نیمفادورا تانکس

دخترک ما یه عروسک پرنس اریک داره از همین شاهزاده‌های دیزنی. خب از اونجایی که چندان به پوشیدن لباس توسط عروسک اعتقادی نداره هرچی ما لباس این بدبخت رو تنش می‌کنیم، دخترک درمیاره و سیکس‌پک‌های شازده رو می‌ندازه بیرون.

داستان وقتی جالب‌تر می‌شه که بدونید اسم این عروسک رو هم گذاشته بابا! ماجرایی داریم باهاش. امر می‌کنه غذا رو دهن بابا هم بذاریم. عرض می‌کنیم بابا خودش غذا می‌خوره. در حالی که چشاش برق می‌زنه می‌گه نـــــــه اون بابا!

یا می‌گه بابا. می‌گم بابا رفته سرِ کار. هرهر می‌خنده بـــابـــا! می‌گم آهـــا اون بـــابـــا... اون تو اتاقته. (یکی صدامونو بشنوه چی فکر می‌کنه پیش خودش؟)

حالا اصرار داره هرروز ظهر که می‌ره توی حیاط آب‌بازی، نصف عروسک‌ها و خر و خرس‌های اتاقشم ببره، از جمله همین بابای کذایی. و از اونجایی که اصرار داره همشون توی آب شیرجه بزنن هر بار این بابا از نقطه ضعفش متلاشی می‌شه و ما باید دوباره سرهمش کنیم. چند روز پیش به فکرم رسید خب بچسبونمش. فکر بدی نبود. چسبه باعث می‌شه بابا اقلا 48 ساعتی دوام بیاره.

امروز شوهرجان تلفن زده می‌گه نعمتی هستی واسه خودت* ورداشتی پاهای این بابا رو اشتباهی چسب زدی الان پنجه‌ی پاهاش رو به پشتشه. وقتی میاد انگار داره می‌ره! می‌گم آخه نعمت! اون ناشی از انعطاف بدنی‌شه وردار پاهاشو یکی 360 درجه تو مفصل ران بچرخون درست می‌شه. کلی هر و کر کردیم که نمی‌شه و اگه شد چی و اینا تا رسید به جایی که اصلاً اگه شد هر چی تو بگی. گفتم باشه من بسیار دلرحمم وقتی اومدم خونه، چرخوندمش، رفت و آمدش درست شد، شما تا آخر ماه همه ظرف‌ها رو خواهی شست. پررو می‌گه من هیچم دلرحم نیستم بکنش تا آخر سال. قبول؟ قبول.

ساعتی بعد زنگ زده که یه شیرین‌کاری جدید دخترک رو گزارش کنه. می‌گم از پای بابا چه خبر؟ میگه کدوم بابا؟ چی می‌گی؟ خب می‌چرخونی درست می‌شه دیگه کولی‌بازی نداره.

 

* اشاره دارند به دیالوگ مهران مدیری در فیلم دایره زنگی: زن خنگ هم نعمته ها!

۱۳٩٦/۳/٩ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

1

جمعه صبح هرچی منتظر شدم دخترک بیدار نشد ببرمش پارک. خودم هول‌هولی لباس پوشیدم که تا تره‌بار نبسته اقلا یه کم سیب‌زمینی و میوه بخرم. داشتم می‌دویدم که یهو دوست‌شو دیدم از پارک برمی‌گشت و وایسادم با مامانش سلام علیک کردم! خب آخه بزغاله تو مگه چقدری که آشنا روشنا تو کوچه خیابون به‌هم رسوندی؟

 

2

خیلی اتفاقی دو قسمت از سریال «عاشقانه» رو هم‌زمان با شام پختن دیدم و منو گرفت. توی شرکت یکی داریم این‌کاره است هر سریال و فیلمی بیاد اول دست اونه! رفتم 5 قسمتی که تا حالا دراومده رو گرفتم و دیدم. با اینکه خیلی اهل فیلم ایرانی نیستم و اینم مشکلات خودشو داره، اما در کل خوش‌ساخت دراومده و اونقدری که سر دیدن «شهرزاد» حرص خوردم سر این نخوردم!

اصلا و ابدا طرفدار خواننده‌های پاپ مجاز نیستم اصلا خیلی نمی‌شناسم‌شون؛ اما برام خیلی جالب بود که خواننده‌ای مثل «فرزاد فرزین» به خودش جسارت داده یه نقش واقعی بازی کرده اونم با اسم واقعیش که از قضا خیلی هم علیه‌السلام نیست!!!

