن و دوباره نیابت گرفتن و دوندگیهای بیحاصل دیگر را وسط اینهمه سگدو زدن برای درآوردن یک لقمه نان هدر نکردهایم. آن هم به وقتش پیدا میشود و در به در دنبالمان خواهد گشت که التماس کند…
اینجا خرج اقامت و هزینههای جانبی زندگیمان به ناچار بسیار بالاتر از زندگی خانگی است. بعد از مدتی بیرون غذا خوردن و سر و ته غذای روز را با یک وعده هم آوردن و سیر کردنمان با بیسکویت، به توصیهی مسافرخانهچی یک فلاسک کوچک و یک ماهیتابهی کوچولوی آلومینیومی خریدیم و کلی وضعمان خوب شد! اقلاً حالا میتوانیم برویم روی پشت بام که یک گاز بزرگ هیئتی هست دو تا نیمرو درست کنیم و صبحها آبجوش بگیریم و چای کیسهای…
آن روز که وسایل را جابجا کردیم دو تا لباس از دم دستترین ساک برداشتیم و تابستان بود. خیال نمیکردیم این دربدریمان تا زمستان طول بکشد. امسال زمستان، خیلی زودتر از همیشه (از اوایل پاییز) آمد و چه سرد… گاهی مجبور میشویم تقریباً همهی لباسهایمان را روی هم بپوشیم و چه شنبه-هفتشنبهای میشویم! شستن همین دو تا تکه هم برای خودش داستانی دارد. البته یک لباسشویی هست و میشود یک کیسه لباس را به خانم نظافتچی داد که توی ماشین بیندازد و پولی بگیرد، اما درجهاش را بلد نیست تنظیم کند و لباسها آن جور که به دل آدم بنشیند تمیز نمیشود. من تهتغاری و عزیزدردانه هم که هیچوقت بلد نبودهام با دست لباس بشورم کمکم دارم یاد میگیرم؛ آنهم یا توی یک سطل کوچولو، یا توی تشت مسافرخانهای که هر بار باید همهجایش را هزار بار با هزار جور مواد مختلف ضدعفونی کنم و آخر هم به دلم ننشیند… اما دیگر مهم نیست، اینها دیگر اذیتمان نمیکند.
اینجا با این که نسبت به همنوعانش خیلی تمیزتر است اما باز هم کلکسیون محدودی از بعضی حیوانات را میشود تویش دید. نه خوشحال نیستم از این وضع، اما خوشحالم که این توانایی را به دست آوردهام که ازش عذاب نکشم و روانم نابود نشود. تحمل را یاد گرفتهام و امیدوار بودن و هدف داشتن و تلاش کردن در راهش را. تجربهی این روزها هیچ آسان نیست اما در مقایسه میبینم که این زندگی و آموختههایم را دوستتر دارم از آن که تیتیش مامانی خانهی پدر و شوهر میبودم و دلمشغولیهایم نازنازی. حالا درد آدمها را بهتر میفهمم و برای این فهم، درد کشیدهام. آنها که دلشان میخواست خرد شدنم را ببینند و شرایط خرد شدن را هم فراهم کردند، هرگز نخواهند توانست ببینند، جنس درد من از آن نوع که آنها می فهمند نیست…
گاهی برای یکی دو روز یک دوست مسافر خارجی پیدا میکنیم. خارجیها برخلاف تصورمان همهشان به هتلهای شیک نمیروند و بیشترشان خیلی ارزان سفر میکنند. وقتی میفهمند کسی هست که دو کلام انگلیسی بفهمد و بتواند حرف بزند ذوقمرگ میشوند! خیلی آدمها میآیند و میروند؛ بعضیها هر چند وقت یک بار میآیند؛ بعضیها هم مثل ما اینجا زندگی میکنند. هر کدام (عین ما) داستانی دارند… شاید بعضی وقتها بعضی از قصههایشان را برایتان بگویم… این روزها و آدمهایش را هیچوقت فراموش نخواهم کرد.
اما…
یک چیز روی دلم حسرت شده!
دلم میخواهد یک روز دوباره صدای باران را بتوانم دوست بدارم…
پینوشت: این جور نوشتن و توصیف کردن حال استمراری، هیچ به دلم نچسبیده. گمان میکنم خیلی حرفها نگفته مانده یا آنطور که حق مطلب را بگوید، گفته نشده. اما الان دیگر توان نوشتن و توصیف بیشتر ندارم. سخت است. از بچگی یادم داده بودند آدم غذایش را برای خودش میخورد و لباس را برای مردم میپوشد (=مثلاً آبروداری!) حالا گمان میکنم خیلی بیشتر از خط قرمز رفتهام. نمیدانم به دلبستگیام به این وبلاگ قدیمی کمک کنم تا باز هم نگهش دارم و همینجا بنویسم یا کوچ کنم به نام و نشانی ناشناس… سخت است؛ این روزها همه چیز برایم سخت است و «یکی» از همه سختتر…
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
ماضی بعید
مدتها پیش (انگار سالها ازش گذشته) همسایهی طبقه پایینی آمد خانهمان که:
- آقای فلانی، شما که قانون بلدی (=چند تا کتاب قانون توی کتابخونهات دیدهام) بیا یه شکایتی چیزی بنویس که بتونیم این مرتیکه رو بندازیم هلفدونی جوری که دیگه نتونه درآد!
- حاجی جریان چیه؟
- این فلان فلان شدهی ساختمون روبرویی هست، معتاده، دزده، به زن و دختر مردم هم نظر بد داره!
- کیه که بعد از یک سال و خوردهای اقامت توی این شهرک و همسایگی تا حالا هیچی ازش نشنیدیم؟ چی دزدیده حالا؟ شاکیاش کی هست؟
- خیلی چیزا! «همه» هم ازش شاکیاند.
- خب مثلاً؟
- خیلی… منتها هر بار خواستن مچشو بگیرن هیچی توی خونهاش پیدا نکردن خیلی زبله!
- خب بعله تا درحال دزدی نگیرنش یا مال دزدی توی بساطش پیدا نشه نمیشه هیچ اتهامی بهش زد.
- آخه فلانی و فلانی دیدنش.
- فلانی و فلانی میان شهادت بدن؟
- نه میترسن.
- خب پس فعلاً نمیشه کاریش کرد باید صبر کنید تا یه وقتی که درحال ارتکاب جرم بتونین پلیس رو بکشونین روی سرش که اونا بگیرنش و به واسطهی جرم مشهود احتیاج به شاکی خصوصی نداشته باشه.
- به زن مردم هم نظر داره!
- جلالخالق، کی؟
- یکیاش همین خانوم خودم! (خانومی با اقلاً 130 کیلو وزن که نمیدونم چطوری میتونست چادرش رو چند لایه دور خودش بپیچه)
هیچی، آقای همسایه رو موقتاً دست به سر کردیم و هر چی فکر کردیم دیدیم اگه کسی بخواد به زن مردم نظر بد داشته باشه به اون خانوم نمیتونه کاری داشته باشه و قاعدتاً باید به یکی مثل من گیر بده که مانتوی رنگی میپوشم و هر روز میرم پیادهروی و دوچرخهسواری در انظار عموم! نتیجه گرفتیم این رفتار همسایگان، تنها میتونه نتیجهی جوگیری حاد باشه! همسرجان گفتش اگه قراره چیزی بنویسم که کسی به خاطرش گیر بیفته اقلاً بذار خودم هم دلیلی داشته باشم، توی یه فرصتی میرم یه سر و گوشی از واقعیت ماجرا درآرم. نتیجه این که اون بابا که از الان بهش میگم کامران، معتادیه که همهی زندگیش رو دود کرده. زنش بچههاشو ورداشته و رفته و اثاث خونهاش هم یکی یکی غیب شدن. الان هم خرج عملش اینجوری درمیاد که هر کی مکان نداره میره اونجا و از «بار» خودش چهارتا دود هم به اون فلک زده خیرات میکنه! اگه هم گرسنهشون باشه و روی گازش دو تا نیمرو درست کنن، یه لقمه هم اون میخوره. ظل گرما (وسط تابستون بود) نه کولر یا پنکهای درکاره و نه یخچال. همسرجان چند روزی سعی میکنه اگه راه نجاتی برای کامران باقی مونده امتحانش کنه و وقتی نتیجهای نمیگیره، همهی رابطهشون محدود میشه به دوقالب یخای که من هر روز به اصرار میدم براشون ببره و توی فلاسکی که دیگه لازمش نداریم اقلاً آب خنک داشته باشن. از دید ما، اون آدم بیشتر از هرچیزی «بدبخت»ئه، و گرچه بدبختِ معتاده اما هنوز آدمه. کامران همهی شیشههای پنجرههای خونهاش رو با رنگ میپوشونه و همسایهها هم از تب و تاب جوگیری اون روزشون میافتن و مدتها از این جریان میگذره تا اواسط زمستون.
شهرک ما یه لات داغون داشت که خیلیها از اسمش هم میترسیدن. حتی وقتی شر راه میانداخت و کلانتری محل میشنید که پای عباس وسطه یه جوری سر خودشونو گرم میکردن تا قال خود به خود بخوابه! خیلی وقت بود که همسرجان فقط اسم این بابا رو میشنید و وقتی برای اولین بار خودشو دید کلاً جا خورد! عباس یه پسر بیست و دو-سه سالهی خیلی معمولی بود. خیلی خیلی معمولی و بیشتر از هر چیز «بچه»! کسی که هیچ رشد اجتماعی نداشت و هر لحظهی کتککاریاش فقط از پی بروز یه لحظهی هیجانی بود. ازش دفاع نمیکنم و نمیگم پسر پیغمبر بود، نه؛ شر و لات محل بود. یکی از همینها که هر چند وقت یه بار توی روزنامه و اخبار صداش درمیاد توی یه لحظه زده یکی رو کشته. اما ذاتش بدخواه نبود و وقتی منو آبجی صدا میزد خجالت میکشید جواب سلامم رو بشنوه. به روش خودش محجوب بود! همهی فلاکت این آدم و راهی که توش بود و همهمون میدونستیم آخرش به کجا ختم میشه، از همینجا میاومد که اون رشد اجتماعی نداشت و هیچ روشی برای کنترل یا ابراز خشمش یاد نگرفته بود…
توی یکی از همین روزهایی که همسرجان و عباس با هم توی شهرک و بلوار راه میرفتن و حرف میزدن، عباس گفت که فلانی یه دقه بیا بریم در خونهی کامران من شلوارمو اونجا جاگذاشتم بردارم تا مهموناش بالا نکشیدنش. مدتی بود توی خونهی کامران چیزی شبیه دو تا خانواده زندگی میکرد! تا کامران و مهموناش بگردن شلواره رو پیدا کنن، اصرار که جان شما نمیشه، یه تابستون بهم حال دادی آدم حسابم کردی یخ آوردی، تا یه چای تلخ نخوری نمیذارم بری، به مولا نمک نداره! و اونجا بود که همسرجان «سحر» رو دید. (این سحر با اون سحر که قبلاً گفته بودم تعارفمون کرده بود بریم خونهاش فرق داره طبعاً)
سحر (یکی از دو بچهی حاضر در اون خونه) دخترک هشت سالهای بود که با مادرش مدتی بود اونجا زندگی میکرد و مادرش به مصرف شیشه اعتیاد داشت (اعتیاد کراکش رو قبلاً ترک کرده بود). چیزی که توجه همسرجان رو به سحر جلب کرد زخمی بود به بزرگی کف دست وسط پیشانی دخترک که هنوز کاملاً خوب نشده بود. پرسیده بود چی شده و جواب شنیده بود جای برقگرفتگیئه. پرسیده بود دوایی چیزی؟ مادرش گفته بود اول که برق گرفتدش دکتر دیدتش اما الان خیلی وقته پول نداشتهام ببرمش دکتر. اومد خونه داغون و پریشون… گفت یه بچهای دیدم با این حال و روز، اجازه میدی ببرمش دکتر؟ گفتم کلنگ اجازه میخواد؟ خب معلومه که باید ببری. گفت آخه تنها که نمیشه ببرمش باید مادرشم بیاد میخوای تو هم بیا. گفتم نه من نمیام که بیشتر از این خجالت نکشن. خودت ببرشون و یه جوری سعی کن بدون این که متوجه بشن به دکتر بگی که در مورد این بچه احتمال کودکآزاری هم وجود داره، شاید بشه براش کاری کرد. سحر و مادرش و عباس و همسرجان و یه یاروی دیگهای دستجمعی رفتن و دکتر هم تأیید کرد که احتمالش وجود داره ولی چندان کاری نمیشه کرد و بهتره حداقل شرایطی درست نکنیم که از ترس گیرافتادن، بچه رو پیش دکتر هم نیارن و احتیاج به شاکی خصوصی هست و اگه همسرجان اطلاعات بیشتری به دست بیاره و لازم بشه دکتر حاضره بیاد تأیید کنه و غیره و غیره و آخرسر هم دو جور پماد نوشت یکی برای بهبود زخم باز و اون یکی برای کم کردن اسکار زخم و عکس رادیولوژی برای این که مطمئن بشه به سینوسهای پیشونی و بینیاش آسیبی نرسیده باشه. پمادها رو داروخونهی همون درمونگاه نداشت و باید از تهران میگرفتیم و قرار رادیولوژی رو هم برای فرداش گذاشتند و همسرجان اومد خونه تا برای من تعریف کنه چه گذشته. چند دقیقه بعدش عباس زنگ زد و همسرجان رفت پایین و بعد برگشت پیش من. وقتی سحر و مادرش برگشته بودن خونهی کامران، لیلا (ملقب به شیرازی) و شیرین چنان المشنگهای راه انداخته بودن بر سر نجابت عذرا (مامان سحر) که با چند تا مرد غریبه معلوم نیست رفته کجا، که امکان خونه رفتن عذرا و سحر اقلاً تا یکی دو ساعتی وجود نداشت. همسرجان گفت یکی دو ساعت بیارمشون تا شر بخوابه؟ گفتم آره. وقتی اومدند عذرا ازم پرسید منو نشناختی؟ گفتم نه! گفت چند روز پیش اومدم زنگ خونهتونو زدم کمی برنج (خام) و زولبیا بهم دادی… یادم اومد اما گفتم که نه یادم نیست و به بهونهی حالا من گشنهمه بیایید یه کم از ناهار ظهر مونده با هم بخوریمش، غذایی بهشون دادم که معلوم نبود چند وقته نخورده بودند…
عذرا و شوهرش دو تا دختر داشتند که دختر بزرگتر با باباش و عمههاش بود و دختر کوچیکتر که سحر باشه با مامانش. عذرا و شوهره رسماً از هم طلاق نگرفته بودن اما سالها بود که جدا از هم زندگی میکردند. عذرا در پی اعتیادی که از شوهرش به یادگار داشت رفته بود پیش شیرین که ترک کنه و اونجا بود که کراک رو ترک کرده بود اما گرفتار شیشه شده بود و عشقی جدید به محمد پسر شیشهای شیرین که دوازده سیزده سالی از خودش کوچیکتر بود. زندگیشو علیرغم مخالفت پدرش و شیرین با محمد شروع کرده بود و به زعم خودش با همهی سختیهاش ساخته بود. شیرین، محمد رو به شدت به خودش وابسته نگهداشته بود و وقتی برای چندمین بار به زندان افتاد، محمد که از پس زندگی خودشم برنمیاومد اجباراً عهدهدار خرج عذرا و سحر هم شده بود. اونا توی اتاقکی انتهای حیاط یه کارخونهی متروکه واقع در انتهای دنیا زندگی میکردن که هیچ امکان دیگهای نداشت. یه شیر آب اون سر حیاط بود و برای غذا پختن باید چوب جمع میکردن و آتیش درست میکردن. توی اون اتاقک گاهگاه پدر محمد و برادر کوچیکترش و شیرین هم زندگی میکردند و خیلی افراد دیگه که برای کشیدن میاومدند و میرفتند و اتاقک دیگهای که آزیتا، زن حاملهای اومده بود و با صاحب کارخونه زندگی میکرد تا بچهاش به دنیا بیاد. شغل محمد هم آشغالدزدی بود یا اون طور که خودشون میگفتن جمعآوری ضایعات. خلاصهاش: جمع کردن یه مشت کارتن و پلاستیک از توی آشغالها بود و کیلویی فروختنشون و خرج شیشه و غذای بخور و نمیر کردن. تازه این کار رو هم برادر کوچیکهی محمد (9ساله) جور کرده بود وگرنه محمد عرضهی اونم نداشت. همونجا بود که برق سه فاز کارخونه که اتصالی داشت سحر رو گرفته بود و سه روز توی کما نگهداشته بود تا کمکم به هوش بیاد. گرچه عذرا و سحر میگفتند همون حادثه باعث شده سحر دیگه نتونه مدرسه بره و تنها کمی خوندن و نوشتن رو بلد باشه اما بعد فهمیدیم که به خاطر پیگیری پدر عذرا در پیدا کردنشون از طریق مدرسه بوده که سحر دیگه مدرسه نمیره و حتی میترسند پروندهاش رو از مدرسه بگیرند.
