غرغر
برای نمایشگاه کتاب یه کار تحقیقی گرفته بودیم و فرصت خوبی بود که به همهی غرفهها سر بزنیم. خیلی از ناشرهای حسابی نیامده بودند که انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ناشر کتابهای بهرام بیضایی از اون جمله بود. راستش با وضع نمایشگاه کتاب امسال در حیرت بودم از اونایی که اومده بودند!
چند تا کتاب گرفتیم. من «دختر کشیش» جرج اورول رو انتخاب کردم که تا الانش به نظرم خیلی خسته کننده اومده و بنابراین به روش کتابخوانی خودم رفتم وسط و آخرش رو هم خوندم ببینم چه خبره و حالا دارم چند فصل یکنواخت اولش رو تحمل میکنم تا به جاهای خوبش برسه (1984 رو هم نون گرفت و قراره وقتی خوندیم با هم تبادل کنیم). کتاب «کوری» ژوزه ساراماگو رو هم گرفتم که خیلی وقت بود میخواستم بخونم و میم همونجا ازم قرض گرفت. «دلتنگی ابدی» بهزاد سلیمانی رو گرفتم که دربارهی زندگی و کارهای ونسان ونگوگئه و قبلی که داشتم رو به یه نفر داده بودم. یه کتاب بچگونه هم هدیه گرفتم به اسم موش دندان که میم ازم بالا کشید و قراره از حلقومش بکشم بیرون. چهارتا کتاب بچگونهی دیگه هم میخواستم که دیگه پولم نرسید! ولی باید خیلی زود بگیرمشون و هروقت گرفتم معرفیاش میکنم چون مال نادر ابراهیمی و فرزانه منصوری هستند. چهار تا کتاب دیگه هم بهمون هدیه دادن: «عاشقانههای یک الاغ» خر نوشته امیرعباس مهندس که خیلی از نثرش خوشم اومده و توی نوبت خوندنه؛ «حماسه آرش کمانگیر» نوشته کوروش صالحی و محمدهاشم کوشا، «داستانهای همیشه» محمدباقر رضایی و «شیطان فراماسون و بازیگری لئوتاکسیل» اوژن وبر که هنوز وقت نکردم نگاهشون کنم و اگه خوندم و خوب بودن میگم!
ولی بازم تکرار میکنم که وضع نمایشگاه افتضاح بود. امکاناتش که واقعاً فاجعه بود تعجبی هم نداره وقتی جایی که برای نماز طراحی شده تبدیل میشه به نمایشگاه نباید هم از این بهتر باشه. فقط یه نمونه رو بگم و رد بشم: چند نقطه رو به غرفههای مواد خوراکی اختصاص داده بودن و توی اون گرما و ازدحام هرچی آب خریده بودی تا رسیدن به جلوی سالنها تموم میشد. بنابراین ملت همیشه حاضر در صحنه از این غرفهها 10-15 تا آب میخریدن و جلوی سالنها با درصدی سود میفروختن. دیگه چه جوری باید طراحی و جانمایی اشتباه رو فریاد زد؟ سالنهای کودک و نوجوان هم که کلاً زیر چادر بود و بچههای طفل معصوم خسته و کلافه هی نق میزدن؛ حالا بگذریم که مثلاً کتابهای سالینجر و راز رو هم توی سالنهای کودک و نوجوان میفروختن!
دیگه این که چشمتون روز بد نبینه پریشب بعد از صرف شام توی حیاط خیر سرم چهارتا تیکه اسباب سفره دستم گرفتم و چراغ حیاط رو خاموش کردم که بیام پایین، پام سر خورد و عین توپ بسکتبال روی پلهها گرومپ-گرومپ خوردم زمین. آنچنان دردی داشتم که یقین کردم لگنم شکسته. خانوم صاحبخونه اومد یه نگاهی به چشم خواهری انداخت گفتش احتمالاً مو برداشته یا ضرب دیده. منم میگفتم دکتر نمیام، آخه بیام دکتر بگم کجام درد میکنه؟ قرار شد تا صبح صبر کنیم ببینیم تکلیف چیه! خلاصه کنم که الان یه طرفم شده شبیه جی-لو منتها با رنگ اپرا وینفری! خب خیلی هم نمیشه پلهها رو بالا پایین کنم یا روش غلت بزنم و یه وری میشینم. از طرفی دیروز میخواستم برم درمانگاه برام سونوگرافی و آزمایش بنویسن (خودم مشکوک به میوم هستم) کلی مسخرهبازی سر این داشتیم که موقع معاینه یارو فکر میکنه ما سـکــس خشن داریم! بساطی داریم… حالا به هزار بدبختی رفتم منشی درمانگاه میگه ماما امروز نیومده ولی دکتر عمومیمون خانومه! هیچی دیگه برگشتم تا ببینم چیکار میکنم. دکتر خودم خیلی خوبه ولی مطبش گیشاست و خیلی بهم دوره بعدشم یه هوا پولکیه و فقط خصوصی کار میکنه اینه که اگه کار بخواد به جراحی و این حرفا بکشه کلاً باید برم یه جای دیگه و بنابراین ترجیح میدم همین اطراف یه خاکی به سرم بریزم!
حساسیت فصلی هم بیچارهام کرده به خاطر این که اینجا باغ و درخت زیاده. یعنی روزی چندتا آنتی هیستامین نخورم کلاً نمیتونم عمودی بشم.
بعدشم حالم گرفته است برای این که از وقتی پست قبلی رو نوشتم تا الان 845 تا بازدید داشتهام منتها فقط از سه نفر کامنت مرتبط گرفتهام. شیطونه میگه یه تلهی حسابی براتون بذارم ها!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۱ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/٢/۱٤
توضیح مختصر
نوشتنم نمیآد! به عنوان یه توضیح کوچولو برای خوانندههایی که از «پسری»ام پرسیده بودند رمز پست «برگرد» رو برداشتهام.
وبلاگ «ببرکوچولو» رو هم معرفی میکنم!