 

3

بیشتر وقت‌گذرونی‌ام در شبکه‌های اجتماعی توی تلگرام می‌گذره. یه چیزی واقعاً آزارم می‌ده اونم تبلیغ‌های احمقانه‌ی کانال‌های فروش زنونه است. یک گروه اونایی که آدم رو احمق فرض می‌کنن و می‌گن وای کلافه شدیم تبلیغ یه کانال گذاشتیم حالا همه آدرسشو می‌خوان بیایین سگ‌خور دوباره می‌ذارم زودی وردارین که الانه پاکش کنم!!! یک گروه هم اونایی که تبلیغ‌شون اینه می‌خوای چش مادرشوهرت اینجوری بشه دهن خوارشوهرت اونجوری بشه رنگ جاریت ازغوانی بشه کل فامیل حیرونت بشن! از وقتی با فلان کانال آشنا شدم شوهرم موم شده تو دستام و من فلان سلبریتی هستم و این کانالمه و اینام که دیگه قدیمی شده…

خب مسخره‌ها مثل آدم بیایید بگید توی این کانال فلان چیزها هست هر کی لازم داره خودش در به در دنبالشه میاد. هم‌جنس‌های خودتونو چی فرض کردید؟ با خودم قرار گذاشتم پامو توی هیچ کانال و گروهی که منو این شکلی تحقیر می‌کنه نذارم!

 

پی‌نوشت:

تعطیلات عید امسال چند روز تبریز بودیم. قول داده بودم سفرنامه‌شو بنویسم… کو وقت!

۱۳٩٦/٢/٤ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

قبل‌تر ها با خودم نقشه می‌کشیدم که حتماً به بچه‌ام قبل از تولد یک‌سالگی یاد خواهم داد چطور فوت کند تا روز تولدش بتواند خودش شمع کیکش را خاموش کند. البته که دخترک در تولد یک سالگی مفهوم فوت کردن را بلد بود منتها چون همیشه موقع قلقلک بازی و پوشک عوض کردن، شکمش را فوت کرده بودم، آنچه که اجرا می‌کرد عملاً چیزی شبیه شیشکی همراه با غش‌غش خنده بود!

بله بله… بعدتر فهمیدم این چیزها یاد دادنی نیست و دخترک هروقت خودش دلش بخواهد فوت خواهد کرد راه خواهد رفت و حرف خواهد زد. او راه خودش را می‌رود و من فقط افتخار همراهی‌اش را دارم.

کم‌کم و با قدم‌های کوچک، آهسته و پیوسته به تولد دو سالگی نزدیک می‌شود و حالا نه تنها بلد است خودش شمع فوت کند، بلکه کاملا مفهوم داغ و مواظب باش را هم می‌فهمد. احتمالاً خواهد توانست شمع کیک تولد دو سالگی‌اش را خودش خاموش کند و ما برایش دست بزنیم.

شاید روزی روزگاری چندین سال بعد (که خیلی زود خواهد آمد) دخترک تصمیم بگیرد تخصصی در خاموش کردن آتش بگیرد و به دل آتش بزند تا کسانی که مواظب نبوده‌اند را بیرون بیاورد. آن روز قلب من از شادی لبریز خواهد شد که آنچه در راه همراهی‌اش گذاشته ام خوب و درست نتیجه داده.

اما این، هم‌زمان به معنی قبول مخاطره‌ای عظیم هم هست: این‌که دخترک مینیاتورم ققنوس‌وار برود دنبال تولدی دیگر! یک روز تکه‌ای ذغال و مقداری خاکستر تحویلم بدهند و بگویند این همان دردانه‌ات است؛ تو که هر روز دهانش را به جستجوی دندانی جدید کاویده بودی، حالا ببین این جمجمه‌ی سیاه را از روی دندان‌هایش می‌شناسی؟ اصلاً بیا نمونه DNA بده ببینیم کدام این دست‌ها مال جگرگوشه‌ی توست و کدام این پاها؟

نه، فرقی نمی‌کند دخترک روی صحنه تئاتر قلب تماشاگرانش را لبریز از احساس کند، یا در لباس آتش‌نشان دل هزار هزار مادر را با خودش بلرزاند. فرقی نمی‌کند یک پزشک بشود که نگاه نگران هزار مادر به دست‌هایش دوخته شود یا یک زن خانه‌دار و مادر یک کودک با چشم‌هایی شبیه خودش؛ هر چه که بخواهد، فقط افتخار همراهی‌اش نصیب من و دعای خیر من همراهش خواهد بود که: درازای عمرش هر چقدر باشد عاقبت به خیر شود. برای خودش عقیده و آرمانی داشته باشد و جانش را هم بر سر آنچه درست و خوب می‌داند بگذارد.