حرفهایی که عذرا شبیه درددل میگفت آمیختهای از توهم و واقعیتی بود بدتر از توهم. دلم (دلمان) برایشان سوخت و خواستیم که بماند تا کمکش کنیم شیشهاش و عشق موهومش را ترک کند و زندگیاش را از نو بسازد. اما هیهات که مغز عذرا (یا آنچه به جای مغز برایش مانده بود) عینهو بازیای بود که سیو نکرده خاموشش کنی و وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار میشد باز از اول شروع میکرد به فرمت شدن! (میدانم بازی فرمت نمیشود اما مدل فکر کردن عذرا همینقدر بیربط بود) سه روز بعد، پس از ساعتها و شب تا صبح حرف زدنهای متمادی، گفت که میرود تا چند تکه وسیلهای که لازم دارد از کارخانه بردارد و چند تا حرف درشت بار محمد کند تا دلش خنک شود و بیاید تا چنین و چنان کند. سحر را گذاشت و رفت که دو سه ساعت بعد برگردد و نشان به آن نشان که برنگشت تا سه هفته بعد! توی این سه هفته ما که هیچ نشانی ازش نداشتیم هر روز نگرانتر شدیم و هر روز سحر را دلداری دادیم که میآید و سرش را به بسیاری چیزها گرم کردیم. از بازی و پارک گرفته تا خرید لباس و اسباب بازی و لوازمتحریر و کارتون و قصه و غیره و غیره. کمکم و نامحسوس سعی کردیم از زیر زبانش آدرسی چیزی درآوریم و روزی که تصمیم داشتیم فردایش به اتکای آدرسی نصفه نیمه سوار آژانس شویم و برویم عذرا را پیدا کنیم یکهو عذرا زنگ خانهمان را زد و خدا میداند چقدر سحر خوشحال شد از دیدن مادری که یقین کرده بود رهایش کرده…
عذرا با زنی به اسم مژده آمده بود که خودش میگفت مشاور زندان است و عذرا اعتقاد داشت از آدمهای اطلاعات(!) است و وجنات زنک چیزهای دیگری میگفت! اما حرف حساب میزد که نباید بچهاش را بیخبر رها میکرده پیش ما، کسانی که همدیگر را تقریباً هیچ نمیشناختیم. از لا به لای حرفهایشان جسته گریخته فهمیدیم که عذرا توی این مدت یک بار خودش را سعی کرده قرصخور کند و بکشد خبر مرگش! خیالش هم راحت بوده که سحر پیش ما که همهی بچهها را دوست داریم جایش امن است و غذایش را به موقع و کافی میدهیم و شاید مدرسه هم فرستادیمش و عاقبت به خیر خواهد شد انشاءالله! به سحر قول داده بودیم که آن شب برایش قصهای که همسرجان راجع به خود سحر ساخته بود را تعریف کنیم و سحر ذوق داشت هر چه را برایش خریده بودیم به مادرش نشان بدهد و مادرش اضطراب داشت زودتر برگردد کارخانه زیرا که محمدجانش غیرتی تشریف داشت و از دیر رفتنش دعوایشان میشد و زندگی شیرینشان تلخ میشد. هر چه گفتیم امشب را بمان و اصلاً بگو محمد هم بیاید قبول نکرد و گفت وای نه محمد خواب بود که آمدیم دنبال سحر، تا بیدار نشده باید برگردیم!!! شمارهای از آن زنک که کارخانه را بلد بود گرفتیم و سحر را آن شب نگهداشتیم که عذرا فردا بیاید دنبالش که فردایش هم نیامد ولی تلفن کرد و آدرس نصفه نیمهای داد که همسرجان با آژانس سحر را برد و چندتا اسکورت شامل عباس و امثال عباس هم (دور از چشم و اطلاع سحر البته) با خودش برد که اتفاقاً پیشبینیاش هم درست از آب درآمد و محمد با یکی دو تا گندهبک دیگر تصمیم داشتند به تلافی خیلی چیزهای موهوم، همسرجان را خفت کنند که البته موفق نشدند. بعله، سلامعلیک داشتن با گندهلاتهای محل یک خاصیتهایی هم دارد! میفرمایید اگر آن سلامعلیک کذایی نبود به چنین همراهیهایی هم نیاز پیدا نمیشد؟ فرمایشتان متین! حرف حساب که جواب ندارد.
فردایش بعد از مدتها درگیری ذهنی با مسائلی درهم برهم و سخیف، زندگیمان را از سر گرفتیم و به روال عادیمان برگشتیم. اما زهی خیال باطل! فردا شبش یکهو سحر زنگ خانهمان را زد و گفت خاله، بگو عمو بیاید پایین کمک! عمو که خانه نبود و خودم رفتم دیدم یک پیکان را تا خرتناق پر کردهاند ساک و چمدان و کیف و کیسه! کاری نمیشد کرد، کمک کردم آوردیمشان بالا و باز روز از نو و روزی از نو، گریه و زاری و نفرینناله به محمد و شیرین و الی آخر. به همسرجان گفتم با سابقهی این آدمها من دیگر نمیتوانم آن همه وقت و انرژی برایشان بگذارم و سر یک بار شیشه کشیدن همه را به باد بدهند، هر وقت شیشهاش را ترک کرد آن وقت اگر بتوانم کمکش میکنم که همسرجان هم موافق بود. از همان شب عذرا بساطش را پهن کرد که مثلاً آشغالهایش را دور بریزد و لباسهای شستنی را توی ماشین لباسشویی بیندازد و صبح فردا هم همسرجان جایی برایش پیدا کرد که در طول مدت ترکش آنجا بماند. تمام فردا و پس فردای آن روز به این گذشت که عذرا کوهی از لباسهای از توی آشغال جمع شده را بیندازد توی ماشین و پی صحبت با صاحب خانهای که قرار بود برود آنجا و پی فلان وسیلهای که نیاورده و پی محمد و پی تلفن کردن و هزار چیز دیگر برود و من لباسها را آب بکشم و هنوز توی هوای بارانی خشک نشده بیاید یک کوه دیگر لباس بریزد توی ماشین و باز برود! سر هرکدام هم که میدید خشک شده و تا کردهام گذاشتم کنار یک بار گریه زاری کند و خاطرات اراجیف تعریف کند… این وسط یک بار هم محمد آمد دنبالش و من توی خانه راهش ندادم گفتم هر حرفی دارید بیرون بزنید که خدا میداند چه بساطی جلوی ساختمان راه انداختند. دو شب بعدش هم باز رفت که خدا میداند کدام قباله کهنهاش را از شیرین فلان فلان شده پس بگیرد و برای هزارمین بار آخرین فحشهای دلخنککناش را به محمد بدهد و یک تف هم توی رویش بیندازد و برگردد و برنگشت تا یک هفته بعد! سحر هم باز پیش ما ماند. قبول کنید که دیگر داشت ازمان سواری میگرفت. هر بار هم که باهاش تماس تلفنی یا پیغام- پسغامی داشتیم میگفت شرمندهام میآیم! آخر من تلفن زدم به آزیتا (همان زن حاملهای که حالا دیگر پسرش را به دنیا آورده بود. مضحک است که همسرجان صدای آزیتا را شناخت که سر یک ماجرای دیگر میدانست اسمش بگره است و قبلاً خانم رئیسی بوده توی جنتآباد) گفتم میخواهم با عذرا صحبت کنم و کار واجب دارم که البته عذرا کارخانه نبود. گفتم مهم نیست هر وقتِ شب که آمد شما یک تکزنگ بزنید من خودم تماس میگیرم. حدود ساعت 2-3 شب بود که بالاخره آمدند و همسرجان تماس گرفت و داشت قرار فردا صبح را میگذاشت و من که برایم از روز روشنتر بود کسی نخواهد آمد گوشی را گرفتم و بدون این که توهینی بهش کنم اما جدی و محکم گفتم تا فردا ظهر فرصت داری سحر و وسایلت را ببری وگرنه هر دو را از پدرت تحویل بگیر. البته که زر مفت میزدم و آدمی نبودم که به زور گریه از سحر آدرس بکشم. فردا ظهر هم کسی پیدایش نشد و من سحر را با آژانس بردم در کارخانه و تحویل عذرایی دادم که توی آن خراب شده، مویی رنگ کرده و آرایشی بهکمال داشت. باهاش روبوسی کردم و گفتم که دلم میخواست کمکت کنم اما خودت نمیخوای، خودت این وضع رو بیشتر دوست داری و لایق خودت میدونی. خلاصه دیگه روی من حساب نکن و هر چه زودتر هم محمدجانت رو بفرست وسایلت رو بردارد بیاورد که خودت دیدهای جاندارم و خداحافظ.
شاید یک ماه از دستشان راحت بودیم گرچه که برای خانه تکانی عید مجبور بودم آنهمه وسایل را هی از این اتاق بکشم آن اتاق و برعکس… واقعاً نمیدانم چطور همهاش را توی یک پیکان چپانده بود چون هر چه فکر کردم بگذارم توی آژانس و برایش بفرستم دیدم جا نمیشود و اقلاً باید وانت گرفت که بیخیال شدم. چند بار خواستم همسرجان بردارد ببرد خانهی کامران یا اصلاً بگذارد کنار پارکینگ که صلاح ندانست و همچنان ماند گوشهی اتاق.
توی تعطیلات عید یک روز که بعد از مدتها برای خودم خوشخوشک رفته بودم تهران خیابونگردی، همسرجان تلفن زد گفت حدس بزن کی آمده عیددیدنی؟ کسی را نداشتیم! سالهاست که کسی را نداریم. فهمیدم باز گاومان زائیده. سحر گوشی را گرفت و بعدش عذرا و جالب اینکه محمد هم باهاشون بود؛ چه خانوادهی خوشبختی! تلفنی به همسرجان گفتم حالا من نیستم و دیر برمیگردم یک جوری بپیچانشان که گفت نمیشود منتظر تو هستند، خودت بیا ببینندت بعد میروند. (حالا ما اگر نخواهیم کسی عیدمان را این همه با دیدارش مبارک کند کی را باید ببینیم؟) برگشتم کرج و همدیگر را دیدیم و من مشغول شام درست کردن شدم. عذرا گفت که شیشهاش را ترک کرده (من هم باور کردم، آخر نه که خودم نیکول کیدمن بودم، از اون لحاظ!) گفت که از کارخانه رفتهاند به باغ یک پیرمرد و وضعشان خوب است و وسط حرفهاش هزارتا تیکه و متلک بارم کرد که یعنی مثلاً من آدم عصبیای هستم توی مایههای بیماری روانی حاد محتاج کنترل با داروهای خفن که یهو قاط میزنم و اینا! گفتم جهنم، شخصیت من چیزی برای اثبات به این آدم ندارد بگذار زرش را بزند و برود. شام که حاضر شد عذرا و محمد دعوایشان شد و این وسط شیرین هم تلفن زد که همین الان پاشید بیایید. به همسرجان اشاره زدم که دوباره سحر را نگذارند اینجا و بروند، گفت دو تا لقمه برایش بگیر میبرندش. هیچی سر سفره شام نخورده پاشدند رفتند و باز وسایلشان همان کنار اتاق ماند که ماند.
بعد از تعطیلات عید یک بار همسرجان با عباس رفتند باغ. باغ که میگویم یعنی باغچهای که صاحبش به هر دلیلی نیست و پیرمرد که به خودش میگوید سرایدار، اتاقش را به اینها داده که هم غذایش را بدهند و هم عملش را. اتاق که میگویم کمی فقط کمی بهتر از اتاقک کارخانه و همان آدمها و همان روابط… و من کمکم مشغول جمع کردن وسایل خانه بودم و کمکم دنبال خانهای دیگر میگشتیم برای اجاره چون مهلت اجارهمان تمام شده بود و صاحبخانه هم آن طور که میگفت خانه را فروخته بود و به هر حال باید خالی میکردیم. توی همین فاصله بالاخره عباس که به جرائم متعدد تحت تعقیب بود با عملیاتی وسیع دستگیر شد و رفت زندان.