بیشتر و مفصلتر وقتی مینویسم که برگرده…
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/٢/٢
مفهوم جنسیت
روزی که اونها اومدند، همسرجان سرماخورده بود و من جلوی در آشپزخونه منتظر بودم تا ممـد کـتهپـز یه کاسه آب مرغ بهم بده ببرم برای همسرجان. طبق معمول همیشهام توی فکر خودم بودم و به هیچکس زل نمیزدم که سر از کارش درآرم. وقتی شهرام داشت میبردشون بالا که اتاقشونو تحویل بده، با خودم فکر کردم چه خوبه که توی این وانفسا و این خراب شده هنوز آدمهایی پیدا میشن که خنده از یادشون نرفته باشه.
شب که شد رضا اومد به همسرجان سر بزنه. گفتش این «اوا»ها رو دیدین تازه اومدند؟ گفتیم نه. گفت آره! اتاق روبرویی من هستن. خوراک خندهاند، اسم پسره رو پرسیدم برگشته میگه:«ترانه»!
فرداش که همسرجان بهتر شده بود و رفت بیرون پی کارهاش، وقتی برگشت گفت همه از علیآقا تا نریـمان دارن شهرام رو فحش میدن که آخه اینا کیاند راهشون داده؛ اونم میگه خب من راهشون ندم کجا برن آخه؟ اینام آدمن. تازه یواشکی به همسرجان گفته بود اگه ملت بفهمن اینا از من آدرس آرایشگاهی میخوان که خوب موها رو اتو بکشه چی میگن؟ میگفت اومدن دنبال خونه بگردن برای اجاره و من فکر میکردم کی حاضر می شه خونهاش رو به اینا اجاره بده؟
روز بعدش نمیدونم پی چه کاری بیرون اتاق بودم که ترانه اومد رد شد. صورتش رو درست ندیدم، خیال کردم ای وای این خانومه خارجیه نمیدونه بیرون اتاق هم باید روسری بپوشه شر دست خودش نده! آخه این بلا رو «میک» قبلاً سرمون آورده بود. میکاییل یه مرد فرانسوی بود با موهای طلایی بلند تا کمرش که معمولاً موهاشو میبست و جمع میکرد. یه جور گردنبند درست می کرد و میبرد تجریش میفروخت و خرج سفرش رو درمیآورد. میگفت روزی نیست که دخترها به موهاش دست نزنن ببینن واقعیه یا نه! دفعهی اول که میک رو دیدم با موهای افشون داشت میرفت حموم یه لحظه کپ کردم! (میک یه مرض دیگه هم داشت: اگه سلامش میکردی می گفت hello و اگه hello میگفتیش جواب میداد سلام! یه بار هم یه «بیخیال» بیلهجه تحویل همسرجان داد که حسابی کفمون رو برید…)
میگفتم؛ نصفههای شب بود که همسرجان طبق معمول بیخوابی زده بود به سرش و بیرون داشت روزنوشت مینوشت. ترانه اومد ازش فندک بگیره (با لباس پسرونه). انگشتر همسرجان رو که به انگشت شستش دید با لهجهی اصفهانی پرسید ببخشید شوما جـی هستین؟
- بله؟
- میگم شوما جـی هستین؟
- متوجه نشدم؟
- هیچی ولش کن.
- آها فهمیدم! نه. به خاطر این انگشتره میگی؟
- آره.
- نه، اینو همینطوری انداختم.
- باشه. فندکتونو ببرم برای دوستم، پس میارم.
و وقتی فندک رو پس آورد داشتن با دوستهاش میرفتن بیرون و همسرجان که سرش پایین بود وقتی یه دختر مانتویی و آرایش کرده فندک رو بهش پس داد کلی جا خورد.
من مدتها بود که با هیچ زنی حرف نزده بودم. حوصلهام خیلی سر رفته بود. دلم میخواست یه روز برم توی اتاقشون بشینم کمی با هم حرفهای زنونه بزنیم. دلم میخواست بیشتر باهاشون آشنا بشم و ازشون بدونم ولی میدونستم نمیشه. من میدونستم اونها دختر هستند ولی بقیهی آدمهای فضول چی؟ اگه علیآقا که خیال میکرد با اجارهای که از ما میگیره منت سرمون میذاره و صاحب اختیارمونه میفهمید، شر به پا میکرد و نمیخواستیم.
روز بعدش، خانوم نظافتچی با فحش و فضیحت یکی از دخترها رو از حموم درآورد و آبروریزیای راه افتاد که بیا و ببین. طفلکها خیال کرده بودند میتونند مثل زنهای معمولی دوتایی برن حموم! کـتهپز هم بهشون غذا نمیداد و هر چی میخواستن میگفت تموم شده! توی مسافرخونه و کوچه و خیابون، بعضیها نگاهشون رو میدزدیدند و استغفرالله میگفتند. بعضیها نگاهشون رو میدزدیدند و وقتی رد میشدند فحش میدادند: خدا خفه شون کنه خاک برسرها، بدبخت ننه باباشون دلشون خوشه پسر دارن! بعضیها با نگاه میخوردنشون و متلک میانداختن: اوا… ناز بشی! شماره بدم؟ بعضیها هم با نگاه میخوردنشون و دنبالشون راه میافتادن: جیگرتو… مغازهام اون ور خیابونه میای؟
این وضع نه دلخواه و خوشایند ترانه و دوستاش بود نه هیچکس دیگه. ترانه از خداش بود که بتونه اینجوری نباشه اما نمیتونست. ترانه دختری بود که توی یه بدن پسرونه گیر افتاده بود. یه ترنس ام تو اف…
چند روز بعد هرجور بود علیآقا عذرشون رو خواست و شهرام فرستادشون مسافرخونهای نزدیک میدون فردوسی و نمیدونم بعدش تونستند خونه پیدا کنند یا نه… اما کاش اینجا رو میخوند و میدونست که من توی دلم فحشش نمیدم؛ میدونست خیال نمیکنم اون یه منحرف اخلاقی بیسواد و بیشخصیته؛ میدونست که من میفهمم اون یه دختره و با بدن پسرونهاش توی چه عذاب و جهنمی داره زندگی میکنه؛ میدونست که من خیال نمیکنم با دکتر رفتن و هورمون مردونه زدن و پیش روانپزشک رفتن «خوب» میشه؛ میدونست که حتی همینجوری و عمل (تغییر جنسیت) نکرده، من به عنوان یه زن قبولش دارم و میتونه با آرامش کنارم زندگی کنه، بدون شرمندگی از اونچه که هست…
ترانه، اگه اینجا رو خوندی بدون من دوستت هستم. خیلی شجاعت داری که با این شکل برخورد، خودت رو انکار نمیکنی.