#آتشنشان_شهیدایثارگراست

۱۳٩٥/۱۱/۱٠ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

صبح که داشتم می‌اومدم سر کار، توی راه طبق معمول تلگرام رو چک می‌کردم که دیدم یه عزیز بهم تبریک تولد گفته با تأخیر!

تشکر کردم و داشتم فکر می‌کردم این تبریک‌ها شبیه جرعهی‌ آخر چای شیرین صبحونه هستند! اولِ چای واسه خودش عالیه، داغ و شیرینه و روزِ آدم رو شروع می‌کنه. اما این یکی-دو جرعهی‌ آخر، یه کم شیرین‌تر هستن و کمی از داغی افتاده که می‌شه قشنگ توی دهن ولش کرد واسه خودش آروم آروم پخش بشه و مزه‌شو به گوشه کنارهای غریب برسونه… از همونا که وقتی می‌دی میره پایین دلت می‌سوزه که چرا چای توی فنجونت تموم شد و هوس می‌کنی بری یکی دیگه هم بریزی!

بعد با خودم گفتم امان از دست وایبر و بعد تلگرام که از وقتی اومدن دیگه نمی‌ذارن حرف توی دهن آدم یه کم خیس بخوره! همونجا آنلاین می‌گی و میره تموم می‌شه. برم همینو بنویسم توی اون وبلاگ بیچاره‌ی تارعنکبوت گرفته!

رسیدم سر کار و مشغول دانلود روزنامه‌هام شدم که یهو آقای خدماتی‌مون یه بسته‌ی سفید آورد گذاشت جلوم! یعنی چی می‌تونه باشه؟ من که قراری با کسی نداشتم؟ منتظر بسته‌ای نبودم؟ اسم فرستنده هم نداشت. گفتم شاید کاریه؟ گیرنده رو دوباره چک کردم دیدم نه خودمم!متفکر

بازش کردم تا یادداشت توشو دیدم قضیه رو گرفتم: بیل و الاغ و اردک، تولدت مبارک! فقط یه نفر هست که انقدر باحاله و اسم پای یادداشت هم خودِ خودش بود.

این جرعه آخرِ تولد امسال اونقدر شیرین و غافلگیرکننده بود که انرژی یک سال آینده رو برام به حد اعلا رسوند. حتی بخوام یه اشاره و کنایه هم اسمشو بنویسم لو میره و خواسته که دندون سر جیگرم بذارم.نیشخند

دیروز و پریروز و پس‌پریروز هم سه تا بسته دیگه گرفتم که گرچه اونا برنامه‌ریزی شده بودن و منتظرشون بودم اما این هیچی از شدت خوشحالی‌ام کم نمی‌کنه!

هی می‌خوام این پست رو تموم کنم یه چیز دیگه یادم می‌آد… چند روز قبلش هم یه بسته از عمه‌ی دخملک رسید که برای من و باباش هم توی این بسته سهمی بود.

اوری‌بادی! مرسی که امسال کاری کردین اون حس مزخرف روز تولد رو نداشته باشم دوستتون دارم!قلب

۱۳٩٥/۱٠/٢٩ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

اگه بدونین چند وقته می‌خوام این پست رو بنویسم و وقت نمی‌کنم…

مدت‌ها بود یکی از دوستام، مامان یه فینگیلی هم‌سن دخترک، می‌گفت قرار بعدی رو بریم پارک بانوان، بهشت مادران یا هرچی اسمش هست! خب من برای رفتن به هر جایی اولویت اولم اینه مسیرش متروخور باشه. روی نقشه دیده بودم و هی نه و نو کرده بودیم تا شد همین دو سه هفته پیش. دیگه گفتیم تا هوا سرد نشده فسقلی‌ها رو ببریم یه کم هوا بخورن. مسیرش هم با مترو و اتوبوس خوب بود که البته من تاکسی سوار شدم ولی اتوبوس بهتر بود!