یک روز عصر دیدم همسرجان آمد با زنی داغان! آروم بهم اشاره زد که این شیرینئه و فقط یکی دو ساعتی اینجا میمونه. در پی دعواهای مداوم محمد و عذرا و شیرین، پیرمرد گفته بود جمع شماها را نمیتوانم تحمل کنم یکیتان باید برود و شیرین برای این که بچهاش آواره نشود آمده بود بیرون و جایی برای ماندن نداشت. شیرین آن غولی که عذرا تصویرش کرده بود نبود. معتاد و سابقهدار بود (دو روز بعد از افتتاح کلانتری شهرک، شیرین با بنزین ریختن و آتیش زدن حیاط کلانتری، رسماً افتتاحش کرده بود!) اما خیلی جاها هم به عذرا حال داده بود و باز از دید من بیشتر از هر چیز بدبخت بود. جای بریدگی چاقو و نشانهی خودسوزی وسیعی هم با خودش داشت و بعدتر فهمیدم به خاطر روی خوشی که هیچوقت از زندگی ندیده و عشقی که هیچوقت نداشته، چشم دیدن خوشبختی یا عشق یا هر چیز دیگر را برای هیچکس ندارد و چقدر دیر فهمیدم… خیال میکردم کسی که این همه سختی کشیده اقلاً باید مفهومش را بهتر بدونه و به گفتهی خودش که البته طوطیوار تکرار میکرد: کسی که خونهاش شیشهایه به خونهی کسی سنگ پرت نمیکنه… نفهمیده بودم که برای این موجود، خونه که سهله، دیگه «هیچی» باقی نمونده… دیر فهمیدم، کسی که چیزی برای از دست دادن نداره موجود خطرناکیه، خیلی دیر…
شیرین ماند به دو شرط: رفت و آمد نداشته باشه و سر و صدا هم نکنه. قرار بود خونهی ما فقط سقفی بالای سرش باشه نه بیشتر. اما باز هم زهی خیال باطل که همون شب اول دو تا مرد و یه زن که از نوچههای سابقش توی زندان بود اومدند مثلاً دنبالش و قرار شد براش کمی پول بیارن. شیرین رفت توی اتاق چون من خواستم که مثلاً روش بهم باز نشه و بشینه جلوم به کشیدن. همسرجان هم توی اتاق باهاش حرف میزد و سعی داشت راهی برای بیرون رفتن همهمون از اون وضع پیدا کنه. زنک هم نشست جلوی اون دوتا مرد زنندیده که آب از لب و لوچهشون آویزون بود به جوکهایی تعریف کردن که من خیلی زود نتونستم تحمل کنم و پاشدم رفتم توی آشپزخونه سر خودمو بکوبم به تاق! این خونهی من و حریم ما بود که داشت توش این فجایع رخ میداد، باید راهی پیدا میکردم. یکی از مردها یاالله گویان اومد توی آشپزخونه که آبجی بیزحمت اگه چیزی سرت میشه بیا ببین این دختره چشه؟ اومدم دیدم احمق چشم منو دور دیده و الکل زیادی خورده پشتشم شیشه کشیده و تلنگش دررفته. همینمون کم بود، اون مدت که عذرا بود با کارهاش صدای همسایهها رو درآورده بود، حالا اگه این وسط اینم اوردوز میکرد باید منو میآوردن و باقالی بار میکردن… سریع همسرجان رو صدا کردم و بهش گفتم همین الان این بساط رو از خونه بریز بیرون و تمومش کن. به یک دقیقه نکشید که شیرین همشونو بیصدا بیرون کرد و بعد از رفتنشون هم یه تراول نشون داد که ازشون گرفته بود. گفت آبجی ببخشید نگران نباش هر چی بشه پای من و من خودم گندی که زدم رو جمع میکنم و دیگه تکرار نمیشه.
فرداش محمد اومد که مادرشو ببینه و براش شیشه بیاره و هر روز یه آدم جدید. بیشتر این رفت و آمدها شبها انجام میشد. نصفه شب بیدار میشدی بری آب بخوری میدیدی دور تا دور اتاق آدم نشسته و صدای شیرین میاد اما خودشو بین جمعیت نمیتونی پیدا کنی! هر بار بیرونشون میکردیم یه گروه تازه جایگزین میشدن و هر بار مسبب اصلی که شیرین باشه رو بیرون میکردیم فرداش دوباره با یه آفر و بهونهی جدید برمیگشت. یه بار که رفت و برگشت، گوشی موبایل منو که دوستم بهم قرض داده بود و شیرین برده بود که یکیدو ساعت ازش استفاده کنه همراهش نبود و گفت که یه آشنا ازم پیچونده و خودم قول شرف میدم ازش پس بگیرم. یه بار صبح پاشدم دیدم در خونه بازه و هیچکس نیست؛ محمد جعبه ابزارمونو دزدیده بود! یه بار دیگه حاجی به بهونهی مشتری پیدا کردن برای گیتار همسرجان بردش و دیگه رنگ گیتار رو ندیدیم. یه بار هم عذرا به بهونهی پس گرفتن شناسنامهی سحر اومد، (با یه خروار آرایش به دو منظور: یکی پاک کردن نشونههای اعتیاد از صورت داغونش و دوم به زعم خودش سوزوندن دل محمد!) همون برنامهی آشنای آخرین فحشها به محمد و تف توی رویش انداختن رو توی خونهی ما اجرا کرد و تصمیم داشت صداشو بالا ببره که همسرجان با دوتا جمله ناکاوتش کرد و فرستادیمش بیرون. هی تهدید میکرد خودمو همین امشب میکشم گفتم من دیگه نمیتونم کمکت کنم امیدوارم موفق باشی! شبش شیرین که در طول اون ماجرا به خواست ما توی دستشویی قایم شده بود و صداش درنیومده بود، رفت باغ و بعد از یه کتککاری مفصل با عذرا باز دست سحر رو گرفت با خودش آورد مثلاً گروگان! باز برای هزارمین بار از همسرجان خواستم به شیرین بگه اینقدر این بچه رو عین گوشت قربونی نیارن خونهی ما و بنابراین دو روز بعد صبح زود شیرین پسش برد. شیرین نمیتونست سالم زندگی کنه و نمیتونست ببینه که ما داریم سالم زندگی میکنیم.
آخرین بار برای بیرون کردن شیرین، همسرجان از خونه رفت بیرون و تلفن زد فیلمی درآورد از این که همسایهها شکایت کردن و مأمورها اطراف خونه هستند و به شیرین و حاجی بگم سریع جداجدا خودشونو گم و گور کنن و خودمم برم خونهی همسایه تا خبرم کنه. یه پولی هم دادیم شیرین که اون شب بتونه جایی برای خودش دست و پا کنه. شیرین احمق بود ولی فهمید که خونهی ما دیگه جای موندنش نیست و بعد از اون دیگه نیومد.
تقریباً یک هفته بعد هم ما خونهرو خالی کردیم و گذشت اونچه که بهمون گذشت… یک ماه و چند روز خونهی اسماعیل زندگی کردیم و البته اجارهی یک ماه و شارژهای عقب افتاده و خرج روزمره و عملشو هم دادیم و شبی رسید که برای فروش طلاها و جورکردن سرمایهای که بتونیم جایی برای کار و زندگی بگیریم مهمون خونهی کسی شدیم به اسم امیر که سیاوش صداش میکردن.
این سیاوش هم یکی بود به بدبختی بقیه! قدیمها رنجر بوده و جانباز هم شده بود اما بعد افتاده بود توی اعتیاد و دار و ندارش از دست رفته بود. زنش هم بچهها رو برده بود و درخواست طلاق داده بود و سیاوش که عاشق زن و بچههاش بود کارش شده بود این که تا جایی که جا داشت بکشه و بعد یه سیدی از همین جفنگیات جدید* بذاره و صداشو تا آخر بلند کنه و بشینه پاش زار بزنه! درست عین تصویرهای کلیشهای که از معتادها میبینیم، یهو وسط در آشپزخونه همونجور ایستاده چرتش میبرد. همسرجان اونو بیشتر دیده بود اما من دلم به حالش سوخت. دلم برای زنی که خونهشو با اون همه عشق تزیین کرده بود و بعد مجبور شده بود رهاش کنه سوخت. گفتم اینا یه روز عاشق و معشوق بودن حیفه، شاید بشه یه فرصت دیگه به خودشون بدن. کلی با سیاوش حرف زدم و قول دادم با زنش صحبت کنم و یه مهلت براش بگیرم تا ترک کنه. میگفت همینجوری برگرده تا من بتونم ترک کنم اینجوری بی امید و انگیزه نمیتونم. گفتم تو دیگه جایی و حقی برای این احساساتی بازیها نداری، باید به خودت سختی بدی، باید خودت رو بهش ثابت کنی. نه خیر اول زحمت بکش ترک کن بعد تازه ببینیم با اون همه گندی که زدی و دلش رو شکستی حاضر میشه ترککردهات رو قبول کنه یا نه! خیلی باهاش حرف زدم، خیلی برام درددل کرد و گریه کرد. من احمق دلم سوخت، واقعاً میخواستم با زنش حرف بزنم. میگفت به خاطر کارهای من تا بفهمه از طرف من رفتی بهت توهین میکنه که حقت نیست و اون وقت من تا عمر دارم باید ازت شرمنده باشم. گفتم این که من چطوری میرم و چی میگم و با چی ممکنه روبرو بشم و چطور از پسش برمیام به خودم مربوطه تو چیکار داری؟ نمیگم برش میگردونم و همه چیز دوباره عاشقانه و رمانتیک میشه، نه. فقط یه مهلت میگیرم که برای طلاق صبر کنه شاید تو بتونی ماتحتت رو همبکشی و ترک کنی. درست کردن رابطهتون احتیاج به زحمت داره که الان نمیفهمی چون به جای منطق یا هر چیز دیگهای مواد داره کنترلت میکنه. وقتی ترک کردی خودت راهش رو پیدا میکنی و ما هم اگه بتونیم کمکت میکنیم.
چرا با اینجور آدمها میگشتیم؟ به دو دلیل: یکی این که بیشتر آدمهای اون منطقه رو همینها تشکیل میدادن؛ چگالی اعتیاد اونجا خیلی بالا بود. دوم هم این که سیاوش به خاطر جانبازیش یه امتیاز تاکسی سرویس گرفته بود که قرار بود اونو بذاره و ما هم سرمایه بذاریم و کار کنیم خیرسرمون. بعد هم یه امکان ضعیف دیگه هم وجود داشت که شاید توی مدت ترکش میتونستیم وسایلمون رو از زیر دست اون اسماعیل دزد برداریم بیاریم اینجا که خودمونم هستیم و بعد هم بتونیم یه خونه بگیریم و بریم سر زندگی خودمون. شرایطمون عادی نبود…
ما صبح بود که رفتیم اونجا. فردا عصر یه عده آشنای مشترک دیگه هم اومدن و یهو دیدیم شیرین خانوم هم پیداش شد (شیرین با همه آشنا بود!) قبل از ما یه هفتهای توی خونهی سیاوش زندگی کرده بود و همون خونه زندگی سیاوش رو هم به گند کشیده بود که آخرسر سیاوش با کمک همسرجان من تونسته بود شرشو بکنه و بیرونش کنه. شیرین که اومد، سیاوش توی اتاق سرش به یه مهمون دیگهاش گرم بود، شیرین برای ما تعریف کرد که مأمورها ریختن توی باغ و یه عده آدم رو پای بساط گرفتن بردن که عذرا هم جزوشون بوده و الان عذرا توی زندان رجاییشهره و سحر هم توی بهزیستی و شانس آوردن که محمد اون موقع اونجا نبوده وگرنه اگه گندش درمیاومد اقلاً اعدام یا سنگسار رو شاخشون بود (دیگه برای ما مهم نبود البته. بیشتر از خودشون که نمیتونستیم به فکرشون باشیم. خدا رو شکر کردیم که شاید عذرا بتونه اونجا ترک کنه و سحر هم توی این مدت از یه حداقلهایی برخورداره). پررو، گوشی چینی همسرجان رو که دیده بود هی میگفت داداش این گوشیت مال من! آخر طاقتم نگرفت و گفتم تو اول اون یکی گوشی رو که بردی بیار بعد اینو ببر. برای این که به شوخی برگزار کنه الکی گفت باشه آبجی داشتیم به مام متلک بار کنی؟ شیرین به بهونهی تمیز کردن و مرتب کردن آشپزخونه، همهی آشپزخونه و قسمتی از خونه رو شخم زد و زیر و رو کرد. اون موقع نمیدونستیم چه مرگشه. گفت یه چیزی اینجا جا گذاشتم و دارم دنبالش میگردم. به سیاوش هم که گفتیم گفت ولش کن بذار هر غلطی میخواد بکنه.
شب که شد سیاوش اومد التماس به همسرجان که تروخدا یه برنامهای بریز اینو دک کنیم. همگی لباس پوشیدیم رفتیم بیرون و شیرین هم خودش فهمید و پیچید رفت. توی راه برگشتن بودیم که تلفن همسرجان زنگ خورد.
- من حمیدعربم، شیرین با شماست؟
- نه.
- مطمئنید دیگه؟
- تو چیکاره باشی؟
- من شوور صیغهایشم!
- اِ؟ پس خودت به جای این که سراغشو از این و اون بگیری بهتر باید بدونی کجاست شازده!
و همسرجان گوشی رو قطع کرد و برگشتیم خونه. چیزی جای شام خوردیم و رفتیم که بخوابیم تا فردا صبح و نیمههای شب با حضور حمیدعرب و یکی دیگه که مرتضی صداش میکرد روی سرمون بیدار شدیم. مرتضی زود رفت بیرون کشیک بده اما حمیدعرب موند و خیلی صاف و مستقیم رفت سراغ همونجایی که مدارک و پول و طلاهای ما بود و بعد صاف رفت سراغ مدارک سیاوش که مثلاً خواب بود و حمیدعرب اصرار داشت صدایی درنیارید که بیدار بشه. اونا رو هم که برداشت اومد به من گیر داد و شاید نیم ساعتی طول کشید تا از آسمون و ریسمون فک بزنیم و تقلا کنیم برای نجاتمون. تعریف کردن جزییات اون شب هنوز در توانم نیست، خیلی بد بود، خیلی. بالاخره با وانمود کردن به این که من هم میخوام همراهش برم تونستم توی یه لحظه سیاوش رو یواشکی بیدار کنم. وقتی که با ادامهی همون بازی تونستیم حمیدعرب رو پشت در بکشونیم و من به بهونهی بستن بند کفشم توی خونه بمونم و در رو روش ببندیم، بدوبدو رفتیم سراغ سیاوش که با موبایلش به پلیس زنگ بزنه (گوشی و سیمکارتهای ما رو هم برده بود) دیدیم حضرت آقا در رو از توی اتاق روی خودش قفل کرده! به هر حال وقتی مطمئن شد کسی دیگه توی خونه نیست اومد و به پلیس زنگ زدیم که نیومد و ما هم از ترسمون جرأت نمیکردیم بریم بیرون از خونه. سیاوش گفت که وقتی ما خوابیدیم رفته بیرون سیگار بخره که پنجشش نفر خفتش کردن و حمیدعرب به بهونهی مطمئن شدن از نبودن شیرین اومده بالا و بعد هم نشسته به شیشه کشیدن که این خوابش برده(!) و دیگه نفهمیده چی شده تا وقتی که من بیدارش کردهام (نیکول کیدمن که یادتونه؟) عصر شد و یه نفر اومد دنبالمون و با اون برگشتیم شهرک که اسماعیل هم در رو باز نکرد و ما راهی خونهی کاظم نقاش شدیم و باقی ماجراها…
بعد از رفتن دزدها و توی فرصتی که منتظر اومدن پلیس بودیم چند نکته تازه خودشونو نشون دادن:
1- اسماعیل و سحر (اون سحرکذایی، معروفهای که طبقهی پایین خونهی اسماعیل بود و خودش ماجرایی داره) آمار چیزهایی که ما همراه خودمون برده بودیم رو به شیرین داده بودند. ما بابت فروختن یه مقدار ابزار و وسایل به یکی از همسایهها ازش طلبکار بودیم و قرار بود اون روز عصر طلبمون رو تسویه کنه که تلفن زد و قرار رو عقب انداخت. این موضوع رو اسماعیل میدونست و قرار دزدی، با اطلاع از این موضوع برای همون شب تنظیم شده بود.
2- شیرین به بهونهی جمعاوری و تمیزکاری، برای حمیدعرب چاقوی آشپزخونه، طناب و دستکش روی اوپن آشپزخونه گذاشته بود که حمیدعرب فقط از چاقو استفاده کرد.
3- شیرین همینطور محل قرارگرفتن هرچیزی که باید دزدیده میشد رو دقیقاً به حمیدعرب گفته بود چون اون اصلاً معطل گشتن دنبال چیزی نشد و یه راست رفت همونجایی که باید میرفت و هیچ جای دیگهای رو هم نگشت.