پینوشت: وقتی خبر فوت خانوم مریم ملکآرا رو دیدم و خلاصهای از زندگیش خوندم، تازه فهمیدم همونی بوده که میخواستیم خونه-دفتر کارش رو اجاره کنیم و با دیدن کتابخونهی پر و پیمونش (که همسرش داشت خالی میکرد) کلی ذوق کرده بودیم. امیدوارم هرجا هست در آرامش باشه.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/٢٦
مفهوم راسیسم
علیآقا جوونتر که بود، شاگرد مسافرخونه بود. چمدون مسافرهای خارجی و اونایی که سر و تیپ بهتری داشتن رو بدوبدو براشون میآورد و میبرد و پنج شاهی انعام می گرفت. بعدتر اونقدر خودشو جلو انداخت و از زن بیچارهاش کار کشید که تونست کمکم یه خونهی قدیمی معمولی رو اجاره کنه و اتاقاتاق اجارهاش بده و هر چی پول درآورد داد یه اتاق دیگه از یه جای دیگهی خونه هم درآوردن و اتاقهای بزرگ رو دو-سه تیکه کرد و به زور توی حیاط یه چیزی شبیه رستوران علم کرد و اجاره داد به یه آشپز و انباری هم شد دفتر و برای مسافرخونهاش مجوز هم گرفت! این بود که مسافرخونهاش عین یه موجود عجیبالخلقه بود؛ مخلوطی از خونه و مسافرخونه و قهوهخونه و خیلی چیزهای دیگه! صاحب اونجا هم که میدید اینجوری پول بیشتری گیرش میاد کاری به این کارها نداشت.
منتها علیآقا به این پولها راضی نبود و هر روز بیشتر و بیشتر میخواست و البته در طول سالها تجربه، شم پولیابیاش هم بهتر شده بود. این بود که فهمید از این مسافرهای درپیت نمیتونه بیشتر از اینها پول درآره. بنابراین فکر کرد و فکر کرد و امکانات خاصی که این شغل در اختیارش میگذاشت رو خوب در نظر گرفت و بین آشناهاش حسابی پرس و جو کرد تا اونی که میخواست رو یافت.
از اون به بعد، هر چند هفته یه بار چند نفر مسافر قاچاق، برای یکی دو شب پنهانی توی مسافرخونهاش میپذیرفت و به خاطر اقامت غیرقانونیشون، بابت هرکدام چند برابر یه مسافر عادی گیرش میاومد. تقریباً از همه ملیتی توشون بودند: هندی، افغان، بنگلادشی، پاکستانی، مالزیایی و جاهای دیگه، اما رابطشون بیشتر پاکستانیها رو میآورد و این باعث شده بود علیآقا و کارکنانش کمکم چند کلمهای پاکستانی یاد بگیرند و اونقدری که بتونن حرفهای روتین رو حالی اینها کنند و حرفهای روتینشون رو بفهمند یاد گرفتند.
یکی دو سالی که گذشت، علیآقا حسابی بارشو بسته بود و داشت با پولداریاش حال میکرد و صاحب خونه و ماشین و اثاث و خیلی چیزهای دیگه شده بود و همزمان با چک و چک بازی و «نقد و عرف» کردن اجناس مجاز و غیرمجاز، برای خودش کاسبیهای دیگهای هم راه انداخته بود. یه روز برای مدتی و نمیدونم به چه علتی یه باره همهی مرزها رو حسابی بستن و نمیشد هیچی رو قاچاق برد و آورد. منتها این وضع برخلاف تصور، برای علیآقا کوه خیر شد چون همهی مسافرهای قاچاقی که از مرز پاکستان تا مرز ترکیه پخش بودن عملاً حبس شدن و باید جایی برای موندنشون و غذایی برای خوردنشون جور میشد و خونههای امن بین راه برای همهشون کوچیک بود. از طرفی همهی آدمپرونها دچار همین وضع شده بودن و سوراخ موش شده بود دونهای یه میلیون! این بود که رابط با هزار خواهش و التماس همهی مسافرهاش رو جمع کرد تهران و توی مسافرخونهی علیآقا جا داد. چسقل مسافرخونه سیصد و هشتاد نفر رو توی خودش چپوند! توی اتاق سه نفره 16 نفر و توی اتاق 4 نفره 25 نفر عین قاشق و چنگال کنار هم میخوابیدن و حق بیرون اومدن رو هم نداشتن. زندگی با اون شرایط و بلاتکلیفی، پدر مسافرها رو درآورده بود اما همهشون سعی میکردن تحمل کنن و با هم بسازن و آدمپرون هم هر روز میاومد و تا شب پیششون بود که به نیازهاشون رسیدگی کنه. غذا بهشون یه چیزی توی مایههای نخود آبپز میدادن و سیگار بستهای 200 تومن رو بستهای 1000 تومن بهشون میفروختن. از هر نفر شبی 25 هزارتومن بابت جا و نفری 3 هزار تومن هم برای غذا میگرفتن و این در حالیه که اجارهی اتاق یه تخته اون موقع شبی 3 هزارتومن و اتاق 2 تخته شبی 5 هزارتومن بود! دیگه تصور کنید درآمد علیآقا بعد از دو ماه به کجاها رسیده بود… (رشوهی مـأمورهـا رو خود آدمپرون میداد) این درآمد جدا از پارکینگ بغلی بود که علیآقا توی هوا دربست اجاره کرد و یه تعداد زیادی آدم رو هم اونجا کف زمین خوابوند اما داشتن درآمد بالا لزوماً به معنی داشتن ظرفیت و شعور نیست.