از در که وارد شدیم مانتو و شال‌ها رو درآوردیم و یهو شد خارج! بهمون خیلی خوش گذشت و بچه‌ها هم حسابی آتیش سوزوندن. جدا از اینکه کلا با این جداسازی‌ها مخالفم، اما چیزای دیگه‌ای هم برای من جالب بود. برخلاف تصور خیلی‌ها که اگه این قانون برداشته بشه ملت با بیکینی نخ در بهشت میان وسط خیابون و خودشونو رنگ و وارنگ می‌کنن اصلا از این خبرها نبود! همه گروه سنی داشتن از فضای باز و هوای آزاد لذت می‌بردن. بعضی با لباس توخونه، بعضی اسپرت، بعضی هم حتی با لباس مجلسی دامن پفی!!! بعدا فهمیدیم در مناطق گوناگون پارک، مجالس تولد و جشن‌های مختلفی برقراره. حتی یکی موهای اون یکی رو می‌بافت و محافل بنداندازون و ابروبردارون هم رویت شد.

از اون دوست‌داشتنی‌تر، جو مهربونی بود که موج می‌زد بین آدم‌ها! خانوما به هم لبخند می‌زدن. با بچه‌های هم بازی می‌کردن. از غذاهاشون به هم تعارف می‌کردن. توی نخ همدیگه و فاز ایرادگیری نبودن. حواس‌شون بود از خودشون و بچه‌هاشون عکس می‌گیرن، بقیه توی عکس نیفتن…

والا بخدا حقوق انسانی‌مون تأمین بشه همه با هم انسان‌وار رفتار می‌کنیم!!!

۱۳٩٥/٧/٢٧ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

شغلم عوض شده. یعنی در واقع برگشتم به شغل اولم که باهاش وارد این شرکت شدم: مانیتورینگ!

این باعث می‌شه هر روز در جریان همه جور خبری باشم و خوبی‌ها و بدی‌های خودشو داره.

 

هفته گذشته پنج‌شنبه شب گوشی شوهرجان رو از دستش قاپیدن و با خنده در رفتن. خیلی حالگیری بود ولی خوشبختانه رهگیری ایرانسل جواب داده و این روزها درگیر رفت و آمد بین دادسرا و بقیه جاهای مربوطه. منم خیلی به سختی مرخصی می‌گیرم و آوردن دخترک به شرکت هم عملاً منو از کار و زندگی می‌اندازه.

دنبال یه مهد خوب می‌گردم که دخترک رو ساعتی نگه‌دارن.

 

خیلی وروجک شده. می‌دونم خیلی خوب نیست که شب حدودای ساعت 12 بخوابه اما من دیر می‌رسم خونه. هردومون نیاز داریم همو چند ساعت ببینیم. از تصور اینکه کمتر ببینمش یا صداشو بشنوم دیوونه می‌شم. از تصور اینکه بچه‌ی پنج ساله‌ام رو نبینم و صداشو نشنوم و نفهمم چطور بزرگ شد تا یهو یه غریبه 20 ساله ببینم که بهم بگه مامان دیوونه می‌شم…

۱۳٩٥/٤/٢٤ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

چراغ رو روشن می‌کنم. نگاهی به خونه می‌اندازم. شبیه میدون جنگه! دو سری حلقه رنگی، دوازده تا مکعب، سه- چهارتا کتاب مقوایی و فومی و پارچه‌ای، عروسک‌های ریز و درشتی که هرکدوم یه جاشون چندتا مهره رنگی داره برای صدا درآوردن، دندون‌گیر، روبان، کریر، روروئک، جوراب، کرم زینک‌اکسید، بالش، اردک، خر، خرس…

تا جایی که می‌تونم آهسته و بی‌صدا جمع و جورشون می‌کنم. توی آشپزخونه هم اوضاع همینه. شیشه آب، شیشه شیر، پستونک، مسواک انگشتی، قابلمه‌های کوچولو و کاسه و قاشق و رنده و قطره‌چکون… همه‌ی سطوح قابل اشغال و سینک ظرفشویی رو پوشونده.

از اتاق‌خواب، حوله و دستمال خشک‌کن و پودر و چندتا خرده ریز دیگه برمی‌دارم و سعی می‌کنم تا حد امکان بی‌صدا ببرم بذارم سرجاشون. لباسای کثیف رو می‌ندازم توی لباسشویی برای جمعه و لباس‌های شسته روی بند رو جمع می‌کنم. برنج می‌شورم و کته می‌ذارم تا با خورش دیروز پخته، شام من و مردخاکستر/ شوهرجانم/ بابای نی‌نی‌ام باشه.