4- بازهم شیرین همهی وسایلی که ممکن بود ما برای دفاع از خودمون ازش استفاده کنیم رو نیست و نابود کرده بود. در تمام مدتی که با حمیدعرب کلنجار میرفتیم مترصد پیدا کردن یه کوفتی بودیم که بتونیم دوتایی بهش حمله کنیم که همسرجان فقط تونست یه قیچی از آینهی دستشویی پیدا کنه و من هیچی گیرم نیومد حتی یه کارد کرهخوری!
5- اون آشنایی که اومد دنبالمون حمیدعرب رو میشناخت و میگفت خودش تنهایی این کاره نیست.
6- بعدتر یه نفر دیگه بهمون گفت که حمیدعرب رو پیشترها چند بار توی خونهی سیاوش دیده.
7- وقتی با مأمور کلانتری رفتیم احضاریه بردیم برای پس گرفتن وسایلمون از اسماعیل، میدونست که هیچ مدرک شناسایی نداریم و با خیال راحت به سربازه گفت من اصلاً این آقا رو نمیشناسم!!! (قیافهاش بعد از دیدن کارت ملی همسرجان تماشایی بود! قبلاً یه بار که همسرجان رفته بود عباس رو از کلانتری درآره کارت ملیشو اونجا جا گذاشته بود که بعداً در جریان شکایت از اسماعیل پسش گرفتیم و به دردمون خورد)
خیلی جزییات دیگهای هم بود که مجموعاً نشون میداد طراح این نقشه شیرین بوده و اجراکنندههاش هم عواملش! نمیدونم به تلافی کدوم محبتی که در حقشون کردیم. شاید هم کلاً ظرفیت پذیرفتن هیچ چیز انسانیای رو نداشتند بس که تا اعماق وجودشون غرق در لجن بودند. یکییکیشون بابت این کار بدجوری جواب پس خواهند داد… دور نیست.
من سعی کردم توی تعریف سوابق این ماجرا کسی رو قضاوت نکنم که البته کاملاً ممکن نبود. سعی کردم جزییاتی که به نظرم خیلی مربوط به روند ماجرا نبود رو خلاصه کنم. در این که «تقصیر» خیلی جاها از خودِ ما شروع شد هیچ شکی نیست. اما ما داشتیم بر اساس اعتقاداتمان زندگی میکردیم. روزی جایی کسی به من کمک کرده بود و پناهم داده بود و ازم خواسته بود روزی اگر جایی کسی رو محتاج کمک دیدم کمکش کنم. بله او نگفته بود هر اراذل و اوباشی که دیدم دستش را بگیرم بیاورم توی خانهام که چنین بلایی سرم بیاید. اما کسی که روال عادی و طبیعی زندگیاش را میگذراند که به کمک نیاز ندارد. شما هم اگر آن چیزهایی که من و ما از زندگی این آدمها و زندگی بچههایی که با اینها زندگی میکنند ببینید و بدانید، نمیتوانید بیتفاوت کنار بنشینید مگر این که بوئی از هیچ چیز نبرده باشید. اگر بتوانید حتی یک نفر را از این منجلاب بکشید بیرون ارزشش را دارد که بهایی بسیار سنگین برایش بپردازید چرا که زندگی دوباره به یک انسان بخشیدهاید. ما در حد و اندازههای خودمان به خیلیها کمک کردهایم و نتیجهی همهشان اینطور نبوده… راستش را بگویم درمقابل هر چیزی که به کسی دادیم (حتی یک لبخند) هیچ انتظار و توقع جبران نداشتیم، برای دل خودمان کرده بودیم و حال خوبی که بعدش داشتیم (شما بگویید برای رضای خدا) اما انتظار چنین عقوبت نامتناسبی را هم نداشتیم، ما باید چیزهایی در زندگیمان یاد میگرفتیم…
* این که میگم جفنگیات براش دلیل موسیقایی و ادبی هم دارم و حاضرم بشینم با هر کی که پایهی بحثاش باشه مناظره کنم! اما اینجا یه چیزی یادم اومد. میگن سیمینغانم هیچوقت توی کافه و کاباره آواز نخوند و گفت: «صدای من مزهی عرق نیست» زنده باد! اخیراً چند تا به اصطلاح خواننده هستند که صداشون مزهی مخدر شده. معتادهایی به انواع و اقسام مخدر و محرک، با خاستگاههای متفاوت اجتماعی و شخصیتی دیدهام که تا اسم موسیقی میاد گوشیشونو درمیارن یه آهنگ از اینها میگذارند و آی ذوق میکنن و حال میکنن… یکیشون همین«…». شنیدهام خودش هم از اهالی NA هست، العهدﺓ علی الراوی!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
بهشت2
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
بهشت1
بعد از مدتها هروله بین برزخ و جهنم، عاقبت پابرهنه و خسته و درمانده به جایی رسیدیم که هیچ کم از بهشت نداشت. به دلایلی نمیتوانم و نباید از این بهشت و فرشتهاش چیزی آشکار بنویسم.
اگر آنقدر با من آشنایید که بتوانید این پست را بخوانید، رمزش اسم «پسرک» است و اگر کمی دورترید، کامنت بگذارید و آدرس وبلاگ یا ایمیلتان و وصف این بهشت را بگذارید برای شاید وقتی دیگر؛ وقتی که بتوانم برایتان رمز را بفرستم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
مفهوم اعتیاد
این که مطالب این پست را چرا و چطور میدانم شاید روزی برایتان بگویم شاید هم نه! اما آرزو دارم به بچههایمان اینها را یاد بدهیم نه آن که به خیال خودمان با پاستوریزه نگهداشتنشان مواظبشان باشیم. آنها بالاخره یک روز با مخدر (و خیلی چیزهای دیگر) روبرو خواهند شد و امیدوارم برای آن روز مهارت این رویارویی را از ما یاد گرفته باشند. این تنها راه مطمئن برای محافظت آنهاست.
خود من تا همین چند سال پیش هیچ اطلاع درستی از اعتیاد نداشتم. همهی تصویرهایم همان «آتقی» بود و یکی دو تا آدم تریاکیای که دورادور دیده بودم و خودکشی(=اوردوز) بعضیشان را شنیده بودم. هیچوقت هم وسوسه نشدم که هیچ نوع مخدری را برای یک بار هم که شده امتحان کنم. والدینم چندان فرصت نکردند مهارتی در این زمینه بهم یاد بدهند. من شاید در این مورد فقط شانس آوردم که در سن بحران سرم به اجبار با چیزهای دیگری گرم شد و شخصیتم طور دیگری شکل گرفت که لذتش را جاهای دیگری جستجو کند. اما محافظت و پرورش بچههایم را حداقل در این زمینه هرگز به شانس واگذار نخواهم کرد…
بگذریم. برای این که نوشتههای بعدیام را راحتتر بگیرید، فکر میکنم بهتر باشد اول مختصر اطلاعاتی برای آنها که نمیدانند و بعدتر هی میخواهند سر از ماجرا درنیاورند بنویسم! البته باید بگم نوشتههای من مرجع نیست و فقط از دیدهها و شنیدههایم میآید.
آنچه که به طور عام مخدر مینامیماش اینجا سه گروه عمده دارد: مخدر، محرک و توهمزا. هر سهی اینها به اشکال گوناگون مصارف دارویی و مجاز هم دارند اما منظور من همان است که اعتیاد مینامندش. همهشان هم برخلاف آنچه بین معتادها شایع است به شدت اعتیادآورند.
اینم بگم که من کلمات قشنگ برای این موارد استفاده نمیکنم که یک وقت خدای نکرده دل نازک کسی جیز نشود! بگذار بشود. به اعتیاد نمیگویم سؤمصرف، به معتاد مصرفکننده. قبح این کثافت را نباید شست. گیرم اسمش را قشنگ کردی، واقعیتش چه؟
مخدرها پایهشان مرفین است؛ معروفترین و قدیمیترینشان هم تریاک. تریاک (خمیر سفت قهوهای) را هم میخورند، هم دودش را میکشند که البته بویش دنیا را برمیدارد. تأثیرش نسبت به سایر همنوعانش خیلی قوی نیست ولی پایدارتر است. از آن قویتر هروئین (پودر سفید) است که هم دودش را میکشند و هم با آب تزریقش میکنند و هم اسنیف میکنند که مستقیماً کشیدن پودرش است توی بینی. نسبت به تریاک قویتر است و ماندگاری تأثیرش کمتر. نسل بعدی کراک (سنگهای کوچک شبیه گچ سفید یا کرم) است که گرچه در بلاد کفر از کوکائین (محرک) مشتق شده، اما اینجا یک جور غلیظ شدهی هرویین است که معمولاً دودش را میکشند اما موارد تزریق هم شنیده شده. تأثیرش بسیار قویتر از تریاک و ماندگاریاش بسیار کمتر است. تقریباً بویی ندارد و ابزار مورد نیازش خیلی جمعوجورتر از ابزار مصرف دیگر مخدرات. قیمت هیچکدام اینها هم چندان زیاد نیست و فراوانیاش آنقدر که هرجا سر یک چهارراه «حیران» بایستید خیلی زود خودشان سراغت میآیند و پول که بدهی تمام است. در مقایسه اگر مثلاً بخواهی یک ورق فلوکستین (داروی خفیف ضدافسردگی) را بدون نسخه پیدا کنی مدت بسیار بیشتری را باید صرف کنی و اقلاً یک منطقهی شهرداری را زیر پا بگذاری!
تأثیر آنی این گروه کم و بیش همان است که مرفین دارد: تسکین و خوابآلودگی (=نشئگی). اصلش این است که بدن آدمیزاد خودش به مقدار کمی مسکن تولید میکند برای تسکین درد حرکت استخوانها روی غضروفها، اما بعد از مصرف مداوم مقداری بیشتر از آنچه نرمال بدن است (=اعتیاد)، بدن که میبیند این ماده در خون هست دیگر دست از تولیدش برمیدارد و بنابراین اگر این مخدر را بهش نرسانی استخواندردی میگیری که نگو! اصطلاحاً خمار میشوی. خوردن مواد شیرین مثل نبات یا خرما باعث میشه مرفین به اصطلاح بزنه بالا و خوردن آبلیمو یا شیر هم اثرش رو تا حدی خنثی میکنه (اصطلاحاً اونو میبُره). مصرفش چند پیامد دیگر هم دارد: خارش دماغ، خمیازه و بههمریختگی درک زمان. اگر این معتادهای قیافه تابلو را کنار جوی خیابان دیده باشید میتوانید منظورم را متوجه شوید. یارو خم شده همونجوری انگار چرتش برده، یا یه چیزی از دستش میافته میخواد اونو برداره یه چیز دیگه میافته و این جریان میتونه اقلاً نیم ساعت طول بکشه در حالی که از دید اون، همه چیز سرعت و روند نرمال داره و شاید چند لحظهی کوتاه به نظرش بیاد. موقع نشئگی هم به پرحرفی غیرطبیعی میافته. گفتم نشئگی، تصحیح میکنم: بعد از اعتیاد، دیگه نشئگی وجود نداره! مخدر فقط رفع خماری میکنه، همین.
اما به نظر من اعتیاد مرفینی دقیقاً و فقط این نیست. یه معتاد، بیشتر از اونچه به جسمش صدمه بزنه روانش نابود میشه. دچار خمودگی میشه. دچار بیعملی میشه در حالی که فکر میکنه به شدت مشغول فعالیته. توانایی ارزیابی شرایط و تصمیمگیری رو از دست میده. خیال میکنه کنترل اوضاع دستشه در حالی که کنترل خودش دست مواده! صبح (=ظهر) که بیدار میشه اولین فکرش اینه که مواد اون روزش رو جور کنه و بعد مکانی پیدا کنه که بتونه بکشه. هر چیز دیگهای در درجهی بعدی اهمیته که درواقع دیگه فرصت چندانی هم برای چیز دیگهای باقی نمیمونه. آدمی که تا دیروز فعال و خلاق و مهربون بود، تبدیل میشه به یه موجود بیمصرف و بیمسؤلیت و عصبی. بهتر بگم: از بین میره، نابود میشه.
نوع بعدی، محرکها هستن که معروفترین و پرمصرفترینشون شیشه (دانههای بلوری بیرنگ یا سفید شبیه خردهنبات) است.(انواع دیگر هم کوکایین و اکس) بیشتر دودش رو میکشن ولی موارد تزریقش هم هست. اینم بوی خاصی نداره و ابزارش هم دست و پاگیر نیست. خیلی هم گرون نیست. اثر فوریاش اینجوریه که خواب رو از سر آدم میپرونه و علاوه بر یه مقدار توهم، دقت و هوشیاری رو به شکل کاذب افزایش میده. از اونجایی که فعالیت بدنی در پی این بیخوابی زیاد میشه بدن دچار کمآبی میشه و اینه که باید بعدش زیاد آب خورد. این آب همچنین باعث باز شدن یا بالا زدن شیشه میشه و میگن خوردن نمک یا چیزهای شور هم میبُردش. اثر کمبودش هم شبیه خماری مرفین، درد نداره بلکه بیحوصلگی و کلافگی شدیدی داره که بهش میگن نَسَقی. به همین دلیل هم شایعه که اعتیاد نداره! و به این دلیل دوم مصرفش هر روز داره شیوع بیشتری پیدا میکنه و خیلی از کسانی که اعتیاد مرفینیشونو مثلاً ترک کردهاند به شدت گرفتار شیشهاند ادعا هم میکنند که پاکاند و گرفتار شیشه نیستند و هر وقت جنس نباشد یا اراده کنند هم عین خیالشان نیست، در حالی که عیناً شبیه اعتیاد مرفینی همش دنبال تهیه و مصرفش هستند. بعضی زنها هم هر چند وقت یه بار برای لاغر شدن شیشهباز میشن.
کسی که اعتیاد شیشه داره فعالیت مغزیاش تشدید میشه و در اثر اون یا باید فعالیت فیزیکی داشته باشه که مصرفش کنه یا این که مغزش به ناچار شروع میکنه به فعالیت ذهنی؛ خیال میکنه سوپرمن شده! خیلی کارها ازش برمیاد و خیلی چیزها رو باید کنترل کنه که بدون نظارت دائمش از هم خواهند پاشید. به شکل غیرقابل کنترلی حرف میزنه و طبعاً بیشتر حرفهاش هم ستایش خودشه و خیانتها و نامردیها و حماقتهای بقیه. دروغ هم البته تا دلتون بخواد. این پرحرفی، شدت بیشتری نسبت به یه معتاد مرفینی داره چون اون اقلاً یا در اثر اوردوز یا دراثر خماری چرتش میبره اما این یکی میتونه سه شبانه روز بدون توقف زر بزنه و تحمل همچین آدمی اصلاً کار آسونی نیست.
میبینید که اثرات فوری کراک و شیشه دقیقاً برعکسه. به همین دلیل هم بعضی از معتادهای کراک وقتی از مرفین اشباع میشن و دیگه بدنشون مقدار بیشتری رو نمیتونه تحمل کنه (علایم مسمومیت میدن مثل تهوع) یه مقدار شیشه میکشن تا سطح مرفین پایین بیاد و بتونن باز هم کراک بکشن. نگید حالا چه اجباریه؟ آدم معتاد نمیتونه منطقی فکر کنه، حتی شاید اصلاً نمیتونه فکر کنه.