زندگی اون تعداد آدم که فرهنگشون با ما تفاوت داره خب البته باعث کنتاکتهایی هم میشد و هیچ آسون نبود. تصور کنید اون همه آدم هر روز نیاز داشتند چند بار از دستشویی استفاده کنند، بعضیشون میخواستند نماز بخونند، بعضی دیگه از سر بیکاری و برای گذروندن وقت دائم عین ضبطصوت با هم حرف میزدن و اگه این عده رو ضرب در تراکم جمعیت کنید میزان همهمهای که شبانهروز جریان داشت رو میتونید تصور کنید… علیآقا هم که از قبل چند کلمه بلد بود و به یمن این روزهای مبارک زبانش داشت به سرعت پیشرفت میکرد، راه میرفت و به خاطر این مسائل غر میزد، غافل از این که اون بندگان خدا هم از سر اجبار کمکم چند کلمهای یاد گرفتهاند! راه میرفت و غر میزد و هر روز غرغرهاش توهینآمیزتر میشد و اون بیچارهها مجبور بودند به تحمل، میفهمی؟ مجبور بودند! تا این که علیآقا کار رو به جایی رسوند که نباید میرسوند و طی یه جر و بحث که به داد و بیداد کشید، همهی مسافرها و قاچاقچیهاشونو که توی دفتر نشسته بودن فحش ناموس داد… به طور معمول، جر و بحثها رو یه نفر ختم به خیر میکرد اما…
اون همه آدم غیرقانونـی، وسط روز ظرف 20 دقیقه بله 20 دقیقه! از مسافرخونه منتقل شدند به جاهای دیگه. هر چی هم آشپز و این و اون خواستند وسط رو بگیرند کسی محل نگذاشت. از اون به بعد تا دو-سه سال هیچکس رو نگذاشتند بیاد مسافرخونهی علیآقا. هیچکس! درآمد علیآقا شد چند نفری در ماه که از شهرستان پی کاری میاومدند و یکی دو روزه میرفتند. همهی چکهاش برگشت خورد و هیچ همکاری هم بهش پول قرض نداد. دار و ندارشو مجبور شد بفروشه و آخر هم یه مدتی رفت زندان… خلاصه کنم به خاک سیاه نشست تا تونست دوباره با بدبختی و بیچارگی چند تا مسافر سوریهای و لبنانی پیدا کنه و اون موقعی که ما به اون مسافرخونه رسیدیم کمکم باز پای چند پاکستانی به اونجا باز شده بود که برای رفتن به سفارتخونهی کشورهای دیگه چندروزی میاومدند ایران اما اون درآمد رویایی و آشناهای قاچاقبر، پریدند که پریدند…
وقتی تاریخ بردهداری رو میخونیم حیرت میکنیم. نمیدونیم چرا و چطوری ورود سیاهپوستها به کلیسای سفیدپوستها و خیلی جاهای دیگه ممنوع بود. اما چشمهامونو باز نمیکنیم که ببینیم خودمون هم وقتی اسم افغانی میآد ناخودآگاه خودمونو جمع میکنیم. نمیدونیم وقتی مینویسیم ورود افاغنه(!) به این پارک در این روز ممنوعه داریم دقیقاً از همون نژادپرستی پیروی میکنیم…
من افغانهای زیادی رو اینجا میشناسم که بیتعارف از خیلی از ماها آدمترند. طبعاً حضور تعداد زیادی آدم مجرد و فقیر که اجازهی اقامت هم ندارن بین جمعیت افغانهای توی ایران، ظرفیت و آمار خلاف و جرم و جنایت رو بینشون زیاد میکنه. اما اگه انگ افغان بودن رو درنظر نگیریم، عین همین شرایط توی کمپهای کارگری مثلاً عسلویه هم هست و اونجا هم انواع خلاف کم نیست. چرا راه دور میریم؟ همین نزدیکیهای خودمون هرجا فقر هست، اعتیاد و جرمهای پیامدش بیداد میکنه. اما بین افغانها، مخصوصاً اونهایی که با خانوادهشون اومدند آدمهای سالم و مهربون و بااستعداد و البته کاری خیلی زیاده. آیا الان دلم میخواد بگم «من هم افـغـان هستم»؟ نه! بین کسایی که آدمها رو براساس ملیتشون ارزیابی نمیکنند، فرقی بین من و یک زن افغان نیست، الا سعی و تلاش و دانش و انسانیت و شعورمون. بین اونهایی هم که آدمها رو با انگ افغان و ایرانی و ترک و عرب ارزیابی میکنن تازه باید انتظار رفتاری رو داشته باشم که سالها هموطنهام با افغانها داشتند… من ایرانی هستم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/٢٦
خارهتاو!
هنوز برای اون کاره بهم زنگ نزدن. نمیدونم من عکسالعملهاشون رو اشتباه برداشت کرده بودم یا اونها نمیفهمن وقتی یکی رو نمیخوان نباید اینقدر سیگنال ذوقمرگی بفرستن! یه جای دیگه هم رفتم که منشی میخواستن ولی کلاسشون بالا بود و حقوق خوبی هم میدادن؛ اما جاش خیلی دور و بدمسیر بود. خلاصه که هنوز بیکارم…
پنج شنبه عصر در یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتم موهامو کوتاه کنم که با استقبال فراوان از سوی همسرجان مواجه شد؛ منتها چون اخلاق گند منو سر موهام میدونه، سعی کرد خیلی نشون نده! داستان اینه که من همیشه موهای بلند دوست داشتهام، خیلی بلند! منتها خیلی حوصلهی رسیدن بهشون رو ندارم معمولاً همینجوری برس میکشم و یا دم اسبی میبندم و یا بافته است. دفعهی آخر یه مدلی مرتبش کرده بودم که خیلی نشه بسته نگهش داشت و همونجوری بلند شده بود. جلوی موهام هم از زمان نوجوانی کمپشت بود و تقریباً هر کی منو میدید میگفت ماینوکسیدیل بزنم. این آخرها هر کی اسم ماینوکسیدیل میآره خودمو شکل روستاییهای شگفتزده نشون میدم انگار اولین باریه که میشنوم و دستش درد نکنه که بهم گفته و حتماً میرم میگیرم! چیکار کنم خب حرصم میگیره که یارو ندیده و نشناخته توی صف نونوایی یا توی اتوبوس به خودش اجازه میده در مورد یه موضوع خصوصی به یکی دیگه توصیه کنه، حتی بدون این که مثلاً قبلش یه سلام خشک و خالی هم کرده باشه. جالبه که همهشون هم میدونن دارن فضولی بیجا میکنن چون بعدش میگن البته ببخشیدا…!!! اینه که منم به خودم اجازه میدم سر کارشون بذارم و توی دلم بخندم و لذت ببرم.