می‌رم روی تخت و اینترنت گوشی‌ام رو به امید یه خط آنتن که گاهی می‌آد و گاهی نه روشن می‌کنم (زنگ و مسیج و آلارم و هرصدای دیگه‌ای که ممکنه از گوشی جماعت دربیاد تا آخر بسته شده). حرفای دوستام رو می‌خونم. چندتا جوک می‌خونم. عکس‌هایی که به نظرم ممکنه جالب باشن رو به خودم فوروارد می‌کنم تا فردا ببینم. چند تا کامنت توی گروه‌های مختلف می‌ذارم و چشم‌هام آروم بسته می‌شن.

حدودای ساعت 3 آهسته صدای باز شدن در رو می‌شنوم. مردخاکسترم بی‌صدا وارد می‌شه، لباس عوض می‌کنه و زیر لب می‌گه واااای چه بوووویی! پا می‌شم آهسته و بی‌صدا می‌بوسمش و بهش خسته نباشید می‌گم. بی‌صدا شام می‌خوریم و پچ‌پچ می‌کنیم مبادا دخترک بیدار بشه و بعد بیهوش می‌شیم تا صبح فردا که من بی‌صدا لباس بپوشم و برم و بابا و نی‌نی یکی دو ساعت دیگه هم بخوابن…

۱۳٩٥/۱/٢٦ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

پریروز کارم کمی بیشتر طول کشیده بود و خونه رفتنی داشتم تو هوای غروب مثل اسب می‌دویدم و سرم تو گوشی بود که به مرد خاکستر مسیج بدم و بپرسم قرار بوده علاوه بر شکر و پرتقال سر راهم دیگه چی بخرم که برآمدگی دریچه فاضلاب کف خیابون رو ندیدم و پام گرفت بهش. یکی دو قدمی سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم ولی نشد و چشمتون روز بد نبینه…

چند سال پیش یه بازی مد شده بود چند تا پنگوئن رو می‌ذاشتی توی توپ و شلیک می‌کردی، هر چی مسافت بیشتری می‌رفت امتیازت بیشتر بود؛ عین پنگوئنا که وقتی زمین می‌خوردن چند بار دیگه هم روی زمین پرت می‌شدن و آخرش یه مسافتی کشیده می‌شدن… عین اونا شدم! هیچ جوری هم نتونستم شدت ضربه رو با دستام بگیرم.

نتیجه: دوتا زانوی کبود، دو تا کف دست خراشیده، لب خراشیده و باد کرده و کبود، دماغ زخمی و کبود از چند نقطه، و چون عینکم هم به زمین کشیده شد و به صورتم خورد بالای پل دماغم هم پوستش کنده شد و بالای پلک راستم هم کبود… سرتاپای هیکل و کیفم هم پر خاک و دوده سیاه!

گوشی‌ام چند تا خراش کوچولو برداشت، رودماغی عینکم کج و کوله شد و بند کیفم هم به چندتا نخ بند موند. نزدیک شرکت بودم دیدم بهترین کار اینه که برگردم. برگشتم خودمو ترتمیز کردم و همکارهام برام آب قند درست کردن و پماد دادن و شکلات تو جیبم گذاشتن و اصرار کردن که کمی بشینم تا حالم بهتر بشه و حتماً آژانس بگیرم برگردم خونه.

تلفنی به شوهرجانم خبر دادم که چی شده و دیرتر می‌رسم خونه. وقتی رسیدم دخترک فهمیده بود یه طوری شده! برخلاف همیشه که دست و پا می‌زنه و خودشو تو هوا پرت می‌کنه تا بیاد بغلم، صبر کرد تا لباسم رو عوض کنم و بازم بشورم و بیام بشینم بعد اومد، بعدم هی صورتمو نگاه می‌کرد ببینه اینا چی هستن؟

خلاصه که تا الان ورم‌ها خوابیده و دردش آروم شده و زخم‌ها رویه بسته و کبودی ها دارن طیف‌های رنگی خودشونو طی می‌کنن… توی مترو و کوچه خیابون باز شدم مصداق همون «الهی بشکنه دست دیوار!!!»

می‌دونم. می‌تونست خیلی بدتر از این‌ها باشه.