شیشه به بعضی آدمها نمیسازه به این معنی که دچار توهمهای عجیب غریب میشن مثلاً خیال میکنن زنشون بهشون خیانت کرده یا دچار دردها و بیماریهای متعدد هستن، یه چیزی عجیبتر از پارانویا. حتی معروفه که یه نفر با خوردن اکس (که یه نوع دیگهی محرکئه) توی اتاقی که داشته به دبوارهاش رنگ آبی میزده خفه شده و بعد از کالبدشکافی توی ریههاش پر از آب بوده! (راست و دروغش گردن همونی که گفته)
از گروه توهمزاها هم ماریجوانا یا گراس هست ولی معروفتر و معمولتر از اون حشیشئه (خمیر قهوهای) که معمولاً خرد شدهاش رو توی توتون یه سیگار مخلوط میکنن (سیگاری) و عین سیگار میکشن که البته بوی نسبتاً زیادی داره. (اگه میخواید بوش رو حس کنید از یکی از این اسانس فروشها بخواید عطر یاتاقان بهتون بده، عیناً همون بو رو میده) با حشیش میشه فازهای مختلفی گرفت. یعنی اگه با کشیدن حشیش به خودت بگی زیبا و قوی هستی بعدش واقعاً احساس جذابیت و قدرت داری یا این که مثلاً قوای دیداری یا شنیداریات رو خیلی حساس کنی و برعکس اگه فاز افسردگی و گریه زاری بگیری ممکنه بعدش خودکشی کنی. کشیدن حشیش باعث میشه احساس گرسنگی کنی و به طور غیرعادی شروع کنی به خوردن غذا و اگه احیاناً سیستم عصبی به هم بریزه و مثلاً فک قفل بشه میشه با چپوندن یه مقدار کره توی دهان و بلع ناخودآگاهش این انقباض عضلانی فک رو کمی رفع کرد اینه که میگن کره باعث بریدنش میشه اما در واقع اینطور نیست. نرسیدن جنس هم باعث نسقی میشه.
اثر دراز مدتش هم مختل شدن عملکرد مغز و از بین رفتن حافظهی کوتاه مدته. یعنی توی هر موردی که آدم از مغزش استفاده میکنه اختلال ایجاد میشه، ممکنه شخص در حال حرف زدن باشه و یهو وسط حرفش متوقف بشه. به نظر من یه نوع زندگی دوگانه یا یه جور دوشخصیتی شدن، منتها این دنیاها یا شخصیتها خیلی جدا از هم نیستن و خیلی با هم قاطی شدن.
دو نکته رو باید اضافه کنم. اول این که موادی که گفتم مخدرها رو میبُره، بیشتر در مورد مخدرهای مرفینی کاربرد دارند و محرکها و توهمزاها رو به این آسونیها نمیشه برید. بعد هم این مواد بُرنده خیلی اثر مطلقی ندارند یعنی اگه کسی یه نوع مخدر رو استفاده کنه بعدش نمیتونیم با خوراندن متضادش اثرش رو کلاً از بین ببریم و مخصوصاً اگه خدای نکرده جایی با کسی روبرو شدین که اوردوز کرده و حالش بد شده بهتره که سریعاً به دکتر برسونیدش. نترسید دکترها تجربهی کافی در مواجهه با این موارد دارند و کارشان هم فقط درمان است، نه کسی را گزارش میکنند و نه کسی را به زور جایی میفرستند.
دوم هم این که درسته مخدرها کلاً همه چیز رو مختل میکنند اما مسؤلیت اعمال یه معتاد هنوز کاملاً به گردن خودشه. این که میبینید کسی که جرمی مرتکب شده میگه مثلاً شیشه کشیده بودم و نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم مطلقاً حرف مفته. چطور بگم، شبیه اثر الکل فرض کنید. کسی که همیشه آدم آرومی هست یهو در اثر مستی عربده نمیکشه و فحش خواهرمادر نمیده. کسی که یهو اعمال غیرعادی یا جرم ازش سر میزنه دقیقاً میدونه و میفهمه داره چیکار میکنه، منتها الکل یا مخدر رو بهونهای میکنه که اعمالش رو توجیه کنه و به نوعی شخصیت اصلی و امیال سرکوب شدهاش رو بروز بده.
حالا شناخت انواع و اثرات را همینجا و در همین حد بگذاریم و از ترک بگیم!
از قدیمالایام، یه روش وجود داشت که بهش میگفتن ترک یابویی! این طور که طرف یا خودش یهویی میذاشت کنار یا اطرافیان اصطلاحاً میبستنش به تخت تا یا سم از خونش و اعتیاد از جونش دربیاد یا کلاً جونش دربیاد! این روش هرچقدر مقدار مصرف و مدت اعتیاد بیشتر بود سختتر میشد. به طور معمول هم (مخصوصاً در مواردی که اجبار از اطرافیان ناشی میشد) جواب نمیداد. بعدتر از پی پیدا شدن جماعت الکلیهای گمنام یا AA (مخفف alcoholic anonymous) در بلاد کفر، یه همچین انجمنهایی اینجا هم پیدا شد به اسم جمعیت معتادین گمنام یا همون NA (مخفف narcotic anonymous) با این توضیح که فقط کسی میتونه حال و روز یه معتاد رو بفهمه و بهش کمک کنه که خودش هم تجربهی اعتیاد داشته و کسانی که با این روش ترک میکردن، بعدش میشدن راهنمای کسی که میخواست ترک کنه یا اصطلاحاً مسافر و راهنما کسی بود در حد یک پله بالاتر از سطح سواد و شخصیت اجتماعی مسافر که بتونه بهتر حرفشو بفهمه و مسافر هم بتونه راحتتر بهش اعتماد کنه. کسی اونجا به فامیل و عنوانش شناخته نمیشد، همه یه اسم کوچیک بودن با پسوند «یه مسافر» و سن هر کس از زمان شروع پاکیاش حساب میشد و براش تولد میگرفتن. اصل این ماجرا یه جور سیر و سلوکه با 12 قدم و 12 گام یا همچین چیزهایی که الان اسم قدمها و جزییاتش یادم نیست. کسی به زور سفرش رو شروع نمیکرد و شرط اول، خواستِ خود مسافر بود. این روش در خیلی از موارد موفق بوده اما… («اما»ش رو بعداً میگم!)
بعدتر یه چیزی ابداع شد به اسم کمپ ترک اعتیاد یا خانهی بهبودی. این کمپها، با گرفتن هزینهای، معتادان رو به صورت خودمعرف و یا با معرفی یکی از افراد خانواده میپذیرند و البته سفارش خفت کردن رو هم از خانوادهی معتاد انجام میدهند، یعنی یه پولی اضافهتر میگیرند و دونفر هیکلی میروند طرف را از توی خانهاش میآورند توی کمپ و داد و فریاد یارو هم به هیچجا نمیرسد. هر معتاد رو بیست و یک روز نگه میدارند و به صورت یابویی و بعدتر جلساتی شبیه به آنچه در NA میگذرد ترکش میدهند. ظاهراً این روش هم موفقیتهایی داشته اما آمار نشون میده که خیلی از معتادها، مشتری دائم کمپها میشن و حتی بعضیهاشون هر چندوقت یک بار میان که فیلتر عوض کنند! یادتان هست گفته بودم مخدرها بعد از یه مدت اعتیاد دیگه حالی به معتاد نمیدن و فقط رفع کتی است؟ اینها میان که بدنشون پاک بشه و بتونن دوباره یه مدتی نشئگی رو تجربه کنند؛ به این میگن فیلتر عوض کردن. متأسفانه علاوه بر این که این روش هیچ کاربردی نداره، این میان مافیایی هم وجود داره که معتاد رو پاک نمیخواد بلکه سعی میکنه با حفظ ظاهر، همیشه معتاد نگهش داره چون براش منبع درآمده. (راجع به این هم بیشتر خواهم گفت)
تبلیغهای ترک با مواد گیاهی و سمزدایی یکروزه زیر نظر پزشک و این حرفهای مفت را هم که کلاً جزو روشهای ترک حساب نمیکنیم چون فقط تبلیغ کالاها و خدمات تجاری هستند مطلقاً بدون فایده. از تبدیل شدن اعتیاد مرفین به اسم درمان، به اعتیاد متادون و داروهای مشابه هم چیزی نمیگم.
چند وقتی است یک روش دیگر پیدا شده و آن تبدیل هر اعتیادی به شربت تریاک است (زیر نظر پزشک و با دوزی که او تعیین میکند) و کم کردن تدریجی آن در طول حدود یازده ماه یا یک سال. در طول این مدت هم جلسات منظم مشاوره توسط یک رواندرمانگر حرفهای که برای این کار آموزش تخصصی دیده برگزار میشه. این روش، درمان جسم و روان رو همزمان پیش میبره و بعدش برخلاف این شایعه که اعتیاد درمان نداره و وسوسهاش تا آخر عمر همراه معتاد باقی میمونه، میشه ادعا کرد که ترک انجام شده و بیماری اعتیاد درمان شده. درصد موفقیتش هم نسبت به روشهای دیگه به شکل معنیداری بالاتره. (البته روشهای دیگهای هم در دنیای پیشرفته در حال آزمایش هست که ما حالاحالاها از نتایجش بیبهرهایم!)
این وسط روشهای ترکیبی هم وجود داره مثل کنگره 60 که شربت تریاک رو با جلسههای NA و توصیههای راهنما قاطی کردهاند که باز هم موفقیتهایی دارند اما اشکال کار جای دیگری است.
اون دو موردی که گفتم بیشتر در موردش مینویسم اینجاست. کمک رو باید از متخصص گرفت. کسی که قبلاً معتاد باشه اوکی حرف معتاد دیگهای رو خوب میفهمه ولی معلوم نیست بتونه کمکش کنه و یک روش در مورد همه و همه جواب نمیده. نتیجه اینه که در هر پسکوچهای میتونید یه جلسهی انجمن NA پیدا کنید ولی توی جلسات معتادین (غیر از جلسات عمومی) که به طور خصوصی برگزار میشه و هیچکس غیر از معتادین توش راهی ندارند در خوشبینانهترین حالت چه اتفاقی میافته غیر از تکرار و تکرار یه مشت تجربههای مشترک به توصیفهای گوناگون و بیحاصل؟ به زبون سادهتر تکرار یک مشت اراجیف… چی بگم! به هرکدومشون اینو بگی صاف درمیاد که بین بهپاکیرسیدههای ما دکتر و مهندس هم هست اونا که اراجیف نمیگن! باشه دستشون هم درد نکنه ولی چه ربطی داره؟ مگه شما قلبتون درد بگیره پیش دکتر پوست و مو میرید؟ منظور من کسیه که آموزش تخصصی برای ارائهی مشاوره به بیمار برای ترک اعتیاد دیده. خیلیها رو دیدم که ادعای چند سال پاکی دارند، اما رفتارهای معتادگونهشون هنوز همونه که بود. هیچ قدمی برای تغییر اون شرایطشون که باعث اعتیاد شد برنمیدارند و ادعای بودن در گام فلان و قدم بیسار دارند. از اعتیاد به شیشه هم با ادعای این که وابستگی نداره قبلاً گفتم، عین همون حرفی که یه روزی راجع به تریاک و کراکشون میگفتند… دوست دارید یه جملهی کلیشهایشونو بگم تا قشنگ حرفم براتون جا بیفته؟ «لغزش، مالِ معتاده!» گرفتید دیگه نه؟
اما مافیای حاکم بر کمپهای بیست و یک روزه خیلی کثیفتر از یه حماقت ساده است. واقعاً حوصله و اعصاب نوشتن روشهاشون رو ندارم. (شاید یه روز دیگه نوشتمش و اگه شما هم روزی پای حرفهای یه معتاد کمپ رفته بشینید تصدیق خواهید کرد که تکرار این تجربههای عیناً مشابه، از سر اتفاق نیست) اما اگر معتاد بعد از درآمدن از کمپ، گوسفندوار دستورات راهنما رو اجرا کرد که هیچی، مشتری دائمی و خوبیه؛ وگرنه توسط گوسفندهای حلقهبهگوش دیگه، برنامهها یکی بعد از دیگری اونقدر سرش اجرا میشن که طرف کم بیاره و گوسفند شدن رو قبول کنه. خیلی از معتادهای کمپ رفته حتی نمیدونند در حال اجرای چه برنامهای برای یه بدبخت دیگه هستند و خیال میکنند دارند با این کار بهش «خدمت» میکنند.