میگفتم… خیلی سال پیش یه بار خر شدم رفتم موهامو از پایین کمرم، کوتاهِ کوتاه کردم. یه جورایی پسرونه! بماند که شوهر سابقم چه الم شنگهای راه انداخت برای موهایی که از صبح توی اتاق تا شب توی اتاق قرار بود زیر روسری باشه! منتها خودم اون موقع خیلی خوشم اومده بود و قبل از هر چیزی این موهای «من» بود و به خودم مربوط بود که دوست دارم چه طوری باشه. (مضحک اینجاست که وقتی بلند بود هم فامیلهاش مسخره میکردن که: قراره آلبالو بده یا گیلاس که اینقدر گذاشتی دراز بشه؟) زد و یکی دو ماه بعدش خواهر شوهر سابقم فوت کرد و طبق رسم سیاه پوشیدن و عزاداری اونها، دیگه هیچ جور نمیشد بهشون دست بزنم. کمکم که بلند میشد التماس میکردم دو سانت پشتشون رو کوتاه کنم که عین دم موش شده بود و رضایت نمیداد؛ اینه که خیلی بیریخت و سخت بلند شدن و گذشت.
بعدها چند سال پیش یه بار سعی کردم حالی آرایشگر کنم اون مدلی برام کوتاه کنه اما دقیقاً همون کاری رو کرد که اکثر آرایشگرها میکنند: همونجوری که خودش دوست داشت و بهتر بلد بود کوتاه کرد! بد نشد و همسرجانم هم خیلی ذوقمرگ شد چون که همون موقع برای اولین بار مش هم کردم (که البته خواسته بودم لولایت کنه برام!) ولی اونی که میخواستم نبود و باز گذاشتم بلند شد. از این کار آرایشگرها خیلی شاکی هستم. دفعهی اول برای عقدم هم که رفتم آرایشگاه همین بلا رو سرم آوردن. اون موقع موهام یه تیکه و پرپشت تا دو وجب پایین کمرم بلند بود. خواستم تا پشت کمرم کوتاهش کنه و بقیهشو هم تیکه تیکه کنه. از اون ور زنداداش گرامی و زنداداش گرامیشون که باهام اومده بودن و از همون طایفهی آلبالو-گیلاس بودن به آرایشگره اشاره زدن که این زر میزنه، حالا که رضایت داده تا اینجا اومده بذار حسابی تغییر کنه! چشمتون روز بد نبینه اولین قیچی رو که زد دستم رو بردم پشتم ببینم بلندی موهام تا کجاست و هر چی دستمو بردم بالاتر به انتهای موهام نرسید. خلاصه این که هر بار کوتاه میکردم بعدش مثل سگ پشیمون میشدم که این چه غلطی بود و از فرداش دوباره موهامو میگذاشتم بلند بشه.
یکی از خوبیهای بیشمار همسرجانم اینه که مطلقاً از اون اخلاقهای گُه نداره بگه آی من اجازه نمیدم کوتاه کنی یا رنگ کنی و اینا… معتقده موهای خودته اختیارشم دست خودته، من فقط میتونم نظرم رو بگم که تازه هیچ لزومی نداره تو سلیقهی منو لحاظ کنی! (البته این اخلاق خوبش رو در مورد همه چیز داره و همین یکی از دلایلیئه که من عاشقش شدم) اینه که وقتی میدونست تصمیم دارم بذارم موهام مثل کاترین خاطرات خونآشام بشه و یهو شنید که میخوام کوتاه کنم گفت که خوبه و موی کوتاه بهت میاد ولی تصمیمش رو باید خودت بگیری بعدش پشیمون نشی! منم مثل یه زن(!) تصمیمم رو گرفتم و رفتم موهامو شستم و توی حیاط زیر آفتاب بهاری نشستم زیر دست خانوم صاحبخونه و بهش توضیح دادم که چی میخوام! اونم یکی از معدود آدمهایی که به حرف آدم گوش میکنن از آب دراومد. نتیجه این که زمین تا آسمون تغییر کردم و از پنجشنبه تا حالا هر بار همسرجان منو می بینه هی قربون صدقهام میره و میگه خیال میکرده اون مدلی که قبلاً کوتاه و مش کردهام خیلی بهم میاومده اما الان نظرش عوض شده چون که این مدلی قیافهام رو عین بچههای تخس و شیطون کرده و به شخصیت خود اصلیام خیلی میاد!!! خانومه هم هی راه میره و میگه اگه میدونستم چقدر بهت میاد زودتر تشویقت میکردم؛ بعد هم پیشنهاد کرد یه کم دم ابروهامو کوتاه کنم که گذاشتم اینکارو بکنه و خوب شد. حالا داره سعی میکنه تشویقم کنه رنگ و مش هم کنم، ولی نمیخوام. به نظرم همینطوری اسپرتتره و دوستش دارم. بهترین چیز این مدل مو اینه که احتیاج به رسیدگی و مدل دادن نداره و با اندازهای که موهای من حالت داره از حموم که درمیام همینطوری دو دور سرمو دور خودم بچرخونم درست شده رفته پی کارش.