از همهی این حرفها بگذریم…
بلایی که مخدر (از هر نوع که باشد) سرِ یک مرد میآورَد، مطلقاً قابل مقایسه با کاری که با یک زن میکند نیست. وقتی یک مرد معتاد میشود، «زن»اش (منظورم زن زندگیش است اعم از همسر، مادر، خواهر،…)، تا مرز فروپاشیِ جسم و روانش، جان میکَنَد که مردش را بیرون بیاورد و همزمان بچهاش و زندگیش (یا آنچه از زندگیش باقی مانده) را با چنگ و دندان، نگه دارد. وقتی هم که ببیند تلاشش سر به سنگ کوبیدن است و از این خرد شدن جمجمه، سنگ حتی رنگی هم نمیشود، سرِ خودش و بچههایش را میگیرد و راهش را میکشد بیرون از منجلاب و یک تنه زن و مردِ زندگیِ خودش و بچههایش میشود… حالا نه در همهی موارد، اما شکلِ غالب این روند همین است…
اما وقتی یک زن گرفتار میشود… وای از آن روز… وای
زن بودن، نفْس زندگی است. وقتی زنی معتاد میشود، زندگی، در همهی ابعادش، به سرعت پژمرده میشود و میخشکد. هرچه حضور و وجود زن (بی اعتیاد)، زندگیست، (در اعتیاد) معکوس میشود و به همان شدت همه چیز ویران میشود و میمیرد. زن (معمولاً) وقتی معتاد میشود که یا مردش معتاد باشد یا مردِ سالم برود و به ناچار مردهای معتاد دورش جمع بشوند. آن وقت، دیگر چه کسی میخواهد به یاد زندگی و طفلکان معصوم باشد؟ یارو خیال میکند تنها از خودش مایه میگذارد و میبازد؛ اما کسی که یاد خودش هم نیست به یاد کدام دیگری میتواند باشد که حالا بخواهد به فکرش هم باشد؟ رها کنید افسانههای پدری و مادری را! همهشان کشک است. مادری و پدری به شکلِ روابط و صرف وقت و توجه است و نه هیچ چیز دیگر؛ حتا رابطهی بیولوژیک. و بین پدر و مادر معتاد و فرزندشان هیچکدام اینها وجود ندارد… از بین میرود به اجبار و حتی ندانسته. و در بدترین و پیشرفتهترین حالات حتی کاملاً آگاهانه… بچه محبت نمیبیند آموزش نمیگیرد گرسنه میماند بیمار میشود آسیب فیزیکی میبیند (جدای از آسیب روانی که از قبل از روزِ اول میدید، از روابط و مشکلاتی که زمینهی اعتیاد شد) و به زودی میمیرد. خیلی سنگدلانه است اما عین واقعیت… آنوقت همینها هم، به بقیهی مصیبتهای زن معتاد تلنبار میشود و باعث میشود هیچی ازش باقی نماند. صورت زنهای معتاد قابل نگاه کردن نیست که سعی میکنند به ضرب و زورِ آرایشهای غلیظ بپوشانندش (که افاقه هم هیچ نمیکند) این مُردگی چهره بین زن و مرد مشترک است، اما زن معتاد (به اعتراف خودش هم) دیگر هیچ چیز از زنانگیاش باقی نمیماند که هیچ مردی (حتی از قماش خودش) بتواند «نگاه»ش کند…
این روند، به ناچار همیشه و همیشه همراه است با کثافتی دیگر: «خاکتوسری»، «دست خر توُ لجن زدن». و به لجنترین شکل ممکناش. وقت خوشی، خندهها و شوخیها سرشارند از وقیحانهترین کلمات و وقت جنگ، کار میکشد به شمردن دفعات و حسابکتاب… واقعاً نمیدانم و نمیخواهم بدانم شکل خاکتوسریشان چه تهوعی میتواند دچار یک آدم سالم کند…
اینجاست که دل آدم درد میگیرد… دست کدامشان را بگیری؟ این مصیبت، اپیدمی دارد…
طفلک بچهها… معصوم بچهها… مظلوم بچهها
کدامشان رابگویم؟
محسن شانزده سالهای که از شدت مصرف اوردوز کرد و مُرد؟
امیرحسین نه سالهای که آشغال جمع میکرد و میفروخت تا بتواند لقمه نانی بخرد چرا که وقتی از خانهها چای و قندی گدایی میکرد، هنوز نخورده، عزا میگرفت که گیرم این یک وعده، دوباره که گرسنه شدم چه خاکی توی سرم کنم؟
سحر هشت سالهای که آنقدر غذا نخورده بود که اسم وعدههای غذا را یادش رفته بود و به شام و ناهار هردو میگفت ناهار؛ به کاپ کورن میگفت لوبیا پخته و اسم خیلی از میوهها و غذاها را حتی نشنیده بود. نه غذاهای عجیب غریب، همین غذاهای معمولی روزمره. سحری که کلمات کافی برای بیان احساساتش بلد نبود و معنی تصور کردن را نمیدانست. سحری که خرید کردن را بلد نبود و انتخاب کردن برایش مفهومی نداشت. سحری که انگار بعد از سالها وقتی یک جفت کفش اندازهی پایش پوشید، همهی مسیر برگشت را عین گنجشک با خوشحالی ورجهوورجه کرد…
محمد کوچولویی که کسی نمیدانست چندماهه است و واکسن یعنی چه و با خنده چای شیرین توی حلقش میریختند که اینم عملیئه، نشئه میشه… و بچهی معصوم با اعتیاد متولد شده بود و هر چند روز یک بار محبت مادرش را با خوابیدن زیر دودش و «بوخوره شدن» تجربه میکرد…
و کوچولوی سه ماههای که اسمش را ندانستم… وقتی مُرد مادرش نخواست باور کند و از خانه رفت و پدرش بعد از شنیدن این که مدتهاست دیگر نمیشود کاری برایش کرد، جسم بیجان بچه را بغل کرد و از بیمارستان دزدید و برد کنار خودش وسط جاده دراز کرد بلکه خلاص شود…
بیشتر این بچهها شناسنامه ندارند، گاهی پدرشان معلوم نیست و هیچکس زیربار نمیرود. از وقتی چشم باز میکنند اطرافشان انواع مواد و معتادهای جورواجور میبینند و فرمانهای اینو بیار اونو ببر برای سیگار و فندک و ابزار دیگر به کار میرود. مدرسه نمیروند ولی دروغ گفتن را خیلی زود و ماهرانه یاد میگیرند. رشد اجتماعی ندارند. فکر کردن و تصمیم گرفتن را بلد نیستند. هیچ مهارت اجتماعیای ندارند؛ فقط داد زدن و چیز شکستن و کتککاری دیدهاند (و یاد گرفتهاند). بزرگ که میشوند چه کاری را بلد هستند غیر از تبدیل شدن به نمونهای دیگر از پدر و مادرشان؟ و پیدا کردن جفتی شبیه خودشان؟ و تکرار این دور باطل…
طفلک بچهها… معصوم بچهها… مظلوم بچهها
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
مفهوم نظافت و بهداشت
من هیچوقت مرغابی نبودهام! گاهی مادرم به شوخی بهم میگفت دنیا که اومدی ماما شستدت وقتی بمیری هم مردهشور میشوردت، بسه دیگه نه؟ البته این که شوخی بود و قضیه به این شوریها هم نبود. شاید چون وقتی نوجوان بودم و تنهایی حمام رفتن را تجربه میکردم، مامانم گاهی یواشکی نگاهم میکرد که مطمئن شود خودم را گربهشور نمیکنم و همان باعث شد خیلی اهل حمام نباشم. به هر حال طبیعت هم به کمکم آمد و به قول خودم «چرکتاب» شدم یعنی موها و پوستم چرب نیست و توی خونه هم خیلی عرق نمیکنم. شما بگیرید به طور معمول هفتهای یک بار یا بیشتر.
اما برعکس من همسرجان به شدت مرغابی است. جدا از این که پوست و موهایش چرب است، به اثرات آرامش بخشی و پاکیزه کنندگی روان آدمی توسط آب هم به شدت معتقد است.
اولین جایی که دربدر شدیم گاهی میشد حمام رفت. اما بعدش اوضاع به شدت داغان شد. خانهای که نقاشی شده بود آبگرمکن نداشت. حمام و دستشوییاش که یکی بود چراغ نداشت و باید لای در را باز میگذاشتی (آن هم من که به خاطر وسواسم در قفل کردن در دستشویی بارها پشت قفل خراب گیر کردهام). در ساعاتی از شبانه روز آب قطع بود و در بسیاری ساعات باید خاموشی را مراعات میکردیم یعنی هیچ صدایی درنمیآوردیم که کسی بفهمد ما آنجا هستیم؛ منجمله صدای آب توی حمام که طبقه پایینی نفهمد. بعضی روزها مجبور بودیم برویم کلانتری دنبال کارمان که توی آن ظل آفتاب سرتاپایمان خیس خالی میشد. توی اتاق هم که بودیم بوی دود میگرفتیم. من در طول آن مدت نتوانستم حمام بروم یا حتی لباسم را عوض کنم؛ لباس دیگری نداشتیم. بدتر این که لباس زیرم را هم نمیتوانستم بشویم (ارزانترین صابونی که بقالی شهرک داشت را خریده بودیم) چون گیرم در نیمساعتی که در طول شبانه روز کسی نبود بشورمش، بعد باید کجا خشکش میکردم؟ مصیبتی بود خفن، که با رسیدن موعد پریودم تبدیل شد به مصیبت عظما. (چیه؟ حالا مثلاً جلوی خوانندههای آقا نباید از پریود نوشت؟ اونها که خیلی هم خوب از زیر و بم همهی ماجرا خبر دارند و تازه وقتی همیشه از هر 4 خانم یکیشون پریوده و این موضوع اینقدر طبیعیه چرا باید ازش تابو ساخت؟) فکر کنید نیمه شب تا صبحش هیچی، صبح در راه رفتن به کلانتری یک بسته نوار بهداشتی (طبعاً ارزانترینش را) خریدم و بعد کجا میتوانستم ازش استفاده کنم؟ شانس آوردم یک خانهی فرهنگ پیدا کردم که توانستم یواشکی بچپم توی دستشوییاش. بعد، عوض کردنش توی آن خانه هم برای خودش بدبختیای داشت. چیزی به اسم روزنامه باطله یا سطل آشغال که نبود (که اگر بود هم من نمیتوانستم همچون استفادهای ازش بکنم) مجبور بودم استفادهشدهها را توی یک نایلون گره بزنم و توی کیفم نگهدارم که دفعهی بعدی که بیرون میرویم با خودم ببرم و سر به نیستشان کنم و یادتان هست که کیفم بالشم هم بود. خودم از نوشتنش هم حالم بد میشود ولی «اجبار» مفهوم عجیبی دارد. وای… خوانندههای خانم میفهمند من آن روزها چه میکشیدم…
آن روزها همسرجان موهایش بلند بود و ریش داشت. اگر به سر و وضعش نمیرسید قیافهی ژولیدهای پیدا میکرد و توی کلانتری و دادسرا که همینجوری هم جوابمان را نمیدادند کارمان لنگ میشد. یک بار نقاش برایمان از خانهاش یک قیچی آورد و من موهای همسرجان را با یک آینهی فسقلی توی کیفم و یک شانهی 4 سانتی کوتاه کردم. آن وقت به خاطر خردهموهایی که روی تنش ریخته بود فقط یک بار حمام رفت با آب منبع که مثلاً قرار بود جلوی آفتاب گرم باشد اما سرد بود. بعد از آن فقط سرش را میشست و با تاپ من خشک میکرد (حوله نداشتیم که) و با این تیغهای یکبار مصرف مزخرف ریشش را آنکادر میکرد. هردویمان هم با همان شانهی فسقلی موهایمان را شانه میزدیم. ناخنهای هردویمان شده بود عین بیل مکانیکی! ابروهای من هم پاچه بز و سبیلی از بناگوش درفته…
نکتهی جالب این ماجرا آنجاست که هیچکدام از شدت این همه پاکیزگی(!) مریض نشدیم. حتی همسرجان که با آب یخ کرده و در باز خودش را شست و درست هم نتوانست خشک کند سرما نخورد.
خانهی آن فامیل که رفتیم، عین از قحطی دررفتهها نوبتی چپیدیم توی حمام و ناخنهایمان را گرفتیم و من با موچین قرضی ابروهایم را کمی مرتب کردم، در مقابل بیمحلیها و قیافه کج و کوله کردنهایشان هم خودمان را زدیم به نفهمی، آخر وضعمان خیلی اورژانسی بود؛ ولی لباسهایمان را دیگر هیچ جوری راه نداشت و نتوانستیم بشوریم. جالب این است که صاحب اصلی آن خانه که هیچ نسبت فامیلی هم با ما نداشت یواشکی برایمان دو تا مسواک از توی مترو خرید. آدم چی بگه؟ بازم صد رحمت…
همین حالا هم با این که محل سکونتمان نسبت به نمونههای مشابهاش تمیزتر است، باز با استانداردهای بهداشتی خیلی فاصله داریم. غذای بیرون میخوریم و این بیرون، رستورانهای شیک و تمیز بالای شهر نیست. یک شامپو و یک حولهی دستی خریدهایم و حمام، هر وقت پولش را بدهیم قابل استفاده است. روزی چندین و چند بار از سر احتیاط دستهایمان را میشوییم. اما میدانیم که فعلاً با این چیزها مریض نخواهیم شد.
گمان میکنم از آن موقع تا حالا، ذهنمان چون میدانست فرصت و توان مریضی نداریم، به بدنمان فرمان داد سالم بماند… بله قدرت ذهن بیشتر است انگار!
اما یک چیز رو قول میدم! به محض این که باز دوباره خانهای داشته باشم و حمامی، هر روز صبح دوش بگیرم و از نو متولد بشم. حالا میفهمم عبور آب گرم و بوی شامپو از روی پوست آدم چه حس خوبی داره و چقدر حال و روز آدم رو خوب میکنه…
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
مفهوم خواب
میگویم شما هم از آن عادتهای خواب دارید؟ مثلاً اگر بالشتان عوض شود خوابتان نمیبرد؟ من یک نمونهی کامل از آدمهای بدخواب بودم! اگر بالشام عوض میشد تا صبح هی عین کتلت پشت و رو میشدم و خبری از خواب نبود، صبح هم گردندرد داشتم. اگر تشک و پتویم هم عوض میشد همینطور، تازه عادت داشتم موقع خواب حتماً رواندازی (حتی شده یک ملافه) داشته باشم وگرنه خواب بی خواب. اگر بنا به هر دلیلی عادت به تخت داشتم و مجبور بودم روی زمین بخوابم (یا برعکس) مدتها طول میکشید تا به وضعیت جدید عادت کنم. همهی اینها سهل است، حتی اگر جهت خوابیدنم عوض میشد خواب در کار نبود. مطلقاً نمیتوانستم بین یک آدم دیگر و دیوار یا بین دو نفر دیگر بخوابم. اگر نفر کناریام بیخواب شده بود و هی غلت میزد هم بیدار میشدم. دمای هوا باید متعادل میبود و جریان باد (مثل پنکه) مزاحمم بود. هر نوع نوری هم البته مزاحمم بود از نور چراغخواب اتاق دیگر و نور لامپ توی کوچه بگیرید تا آن LEDهای کوچک دستگاههای برقی که وضعیت «استندبای» را نشان میدهند. خیلی لوس بودم نه؟
اما «صدا» برایم مقولهی دیگری بود… نمیدانم من دامنهی شنواییام بیشتر از مردم عادی است یا نسبت به صدا حساستر هستم. هر چه هست، روز و شب از صداهای اضافهی اطرافم در عذابم. هیچ موسیقی یا فیلمی را نمیتوانم با صدای بلند بشنوم و هر جا باشم دائم کنترل توی دستم است و مشغول کم کردن صدا هستم. شب که میشود حساسیتم شدیدتر میشود. صدای کمپرسور یخچال، صدای چکههای آب، صدای تیکتیک ساعت، صدای نفس کشیدن آدمهای اطراف (خروپف نه ها! آن جای خودش!) صدای جارو کشیدن رفتگر توی کوچه، صدای خرت خرت کردن سوسکی احتمالی توی آشپزخانه… باورتان نخواهد شد اگر بگویم حتی یک بار از صدای پای مورچههایی که روی کیسه نایلون سطل آشغال راه میرفتند بیدار شدم! همسایهها و مهمانیهای تا دیروقتشان و خداحافظیهای به سبک ایرانیشان هم جای خود. همیشه هم سکونت در جایی را انتخاب میکردم که بالاترین طبقه باشد. تنها صدایی که دوست داشتم و آرامم میکرد صدای باران بود… خیلی وقتها که ناگزیر بودم، از آن صداگیرهای محافظ گوش که توی تانکها هست یا کارگرهای متهبرقی باید استفاده کنند توی گوشم میگذاشتم تا شاید اقلاً شدت صدا را کمی قابل تحملتر کند.
موقع خواب باید حتماً یک شلوار سبک پایم بود و هیچ نوع زیورآلاتی بهم وصل نبود. موهایم هم باید بسته بود تا یک وقت توی چشم و دماغم نرود!
راحتتان کنم انگار کنید دنبال بهانه میگشتم که بدخواب شوم و اخلاقم برای چندین ساعت بعدش به شدت سگی باشد!
گاهی برادر خرخرویم (طفلک گوشش سنگین بود و از صدای خروپف خودش بیدار نمیشد و تا صبح برای خودش و بقیه چندین کنسرت هویمتال برگزار میکرد) میگفت تو خوابت نمیآید، اگر واقعاً خوابت بیاید، توپ هم روی سرت در کنند بیدار نمیشوی! و من توضیح میدادم جان خواهر حق هر آدمی است که بتواند آسوده بخوابد نه آنکه بیهوش شود و البته خواب با مرگ تفاوتهایی دارد!