اینه که این بار از کوتاه کردن موهام پشیمون نشدهام و بلکه حتی بعید نیست تا مدتی طولانی همینطور کوتاه نگهش دارم. فقط امیدوارم روزی که پسری رو میبینم منو بشناسه…
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٤ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/٢٠
مصاحبه
خب قصهی جوراب خیلی وقته که تموم شده. همش خیال میکنم اونی که باید میشد، نشده و نمیدونم چه اشکالی داره. حدس میزنم مربوط به زبان نوشتنش باشه، بنابراین باید چند وقتی ازش بگذره تا بتونم دوباره بخونمش و ببینم مشکل کجاست. همسرجان هم مثل همیشه فقط تعریف و تمجید میکنه؛ در حالی که من الان به یکی از اون نقدهای «آدم ضایع کن»اش بیشتر نیاز دارم!
شکل ورزش کردنم هم اینطوریه که هر روز یا میرم پیادهروی یا توی خونه ورزش میکنم و دوتاش با هم انجام نمیشه چون که خیلی خستهام میکنه. کمکم دارم دوباره اعتماد به سفره رو هم به دست میارم و دیگه در حد انفجار نمیخورم! اعتماد به این که برای وعدهی بعدی و بعدتر و بعدها هم غذایی وجود داره…
دیروز یهو نون زنگ زد و گفت قبل از عید که به دوستهاش سپرده بوده برای کار، الان یکیشون گفته توی شرکتی که کار میکنه منشی میخوان و پرسید که میرم؟ منم با کله رفتم! جای خوبی بود. هم محیطش حرفهای بود و هم آدمهاش مثبت بودن. قبل از این که بپرسم آقای فلانی هست (که شاهکارش اینه اصلاً دیروز خودش سر کار نرفته بوده!) یه فرم دادن دستم و منم پرش کردم. بعد که نگاهش کردن منو بردن پیش رئیسشون و اون یه کم حرف زد و ناگهان گفت که تو با توجه به تحصیلاتت و سابقهی کاریات حیفی و حروم میشی اگه فقط یه منشی ساده باشی و تلفن جواب بدی، یه موقعیت شغلی خالی دیگه هم داریم و اون مسؤل هماهنگی پروژههاست، اونو میخوای؟ گفتم چرا که نه! بعدش یه آقای دیگه رو صدا کرد که مدیر پروژههاشون بود و یه کم با اون هم حرف زدیم. طبق معمول قرار شد خبرم کنن! با توجه به روند قضیه و البته توجه بیشتر به این که حقوق بالایی نخواستم، حدس میزنم واقعاً خبرم کنن!
بعد که اومدم بیرون زنگ زدم به نون و گفتم که آشناش رو ندیدم و اینجوری شده. یه عالمه پشت تلفن جیغجیغ کرد که یعنی خوشحالی! بعد از نیم ساعت میم زنگ زد و گفت که آشناهه گفته حالا برای اون شغل یکی دو نفر دیگه هم فرم پر کردن و نمیتونم براش قولی بدم ولی اگه نشه هم برای منشی اوکی میکنیم و بعد که اومد یه مدت کار کرد جابهجاش میکنیم. منم گفتم دمت گرم خیلی هم عالیه. اصلاً نشه هم من که از اول برای منشی رفته بودم و بهش راضیام.
خلاصه که امیدوارم به زودی بتونم برم سر کار؛ در این حد که آهنگ پیشواز گوشیام رو موقتاً غیرفعال کردهام! اخه فکرشو بکن، یارو زنگ بزنه بخواد بگه خانوم مهندس از فردا بیا سر کار و حواست به یازده تا کارشناس ما باشه که از زیر کار در نرن، بعد جای بوق آزاد یهو یکی بگه: «اگه نمیدونی بدون، به من میگن پسرخاله! نون میگیرم، نفت میگیرم، میخوای برم یخ بیگیرم! دلت میخواد دعوات کنم؟ فوتت کنم هوات کنم؟ فوتت کنم ذلیل بشی، درمونده و علیل بشی؟»
(آخی! قشنگ تونستم پز آهنگ پیشوازمو بدم یا نه؟ کدش هست: 2211494 محض اطلاع!)
شب که اومدم خونه، یه کم بیشتر از معمول به خونه رسیدم و کارهایی که باید میگذاشتم امروز سر فرصت، تندتند انجام دادم. حس کردم وقتی برم سر کار چقدر دلم برای این خونهی فسقلی تنگ میشه! البته که هر روز تهران رفتن و برگشتن یعنی عملاً روزی حداقل 4 ساعت توی راه بودن و پدرم درمیاد ولی خدا میدونه که چقدر خوشحالم. از اون بدتر این که لباس مناسب کار ندارم و توی این اوضاع باید به فکر اونم باشم. فکر کن من با سرخوشی اینجا نشستم و دارم برای کاری که هنوز جواب قطعیشو ندادن ذوق میکنم و برای حقوقش نقشه میکشم!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/۱۸
سیزده به در و الهامات!
به شدت دچار خماری بعد از تعطیلاتم! دیروز رفتم پیادهروی ولی ورزش نکردم زیرا که دلم درد میکرد. امروز هم هنوز نه پیاده رفتم و نه ورزش، سهله که حتی غذا هم درست نکردهام. ولی تا شب کلی وقته حتماً باید انجامشون بدم. اصلاً خودانگارهی خوبی نیست که هر چی فیلم ببینم یا آدم خوش هیکل، هی توی دلم به خودم چرت و پرت بگم؛ اونم وقتی که اصلاحش اینقدر آسونه.
سیزده به در با خانوادهی صاحبخونهمون رفتیم باغ یکی از فامیلهاشون. هر خانوادهای یه جا نشسته بودن و برای غریبهها هم ماشینی 10 تومن جا زیاد بود و در عین حال توی دل هم نبودیم. یه تانکر بزرگ آب آورده بودن و دستشویی هم داشت و یه اتاق که موکت انداخته بودن مثلاً نمازخونه. عصر که شد ساززن-دهلچی هم آوردن و ملت ساعتی رو با رقص شیرازی خوش گذروندن. این البته جدا از صدای باندهای ماشینها بود که هر کی برای خودش گذاشته بود و چون جمع خانوادگی بود خانمها هم میرقصیدن. غیر از اینها دیگه همهی تشریفات سیزده به در هم برپا بود و واقعاً خوش گذشت. شب هم حسابی دیر برگشتیم و به ترافیک برنخوردیم. همین چیزها باعث میشه آدم تا دو روز بعدش خماری بکشه دیگه…
تازه یه اتفاق خوب این وسط افتاده. خواهر آقای صاحبخونهمون زندگیای داشته بسیار دراماتیک و خیلی شبیه به قصهای که من از مدتها پیش توی ذهنم میپروروندم: «بیتا» و خیلی هم پایه است که سر فرصت همهاش رو با جزئیات برامون تعریف کنه. هنوز نمیدونم کدوممون بنویسیمش (من یا همسرجان) من خط داستانی بهتری دارم و همسرجان تزئینات بهتر. گمونم اگه اون بنویسه بهتره چون به هر حال من در جریان نوشته شدنش به شدت دخالت میکنم و همسرجان هم حوصلهی ساعتها حرف زدن دربارهاش و اعمال نظرهای من و هزاربار بازنویسیاش رو داره؛ برعکس من که دو ساله میخوام سیناپس فیلمنامهی ماشین رو که نوشتهام دستی بهش بکشم و اشکالهاش رو برطرف کنم و هنوز توش گیر کردهام.
(یاد خیاطهای قدیمی افتادم که میگفتن اگه چهارشنبه پارچه رو ببُری لباسه حتماً میسوزه یا چه میدونم اگه دوشنبه ببُری شیطون روش میگوزه و هیچوقت نمیدوزیش!!!)
آره همینجوری بهتره؛ من هم سعی میکنم روزهایی که میرم پیادهروی، اونجا بشینم داستانهای بچگونهی «جوراب» و «سرسرهی بزرگ» رو بنویسم. شاید بعدش هم اون آدمکهای کاغذی که اسمش رو نمیدونم. همون که یه کاغذ رو چند بار بادبزنی تا میکردیم و بعد از توش یه آدمک می بریدیم و وقتی بازش میکردیم یه عالمه آدم که دستشونو به هم گرفته بودن رقصکنان از توش میپریدن بیرون…
اصلاً میدونین چیه؟ همین الان میرم یه چای میخورم و راه میافتم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/۱٢
مهمون بازی!
دیروز ما هم رفتیم لابراتوار پیش میم و نون و بیبی! لابراتوار که میگم در واقع محل کار و زندگی میمئه که روزهای تعطیل بیشتر شکل خونه میگیره و نون هم میره پیشش (و البته بیبی هم!) به من که خیلی خیلی خوش گذشت. میم و نون با هم آشپزی کرده بودن و من و همسرجان هم رفتیم توی حیاط مقادیری جوجهبازی. یعنی اینقدر خوردیم که من رسماً دلدرد گرفتم. بعد دراز کشیدیم و ماهپـاره نگاه کردیم. موقعی که داشتیم میرفتیم هوا آفتابی بود ولی برای برگشتن چنان رعد و برق و بارون و طوفانی بود که بیا و ببین. میم شده بود خالهپیرزن، میگفت شب بمونین!
در طول این مدت من کاملاً خودمو ول کردم و تا تونستم از لذتِ خوردن بهره بردم! بعدشم قبل عید اقلاً میرفتم پیادهروی که اونم تعطیل کرده بودم. اینه که باز دارم از شکل آدمیزاد خارج میشم و شبیه بشکه! لذا به خودم قول دادم از روز 14 به بعد، هم مثل آدمیزاد ورزش کنم و هم پیادهروی رو دوباره شروع کنم. وزنم خیلی زیاد نیست که بخوام رژیم بگیرم و با ورزش همین چند کیلو اضافه هم میره، ولی از سایز خارج شدم که هیچ خوشم نمیاد.
از طرف دیگه به شدت ویر نوشتن و رقص افتاده به جونم. رقص که فعلاً موسیقیهای دلخواهم رو ندارم و جفنگیات امروزی هم رقصش مثل خودش جفنگ میشه و خوشم نمیاد ولی نوشتن هیچی لازم نداره غیر از قلم و کاغذ و ویر! شاید هر روز مسیر پیادهرویام رو بذارم سمت امامزاده طاهر و اونجا بشینم بنویسم؛ نزدیک کسی که حتی قلم و کاغذ هم نداشت اما توی سلول، توی ذهنش مینوشت…
بعد از تعطیلات قراره میم چند روزی به کارهای عقب افتادهی خودش برسه و بعد بیاد دنبال همسرجان که برن دنبال کارهای ما (= احتمال خبرهای خوش خیلی نزدیکه). حالا این که مثلاً ماشین باجناقشو میاره و کارها رو سادهتر میکنه یا امثال این خیلی مهم نیست؛ مهم همراهیشه که به آدم قوت قلب و اعتماد به نفس میده. همین خصوصیات میم باعث میشه آدم دوستش داشته باشه و «بزرگتر» حسابش کنه. چطور بگم؟ خودش برای خودش احترام و بزرگی ایجاد میکنه (چیزی که بیبی فقط به اتکای سنش و نصایحش میخواد داشته باشه و نداره).
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۳ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/٩
مهمون
امروز ظهر میم و نون بالأخره اومدن (میگم امروز، ولی با توجه به گذشتن ساعت از 12 شب باید بگم دیروز؛ اما برای من تا وقتی که شب نخوابم، روز تموم نمیشه و فردا شروع نمیشه) کلی گفتیم و خندیدیم و دلقکبازی درآوردیم و بهمون خوش گذشت. میم که فقط موقع اسبابکشی اومده بود کمک، باورش نمیشد از اون حجم خیس و کپکزده و داغونِ اثاث، یه همچین خونهی معقولی سرهم شده باشه! مثل آدمیزاد هم برامون چیزایی که دوست داشتیم آورده بودن: کلوچهی شمالی، زیتون و سررسید! یه خوبی بزرگی که میم داره اینه که به جای آدم فکر نمیکنه و تصمیم نمیگیره. یه مشت فیلم و موزیک و کتاب با هم رد و بدل کردیم، یه کم هم عکس دیدیم. کمی غیبت خانوادهی واتوپیاز کردیم و کمی به بیبی خندیدیم*. همسرجان و میم با هم خاطره و گذشتهی مشترک داشتند و رابطهی جدیدمون هنوز خاطرهی چندونی نداره.