حالا من آدمی را داشته باشید در چنان شرایط نابهنجاری که گذراندم…
شروعش از وقتی بود که خانهی خودمان را خالی کردیم و رفتیم به جایی که وسایلمان را به طور موقت برده بودیم. اتاقی بود کمتر از 12 متر که تا خرتناقش اثاث رفته بود بالا و شب اول دوتایی مچاله شدیم پشت در، سرمان را گذاشتیم روی دستمان و پایمان را جمع کردیم توی شکممان. شبهای بعد با جابجا کردن وسایل کمی جا تقریباً به اندازهی دراز کشیدن دوتاییمان باز کردیم ولی نصف شب که میشد زانوی یکی توی دهان آن یکی رفته بود! از آن بدتر این که بطور معمول توی آن خانه چیزی به اسم شب یا وقت خواب وجود نداشت. اتفاقاً از عصر و دم غروب کمکم آدمها پیدایشان میشد و تا صبح مشغول بودند به کشیدن و زر زدن و سر و صدا. البته ما (و بیشتر من) توی همان اتاق بودیم و بیرون نمیآمدیم که مثلاً حضور حضرات مزاحممان نباشد ولی خب لازم است توضیح بیشتری بدهم؟ صبح هم اگر شانس میآوردیم و بعد از سه شبانهروز مداومت به آن اعمال، ملت بیهوش میشدند، صداهای روزانهی مردم عادی بلند بود و چشمبند و گوشی صداگیر شده بود جزو لوازم لاینفک خواب!
این تازه روز خوشمان بود. وقتی که آن ماجراها پیش آمد و علیرغم آنچه که میدانستیم (و همه میدانستند) در غیاب ما چه بر سر وسایلمان خواهد آمد مجبور شدیم همان را هم بگذاریم و برویم تازه شکل اصلی ماجرا پیش آمد. دو شب بعدش حدود ساعت 3 صبح وقتی روی مبل خانهی دیگری خواب بودم، در حالی بیدار شدم که یک هیکل گولاخ بالای سرم بود و مچ دستهایم را محکم گرفته بود و تهدید چاقو و آبجوش و غیره (تهدید به خودم و همسرم) که به زبان خوش، خودم هم همراه با همهی مدارکمان و پول و طلا و هر چیز باارزش دیگر همراهش بروم! بعد از آن ماجرا با این که از زور خستگی و ترس و گرسنگی در حال بیهوشی بودم تا چهار شب خواب به چشمم نیامد. هر چقدر همسری التماس میکرد و اطمینان میداد که بالای سرم بیدار خواهد نشست و لحظهای تنهایم نخواهد گذاشت، حتی نمیتوانستم چشمهایم را بسته نگهدارم. از آن به بعد شبهای متمادی یک کاتر زیر بالشم (بالش مجازی! سخت نگیرید) بود و یک چاقوی دیگر هم توی جیبم یا آستینم، اما بازهم هر شب چندین و چند بار از آن چیزی که اسمش خواب بود میپریدم و مطمئن میشدم که چاقویم سر جایش و در دسترسم هست…
بعد از آن منتقل شدیم به ساختمانی که مثلاً قرار بوده نقاشی بشود که چون صاحبخانه پول مردک را نداده بود، آقای به اصطلاح نقاش هم خانه را تصرف کرده بود و تحویل نمیداد. حالا اگر توی خانهی اولی اقلاً اتاقی بود که درش را ببندیم اینجا دیگر آن هم نبود! هر شب تا صبح آدم بود که میآمد و میرفت و صدای تق و تق چندین فندک اتمی و انواع و اقسام دودها و زرزر مداوم آدمهای خمار و نشئه… و ما که کیفهایمان بالشمان شده بود و مانتوی من رواندازمان و طبعاً توی آن وضعیت نمیتوانستم پشتم را به طرفشان کنم و کپه مرگم را بگذارم و دائم یک طرف بدنم بیحس بود… گفتم ما؟ نه. بیشتر شبها تا صبح همسری بیدار بود و منو در پناه خودش میگرفت تا بتونم اقلاً دراز بکشم و اون جماعت رو تحمل میکرد و روزها اگر شرشان برای ساعتی کم میشد تازه میتونست سرشو روی زمین بذاره. تازه این شرایط افتضاح آنچنان منت شبانهروز و مداوم و غیرقابل وصفی روی سرمان داشت که آن سرش ناپیدا. این بود که بعضی شبهایش برای آنکه کاملاً ملتفت شویم اینجا جای ماندنمان نیست و طرف خیلی خودش را توی خطر انداخته که ما را راه داده، مجبور میشدیم سقفهای دیگری را هم تجربه کنیم. ایوان اتاقک میرطاهر، میرآب افغانی باغهای پشت شهرک، ایوان یک ویلای خالی توی همان باغها که سر شب از دیوار نیمه ریختهاش بالا رفتیم، توی خرپشته، پشتِ در پشتبام یکی از ساختمانها که درش همیشه باز بود، خانهی علیسیاه و خانهی شرافت خانم… (این دوجای آخر، از دیدن بالش واقعی و پتو ذوقمرگ شدم، تشک که دیگر فراتر از انتظارم بود) تازه سحر خانم هم گاهی تعارفی میزد اما آنجا دیگر هیچ جوری نمیشد رفت و ماند، لازم است بگویم که چرا؟
اینها هم باز قابل گذراندن بود. سه یا چهار شب پاشدیم رفتیم خانهی یک مثلاً فامیل! خیر سرمان گفتیم فامیل هرچقدر هم گوشت آدم را بخورد استخوانمان را دور نمیاندازد و مخصوصاً این بزرگِفامیل خاص که همیشه ادعایش دنیا را پاره کرده که همهی بچههای فامیل را توی خانهاش و دامانش ال کرده و بل کرده و اوایل ازدواجمان هم دائم مرا توی چشم همه کرد و عروسگلم عروس گلم از دهنش نمیافتاد… اما تجربه نشان داد که نه تنها گوشتمان را خوردند، بلکه استخوانمان را هم اول شکستند و بعد سوزاندند و بعد دورانداختند… وقتی از خانهشان بیرون آمدیم تا دو ساعت نمیتوانستیم با هم حرف بزنیم یا حتی توی چشم همدیگر نگاه کنیم از شدت شناعتی که جلوی چشممان به تصویر کشیدند.
ناگزیر بود… تا شب هر چه جان کندیم جایی پیدا نکردیم. رفتیم پارک لاله. آن ساعتی که ما رسیدیم تقریباً همهی نیمکتها و جاهای قابل خوابیدن اشغال شده بود. کنار زمین بازی بچهها نشستیم. دستشوییها را هم قفل کرده بودند، ایضاً نمازخانه را و درهای مرکز کنترل بحران و آمبولانس و هرجای دیگر که فکرش را بکنید. پاهایمان ذقذق میکرد، چند دقیقهای روی تاب نشستم که مأمور پارک آمد بلندمان کرد، برگشتیم روی همان صندلیهای کنار زمین بازی. نه میتوانستیم جایی که خیلی جلوی چشم باشد بمانیم و نه جرأت میکردیم گوشهی زیادی دنجی بنشینیم. هر سی ثانیه یک بار چاقوهایمان را لمس میکردیم که مطمئن شویم در دسترسمان هستند. همانطور نشسته شاید ده دقیقهای نوبتی چرت زدیم که آنهم با هر صدای پای نزدیک شوندهای یا توهّمِ صدای پایی از جا پریدیم و تا صبح سگلرز زدیم. هیچ نمیدانستیم وسط تابستان هم شبها میتواند آنقدر سرد باشد. از همه بدتر نگاههای هر آدمی بود که ازمان رد میشد. ما، مالِ آن جا نبودیم. نگاهها بیشتر از سر تعجب بود اما ما را سوراخ میکرد از شرم… ما، مال آن جا نبودیم…
آن شب، نهایتِ دربهدری و بیپناهیمان بود. انگار تا به آن نقطهی انتهایی نمیرسیدیم نمیتوانستیم از آن مرحله بگذریم. انگار آزمونی که تا تهش را باید بروی تا بتوانی از آن سوی دیگرش دربیایی… آن روزها و شبها تمام شد و حالا همهی آن مرضهای من درمان شده! نه بالشهای سنگی مسافرخانه مانع خوابم است و نه نور چراغ راهرو؛ نه گعدههای شبانهی پاکستانیهای اتاق بغلی و نه فریادهای صبحبخیر ترکهایی که همدیگر را توی راه دستشویی میبینند؛ نه صدای دیگ و قابلمهی آشپزخانهی روبروی اتاق و نه صدای تلویزیون همیشه روشن دفتر. سهل است، حتی چند روز پیش صبح که پاشدیم برویم بیرون دیدیم شیشههای دفتر شکسته و تازه خبردار شدیم شب قبلش چندتا معتاد آمدهاند و با جواب «اتاقنداریم» دعوا راه انداختهاند و شیشه شکستهاند و ملت از مسافرخانهی سرکوچه هم ریختهاند بیرون ببینند چه خبر است و ما حتی از خواب بیدار هم نشدهایم!
پینوشت: اینجا یک نکته را نگفته گذاشتم که نمیتوانم نگویم، نمیشود! تنها و تنها عاملی که خوابم را آشفته نمیکرد معجزهای بود به نام «پسری». کوچولوئک نازنینی که شب تا صبح پیشش هوشیار میخوابیدم و با هر تکان کوچکش بیدار میشدم تا مطمئن شوم همهچیز درست است و هر شب بیدار میشدم تا شیرش را بدهم و پوشکش را عوض کنم و باز بخوابانمش و باز صبحش با چنان انرژیای از رختخواب بیرون میرفتم که انگار ساعتها در بهشت خوابیدهام. شاید به خاطر این که صبح هم با معجزهی صدای خندهاش بیدار میشدم…
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
مفهوم گرسنگی
یادم میآید روزی توی وبلاگم از ماه رمضان نوشتم و سفرههای افطاری مادرم… الان چند سالی میشود که دیگر روزه نمیگیرم چون شکل اعتقاداتم عوض شده اما همچنان ceremony روزه را دوست دارم (آیا «تشریفات» ترجمهی مناسبی برای این کلمه است؟) شاید به خاطر حس نوستالژیکاش. اما امروز معتقدم اگر فلسفهی روزه، غیر از تمرین تقوا، چشیدن گرسنگی و درد گرسنگان است، روزههایی که ما میگیریم و خودمان قبولش داریم و میگوییم خدا قبول کند، مطلقاً گامی در این راه برنمیدارد هیچ، کلاً به بیراهه میرود! تعریف گرسنگی، مطلقاً چندساعت نخوردن نیست در حالی که میدانی بعد از ساعتی معین، سفرهای پهن میشود و کم یا زیاد، خوراک هرروزهات را از سفرههای دیگر به این سفرهی خاص منتقل کردهای.
آنچه در این مدت «بههمریختگی» گذراندهام (گذراندهایم) مفهوم دیگری از «غذا» برایم تعریف کرده است. اینها را که مینویسم هیچ دنبال جلب ترحم و دلسوزی و همدردی و دعا و ناله- نفرین به مسببیناش نیستم! صرفاً برایم جنبهی تعریفِ این تجربه و آنچه ازش یاد گرفتهام هست و بس. اگر دوست دارید به شکل یک تجربهی روانشناختی، جامعهشناختی یا هر چیز دیگری نگاهش کنید.
میگویند نیازهای اصلی و اساسی بشر به این ترتیب تعریف میشود: غذا- پوشش- مسکن- امنیت… خب همینجا یک نیشترمز بزنید! ما در شرایطی قرار گرفتیم که از همان اولیاش بگیر نداشتیم تا چهارمی! بعدیها هم پیشکشمان! که البته الان فقط راجع به قسمت غذاییاش حرف میزنیم! (گرچه که شرایط زندگیمان، مجموعهای از ترکیب همهای این نداشتنها بود که شاید در پستهای جداگانهی موضوعی، تشریح و تعریفشان کنم)
گرسنگی سوسولی یعنی این که به هر دلیلی مدتی را غذا نخوری، اما بدانی که هر لحظه اراده کنی با چند ثانیه یا چند دقیقه زمان دسترسی به غذا داری. گرسنگی واقعی یعنی این که چندین روز است چیزی که بشود اسمش را گذاشت غذا نخوردهای و امیدی هم به بهدست آوردنش تا زمانی نامعلوم نداری! آن وقت، ذهنت برای استفاده از سپر دفاعیاش در برابر فروپاشی هم که شده، حجم زیادی از تفکرات و تخیلات و آرزوها و حواس تو را معطوف به موضوع غذا میکند. توی ذهنت، طعم و خاطرهی همهی غذاهای خوشمزهای که خوردهای و هر چه دستور غذایی بلدی و هر چه که تاحالا فقط تعریفش را شنیدهای یا تنها عکسش را دیدهای ردیف میکند پشت سر هم! البته موضوع مهم اینجاست که اصل قضیه، غذا و نوع غذا نیست. موضوع و موتیف تکراری، انواع غذاها و برنامهریزی برای خوردن فلان غذا و بهمان منوی غذایی هست، اما اصل ماجرا این نیست! اصل ماجرا، آرزوی نهفته در پشتِ این تامارزویی (طعمآرزویی؟) است و آن آرزوی قلبی و خواستِ درونی ذهن و شخصیت توست برای روزی که از این شرایطِ نکبتبار خلاص شوی و از شرایط حداقلی، به شرایط زندگی آدمیزادی برگردی…
گرسنگی ما برای خودش روال نزولی داشت یعنی که هر چه میگذشت شرایط بدتر میشد. اوایل، مقداری برنج بود با یک شیشه روغن مایع و گاهی عدس یا قرص مرغ که طعمی بهش میداد یا لوبیا یا چیزهایی در همین حدود. بعد قاتقها تمام شد و ماند برنج خالی که روزی یک وعده کته میشد و وقتی گرسنه بودی، همان هم عطر و طعمی داشت که کلی میچسبید. بعد برنج هم تمام شد. گاهی پولی میرسید (پول: هزار تومان) و دو مدل کلوچهی چیپف پیدا کرده بودیم هرکدامش 100 تومن بود، ده تایش را میخریدیم که نسبتاً حجم زیادی داشت و میشد غذایمان که آن را هم عین ویتکنگها هی میگذاشتیم برای آن دیگری! گاهی تخم مرغی بود و گاهی پنیر که با نان، صرفنظر از این که چه وقتِ روز خورده شود غذا بود.
(در آن روزها، وعدهی غذایی، اسم مشخصی نداشت مثل ناهار یا شام یا صبحانه. تنها «یک وعدهی غذایی» بود که زمان مشخصی نداشت، هر وقت بود، میخوردیم!)
بعد آن قاتقها هم هوتوتو! و آن وقتی بود که اگر در طول شبانهروز میتوانستیم یواشکی یک نان بربری بخریم و با هم نصفش کنیم خوشبخت بودیم. یادم میآید یک بار موقع سق زدن سهم نانم، چشمهایم را بستم و با خودم تصور کردم هر لقمهاش مزهی غذای دلخواه آن لحظهام را میدهد. پیتزا با پنیر فراوان، ساندویچ مرغ بریان با سس مایونز، باقالیپلو با ماهیچه، کیک اسفنجی با شکلات، فرنی، خامه و عسل…
اما تعریفِ این غذاها یا آرزوی خوردنشان یا حتی یادآوری اسمشان هم طبق قانونی نانوشته، هیچوقت صورت نمیگرفت. هیچکدام دلمان نمیخواست دل آن دیگری را در حین تحمل گرسنگی آب بیندازیم یا توی دلش احساس گناه ایجاد کنیم درباب تقصیر در به وجود آمدن این وضع؛ گرچه که هرکدام عین روز میدانستیم آن دیگری هم گاهی وقتی ساکت است و توی فکر رفته، جنس فکرهایش چیست…
چای روزی یک بار دم میشد (چون که افراد حاضر در آن مکان وابسته به چای بودند و هروقت تمام میشد یکی با خودش دو- سه پیمانهای میآورد) اما شکر و قند به سرعت برف جلوی آفتاب تحلیل میرفت و هر کس برای خودش اندوختهای قایمکی از چند حبه قند داشت تا تشکیل دهندهی کالری روزش باشد! (البته که اندوختهی ما، مشترک بود)یادم میآید یک بار وقتی ظل آفتاب توی پارک منتظر تمام شدن کار کلانتری مان بودم یک آبنبات نیم خورده روی زمین پیدا کردم، فقط خود خدا میداند چه بر سر روانم آمد با برداشتن و شستن و خوردنش، اما ناگزیر بودم… چند روز بود غیر از همان گاهی نان بربری هیچ نخورده بودم و هر ذرهی آن آبنبات همان لحظه جذب میشد تا شاید مختصر توانی برای ادامه بهم بدهد. و آن کلانتری هر چه که نداشت یک آبسردکن حسابی داشت که هر بار میرفتیم یک شیشهی بزرگ آب را پر میکردم و همهی روز سنگینیاش را توی کیفم و روی دوشم تحمل میکردم.
بعدتر، با تغییر مکان و ساقط شدن از هست و نیست، کار به جایی رسید که پولی هم برای خریدن همان یک نان بربری در کار نبود. جایی که بودیم اگر کسی موقع آمدن با خودش دو تا نان لواش برای پنج نفر میآورد، میآورد وگرنه هیچ! وضع چای آنجا فاجعهای بود برای خودش. لولهی گاز شهری، وصل بود به یک شیلنگ چندمتری آب، بدون هیچ شکلی از درزبندی و از زیر دست و پا پیچ میخورد تا توی اتاقی که در آن زندگی میکردیم. آنجا سر دیگر شیلنگ، یک لولهی آب 30 سانتی وصل شده بود با درزبندی چسب اسکاچ! آنوقت سر دیگر این لوله که روی زمین بود هر روز مقداری گِل زده میشد و توی آن گل، چند سوراخ ایجاد میشد. کنارش هم چند تکه کاشی شکسته، پایهای میشد که یک قوری دودزده رویش قرار بگیرد و از کنارش هم جایی برای مصرف مواد مهیا باشد. وقتی میخواستی این مجموعهی منفجره را روشن و خاموش کنی باید یک فندک را قفل میکردی نزدیکِ آنچه که مثلاً قرار بود شعلهپخشکن باشد و بعد شیر یکچهارمدور لولهی اصلی گاز را آرام آرام باز میکردی تا مقدار شعله به حد معقولی برسد! البته این کاری بود که ما آدمهای محتاط و ترسو (!) انجام میدادیم وگرنه مخترع این مجموعه که از همان جا شیر را هرچقدر صلاح میدانست باز میکرد و بعد میآمد کنار کپهی گِل فندک میزد و . این مثلاً گاز ما البته طبیعی است که هم نشتی داشت و هم با احتراق ناقصاش دود میکرد و مدت زیادی در گرمای وحشتناک تابستان روشن بود (لازم است بگویم کولر یا هیچ وسیلهی بادزدنی هم موجود نبود؟) و پنجرهها هم همه بسته بود که مبادا کسی بداند ما آنجا هستیم… (قیافهی آقای ایمنی را با تخیل خودتان تصور کنید)
در این موقع بود که آن سقف موقت هم از سرمان رفت و همان هیچ هم به فنا رفت. دو سه روزی خودمان را به خانهای مهمان ناخوانده و نامطلوب کردیم. آنجا گرچه که غذا به روال عادی زندگی پخته میشد اما به دلایل دیگر، هیچکداممان رغبتی و اشتهایی برای خوردن نداشتیم و غذایمان قد وعدهی یک گنجشک بود که آن هم خیلی زودتر از حد تصورمان و به گونهای غریب، برای همیشه نابوده شد. و بعد، آن شب کذایی رسید که پایانی بود بر این دورهی گرسنگی. شبی که تا نمیگذراندیم، از این دوره عبور نمیکردیم، شبِ پارک لاله!
این دورهی گرسنگی اجباری، باعث شد که چربیهای اضافی که مدتها بود مرا از ریخت و قیافه انداخته بود بروند پی کارشان که البته با شروع دوبارهی غذاخوردن از آن ریقویی درآمدم اما مواظب بودم که دیگر به آن هیئت کذا هم برنگردم. ولی قسمت جالب ماجرا، چاق شدن روز به روز آن دیگری بود (حتی در دورهی گرسنگی) به گونهای که هرگز در طول عمرش تجربهاش نکرده بود. این روند البته با گذراندن آن سه روز گنجشکی، سرعت دیوانهواری گرفت به طوری که گرچه باور نخواهید کرد اما ساعت به ساعت قابل مشاهده بود! و وقتی که به کل از آن دوره گذشتیم، اتفاقی افتاد عجیباً غریبا و آن شکمی بود که بر اندامش رویید و توانست برای اولین بار حس و حال آنهایی را که دنبال راهی برای کوچک کردن شکمشان هستند بفهمد! حالا من میگویم شکم، شما تصورتان نرود دنبال شکمای در سایز گروهبان گارسیا! منظورم این است که آن جایی که قبلاً هر چه هم غذا میخورد انگار نه انگار و چسبیده بود به پشتش، حالا چیزی وجود دارد که میشود اسمش را گفت شکم!!!
حالا که آن روزگار نسبتاً گذشته، هیچکدام از آن رویاها را عملی نکردهایم! هیچکدام از آن رستورانهایی که غذاهای آرمانیمان را آنجاها در خیال میخوردیم هنوز نرفتهایم. هنوز امکان آشپزی نداریم و هیچکدام از غذاهایی که موردعلاقهمان بود را نپختهایم. به قاعدهی آدمهای معقول، غذاهای عادی میخوریم.
آن روزها، تجربهی گرسنگی، چیزی را به ما آموخت ارزشمندتر از لذت خوردن هر غذایی. چیزی که برای همیشهی عمرمان همراهمان خواهد بود…
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
پیشنوشت!
وقتی آدمیزادی معتاد به وبلاگ دستش از دامان اینترنت کوتاهه چیکار میکنه؟ کاری که من الان انجام میدم یعنی مینویسم و آماده میکنم برای این که یه بار که دستم به دامان نت وصل شد همشو یه جا بفرستم. چند پست دارم راجع به دوران بههمریختگی که به تدریج مینویسمشون. ممکنه همهاش آماده نشه برای آپلود اما هر وقت بتونم مینویسم و آپشون میکنم. بعد از اون یه پست اختصاصی (و احتمالاً رمزی) باید بنویسم راجع به یک ماهی که توی بهشت گذراندیم و بانویی که وقتی اینهمه گلهگذاری کردم، اگه ازش مفصل تعریف نکنم خیلی بیانصافم. بعد هم شرایط و روزگاری که الان توش هستیم و آینده…
یه پست هم باید از ماضی بعید بنویسم! یعنی مقدمات اون وقایع که از مدتی قبلتر شروع شد.
اینه که اگه وسط نوشتههام گیج و گم شدین یه کم صبوری به خرج بدین. سر درآوردن از بین این همه ماجرا که به قصه بیشتر شبیهئه کار سادهای نیست. باور کردنشون هم! یه کامنت داشتم از کسی که یه کلمه از حرفامو باور نکرده بود، عین خیلیهای دیگه که فقط ناباوریشونو به زبون نیاوردن… یا آوردن، به شکلی دیگه… من هیچی رو «اثبات» نخواهم کرد. چیزی که برای ما اتفاق افتاد عین واقعیته و من فقط روایتش میکنم بی کم و کاست و البته از دید خودم. روزگاری که توش بودیم و حتی هنوزم هستیم هیچ مایهی تفاخر نیست و منم تینایجری نیستم که بخوام با داستانسرایی مهیج آمار خوانندههام رو بالا ببرم. این که شما حرفای منو باور کنید یا نکنید و هر برداشتی که ازش دارید مطلقاً به نقطهی نگاه و عقیدهی شما برمیگرده که آزادید و مختار! من هم اگه اینجا مینویسم یعنی که دارم نوشتههامو در معرض دید و نقد عموم قرار میدم (وگرنه توی دفترخاطرات شخصیام مینوشتم) و اگه ادعای باور به آزادی عقاید و آزادی بیان و این حرفها دارم، نمایش کامنتهای شما رو منوط به تأیید خودم نمیبینم و پاک یا تصحیحشون هم نخواهم کرد. راحت باشید!
اما سر جدتون اگه میشه لطف کنید و برام کامنت نگذارید که باید چنین میکردی و نباید چنان میکردی و اگر چنین کرده بودی، چنان نمیشد. بله، از جملههای کلیشهای اگر خالهی من سبیل داشت یک دایی بیخاصیتِ دیگر بیشتر داشتم و دیکتهی ننوشته غلط ندارد و اینها که بگذریم، شب و روز و ساعت و ثانیهای نیست که من (ما) سختتر و بیرحمانهتر از هر منتقدِ بیانصافی، عملکرد و نقش خودمان را در این روند به قضاوت ننشینیم. کمی دندان سر جگر نازنینتان بگذارید به آنجاهایش هم خواهیم رسید.
فقط میمونه یه چیز… این که بعد از نوشتن این ها، هنوز هم میتونم این وبلاگ رو نگهدارم و با همین شخصیتی که باهاش آشنایید و خیلی چیزها از زندگی خصوصیاش میدونید باز هم بنویسم؟ به دلایلی سعی میکنم بعضی اسمها رو مستعار کنم و نشونههای مکانهای واقعی رو تغییر بدم اما شک من در ادامهی نوشتن این وبلاگ راجع به بقیه نیست، راجع به خودمه… این وبلاگ یه بار حسابی خونه تکونی شده، نمیدونم. شاید بهتر باشه بعد از نوشتن ماوقع راجع بهش تصمیم بگیرم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠
روزگار سخت
هر بار اتفاقی برام(برامون) می افته، خیال می کنیم بدتر از اینم ممکنه؟
ولی امروز می تونم بگم بدتر از این حال و روزی که توشم دیگه ممکن نیست. در عرض چند روز همه ی زندگیمون از دست رفت و همین که جون سالم به در بردیم در حد معجزه است...
1- خونه ای که توش زندگی می کردیم رو صاحبخونه خواست.
2- خونه ای که پیدا کرده بودیم بریم توش خالی نبود بنابراین اثاثمونو موقت بردیم توی یه خونه ی دیگه.
3- خونه هه خالی نشد که نشد. پولمون برای گرفتن خونه ی دیگه ای کم بود پس تصمیم گرفتیم یه مختصر طلایی که یادگاری بود (و بدون فاکتور) بفروشیم.
4- یه مثلاً آشنا پیدا کردیم که طلافروش آشنا داشت و قرار شد ما رو ببره پیشش.
5- شبی که فرداش قرار بود بریم برای فروش طلاها، ساعت سه نیمه شب خفت شدیم! نمی دونید یعنی چی؟ یعنی با چاقو زیر گلومون بیدار شدیم و در نتیجه طلاها، پول، مدارک و هر چه قابل بردن بود رو ازمون دزدیدند.
6- خودِ من هم به نظرشون قابل دزدیدن بودم. به هزار بدبختی که شرح هر لحظه اش دیوونه کننده است از پسشون براومدیم اینطور که هر چی بردن رو بذار ببرن و جون و حیثیتمون رو نگهداریم...
7- از 3 و نیم تا 9 صبح به 110 زنگ زدیم. التماسشون کردم... هنوز که هنوزه نیومدن!
8- برگشتیم وسایلمونو به سمسار بفروشیم بلکه بتونیم با پولش یه اتاق بگیریم، راهمون ندادند! گفتن کشک چی پشم چی؟
9- شکایت کرده ایم. با هزار بدبختی! مهمترینش این که آدرس نداریم. بعد هم حضرات مطلقاً تصوری از وضع ما ندارند و با دل خوش احضاریه می فرستند و خندان به ما می گن برو سه روز دیگه بیا! و تکرار و تکرار...
10- همه ی اونایی که بارها و بارها براشون هر کاری از دستمون براومده بود انجام داده بودیم، الان ما رو نمی شناسن یا هر شب در حال مهمونی رفتن و مهمونی دادنند...
اونایی هم که ممکنه همینجوری لطفی بهمون کنند و چند شبی بذارن خونه شون بریم شماره شونو نداریم یا تهران نیستند یا هرکدوم یه مشکلی هست...
این چند وقت رو هر شب یه جا بودیم. جا که می گم تصوراتتون رو از اتاق خونه ی مادر و خواهر و فامیلتون فراموش کنین... چند شب خونه ی فامیل بودیم که ترجیح دادیم کارتن خواب باشیم تا اونجا. ساختمون در حال نقاشی، اتاق سرایداری افغانی ها، شیره کش خونه، پارک... حمل چاقو مجازات سنگین داره؟ به کتف چپم! الان مرد خاکستر همیشه یه چاقو توی جیبش داره و منم یه چاقوی دیگه توی آستینم و یه کاتر توی کیفم. مجبوریم، می فهمی؟ مجبور!
خدا می دونه مرد خاکسترم چقدر داغون شده این چند وقته... اگه خودش تنها بود... ولی نیست، منم دنبالشم... خیلی مهربونه که بهم می گه اگه دنبالش نبودم دوام نمی آورد...
همه چیزمونو تونستن ازمون بگیرن غیر از خودمون رو از همدیگه...
می دونم از کجا آب می خوره. همشونو می شناسم تک تک... قسر در نمی رن. حتی اگه من نتونم کاریشون کنم و دستم به هیچ جا نرسه، قانون کارما نمی ذاره آب خوش از گلوشون پایین بره (این البته به این معنی نیست که ما دست از شکایت و تعقیبشون برمی داریم). چیزایی هم که ازمون بردن همش مال حلال بوده و براش زحمت کشیدیم، اونام جایی نمی رن و آخرش برمی گردن پیش خودمون (گیرم با کلی سگدو زدن).
این وسط انگار ما باید یاد می گرفتیم که خیلی ساده تر از اینها هم می شه زندگی کرد، باید دلبستگی هامونو به اشیاء (ولو یادگاری های بسیار عزیز) از دست می دادیم و آدم های دور و برمون رو بهتر می شناختیم، باید یاد می گرفتیم سطح روابطمون و احساساتمون رو چطور و تا کجا مدیریت کنیم... امیدوارم یاد گرفته باشیم و زودتر این دوره ی سخت رو پشت سر بذاریم...
برامون دعا کنید. می شه؟
توضیح: حالا این که توی این اوضاع و احوال که گفتم اینترنتم از کجا اومده، برمی گرده به لطفی که یکی از دوستان قدیمی به ما داشت. الان توی شرکتش نشستیم تا جلسه اش تموم بشه و امشب ما رو ببره خونه اش. فردا و آینده رو هم خدا بزرگه...
پی نوشت: دوستانی که شماره منو داشتن، الان اون خط ایرانسل که آخرش 63 بود دستمونه. اگه تونستین یه مسیج بهم بدین اقلاً شماره تونو داشته باشم. دلم برای همه ی دوستام تنگ شده... گفتمانی ها، کرمانشاهی ها، گفتگوی فرهنگی، دوستانه، نی نی سایت، مامی سایت، وبلاگ نویس ها، وبلاگ ننویس ها(!)... همه و همه...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٦ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