غذاها رو با اشتها خوردیم و خوششون اومد. میم اعتراف کرد که تا قبل از اومدن سر میز گمون میکرده من آشپزی بلد نیستم!!! اصلاً هم مهم نبود که یادم رفته بود زرشک خورش رو بریزم؛ خوبی غذاهای محلی اینه که هیچکی از واقعیتش و اونی که باید باشه خبر نداره که بتونه دربارهاش قضاوت کنه! یک نکتهی مهم در خوشمزه به نظر رسیدن غذا هم اینه که مهمونها به حدی از گرسنگی رسیده باشن که ندونن غذا رو باید بذارن توی چشمشون یا گوششون! این البته تقصیر من نیست، مشکل از اختلاف ساعته که یازده میگن راه افتادیم و سه و نیم میرسن! (این منم؟ بعد از اون همه ماجرا الان میتونم یه خونه داشته باشم، یه آشپزخونه و مهمونهایی که از آشپزی براشون لذت ببرم؟)
نون رو اولین بار بود میدیدم و فقط برای تبریک تولدش تلفنی با هم حرف زده بودیم. گمون نمیکنم از اون ارتباطات تلفنی با هم برقرار کنیم چون من اصولاً آدم تلفنبازی نیستم؛ اما ازش خوشم اومد. درواقع چطور بگم هنوز شخصیتش «دختر توی خونه» است. خدا کنه هیچوقت مجبور نشه بزرگ شدن رو با تحمل سختی تجربه کنه… ولی به هر حال خانوم و باشخصیته و در عین حال شیطون و بانمک. اصلاً احساس «جاری» بودن بهش ندارم! وقتی گفتم تازه اونم یادش افتاد آره انگار ما جاری همدیگه هستیم و همزمان با همدیگه ادای عق زدن درآوردیم!
قرار شد جمعه که خونوادهی نون میخوان برن عیددیدنی، ما بریم اونجا پیششون الواطی! گمونم معنیاش اینه که اونا هم با ما بهشون خوش میگذره.
*دو روز نگذشته نظرات حکیمانهی من در باب اون ظرف کریستال اثبات شد! بیبی غیرمستقیم قیمتشو به اطلاعمون رسونده بود.
پی نوشت: سبزهی امسالم نمیدونم چرا شعور نداره که بفهمه یه جایی باید متوقف بشه! با این که یه روز دیر عدسها رو خیسوندم، الان ارتفاعش به 34 سانت رسیده و مجبور شدم کمرشو هم یه روبان دیگه ببندم. گمونم تا 13 درخت بشه!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٢ ق.ظ توسط نیمفادورا تانکس
۱۳٩۱/۱/٥
بیبی
دیروز بیبی چند ساعتی اومد خونهمون. اومده بود اصطلاحاً عیددیدنی اما نیت واقعیش گشتی- شناسایی بود! همسرجان رو البته میشناخت اما منو ندیده بود و فقط یه بار تلفنی با هم حرف زده بودیم. بیبی که میگم یه مرد چهل و چند ساله است! اسم مخففیئه که همسرجان براش گذاشته. معنی ظاهریش سرواژهی Big Brother ئه. زیرا که درواقع بیبی برادر بزرگهی همسرجانه!
گفته بودم همسرجان تکفرزنده اما اگه روابط ناتنی رو هم بخوایم درنظر بگیریم درواقع خانوادهی گستردهای داره. پدرش وقتی با مادرش ازدواج کرده یه دختر و دو تا پسر از زن اولش داشته که دختره میمونه پیش مامانش و پسرها میان با باباشون و نامادری (که همین مادر همسرجان باشه) زندگی کنن. بزرگه که انگار توی سن و سال طغیان بوده چندسال بعد میره پیش عمو و عمههاش و کوچیکه با مادر جدیدش کنار میاد. بعد اون زن اولی هم با یکی دیگه ازدواج میکنه که اونم چند تا بچه از ازدواج قبلیش داشته و با همدیگه هم صاحب یه پسر میشن. اینه که همسرجان یه خواهر و دوتا برادر ناتنی و تعداد کثیری خواهر و برادر «از پدر سوا- از مادر جدا» داره! حسابی گیج شدین؟ ولش کن! خلاصه کنم: بیبی همون برادر بزرگهاست و میم برادر وسطی. نون هم که گفتم همسر میم و جاری بنده است! خواهرشوهر گرامی هم که از جزیرهی ابری -انگلیس- واسهمون تبریک فرستاده، اسمش رو میگذارم ابر دامنپوش!
میگفتم! بیبی با رعایت تمام آداب معاشرت -که گاهی به حد افراط نزدیک میشد- به دیدنمون اومد. با خودش یه دسته گل آورد و یه ظرف کریستال اصل خیلی سنگین که با یه دست نمیتونم بلندش کنم! خیلی با من حرف زد. بیشترشو گوش دادم چون بیبی کمبود توجه داره و آخرش هم همون «کلم»ی که دوست داشت ازم بشنوه تحویلش دادم. باید میدیدین چطور ذوقمرگ شد و چطور حسرت خورد. باید میدیدین همون لحظه چه برق حسادتی توی نگاهش به همسرجان درخشید! دلم براش سوخت که خیال کرد بعد از مدتها یه آدم جدید پیدا شده که دروغهاشو باور میکنه، که خیال کرد میتونه نقش رئیس خانواده رو به خودش بگیره در حالی که شخصیتش رو عین عروسک نخی میشه بازی داد، که خیال کرد کمکم میتونه یه فامیل با همهی خوب و بدش داشته باشه! نه من هیچکدوم اینا رو باور نکردم چون یاد گرفتهام که ادای هیچی رو نمیشه زورکی درآورد و انتظار داشت کوه دروغ هیچوقت فرونریزه. هر چیزی برای خودش ابزار و لوازمی داره…
میم اما داستان دیگهای داره. ازش بیشتر مینویسم…
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٩ ب.ظ توسط نیمفادورا تانکس