۱۳٩٤/۱۱/٢٩ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

حالم گرفته بود. از همین حال‌گیری‌های الکی روز تولد! رفتم تو حیاط شرکت نشستم یه کم عر زدم آروم شدم، بهتر شدم. داشتم خودمو جمع و جور میکردم بیام تو یهو یه بوته تو حیاط دیدم... گل یخ! یعنی من سه ساله اینجام اینو ندیده بودم؟ کور خاکبرسرم؟ گل یخ بوی خود خدا رو میده. رفتم بوش کردم تا اعماقم غرق لذت شد. من عاشق گل یخم. مامانم یه مدل یاس رازقی داشت اونم خیلی دوست داشتم اما اون به خاطر اینه که منو یاد مامانم می‌ندازه. گل یخ، گل خودمه. گل خوشبوی وسط دی!
یه شاخه کوچولوشو که غنچه نداشت چیدم با خودم آوردم که به فال نیک بگیرم...

۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()

کم‌کم با دخترک رو روال زندگی افتادیم. اونم کمی بزرگ‌تر شده و گرچه که خیلی شیطونه و توجه و مراقبت زیادی لازم داره اما نگهداریش هر روز آسون‌تر و شیرین‌تر میشه. نگاهش که می‌کنم عکس‌های بچگی خودمو می‌بینم و ابروها و مدل نگاه کردنش کپی باباشه.

صبح‌ها 7 صبح بیدار می‌شم و آماده می‌شم که برم سر کار. گاهی بیدار می‌شه و شیرشو میدم و اگه پوشکش کثیف باشه عوض می‌کنم و دوباره می‌ذارم تو تختش تا بخوابه و میرم شرکت تا حدود 7:30 که برمی‌گردم خونه چند بار تلفنی با خودش و باباش حرف می‌زنیم. وقتی میام کلی با دیدنم ذوق می‌کنه و بغلش می‌کنم همه‌ی خستگی‌ام درمی‌ره و بهش می‌رسم تا وقت خوابش. در طول شب هم یکی دو بار برای شیر بیدار می‌شه و دوباره می‌خوابه. وقتی من سر کار هستم پیش باباش می‌مونه و وقتی من میام خونه اون می‌ره سر کار. خوشبختانه کارش طوریه که تونست ساعت‌های کارشو عوض کنه و شب بره. حدودای 2-3 برمی‌گرده خونه. روزهای تعطیل هم یه روز من صبح زود بیدار میشم و نگهش می‌دارم که بابایی بتونه تا لنگ ظهر بخوابه و یه روز اون.

درسته همو خیلی کم می‌بینیم اما به این‌که خیالمون از نگهداری دخترک راحت باشه می‌ارزه. تا کمی بزرگ‌تر بشه و جون بگیره و اقلاً بتونه بهمون بفهمونه که از بودن در جایی و پیش کسی خوشحال هست و بهش خوش می‌گذره یا نه و اون وقت می‌ذاریمش یه مهد خوب. شوهرجان در حد حسرت برانگیزی با دخملی خوبه و از پسش برمیاد.

نظرات زیادی از گوشه و کنار می‌گیرم که باید تا حداقل سه سالگی پیشش بمونم و نباید تربیت بچه‌ام رو فدای جاه‌طلبی شغلی و موقعیت اجتماعی خودم بکنم! همون‌طور که از گوشه و کنار نظرات مختلف و معمولاً متضادی در باب نحوه زایمان و شیردهی و تغذیه و لباس پوشوندن و خوابوندن و بغل‌کردن و باقی مسائل شخصی می‌گیرم. اوایل کمی به هم می‌ریختم و می‌گفتم آخه شماهایی که هیچی از شرایط زندگی و ایده‌آل‌ها و شیوه‌های زندگی و تربیتی ما نمی‌دونید، چرا به خودتون اجازه می‌دید اینقدر قاطعانه نظر بدید؟ اما کم‌کم برام عادی شد و یاد گرفتم اینم مثل باقی موارد نشنیده بگیرم و کاری رو انجام بدم که از نظر خودمون بهترینه.

زندگی‌مون خیلی شلوغه و رو دور تند! گاهی جمعه‌ها بی‌بی میاد بهمون سری می‌زنه و با دخترک عشق و حال. اما ماجراهای احمقانه‌ای بین ما و میم و نون پیش اومد که ترجیح دادیم فعلا چند وقتی دور و دوست بمونیم و هروقت همو می‌بینیم ادای خوب و خوش بودن الکی دربیاریم! البته اینم موقته و درست می‌شه… اما عمه‌اش از کیلومترها دورتر هی براش غش و ضعف می‌کنه! چند روز براش عکس نفرستم خودش سراغشو می‌گیره.

الان داشتم فکر می‌کردم این وبلاگ منه و نه بچه! دیگه بسه و باید حرفای خودمو بنویسم. اما واقعیت اینه که نیم‌وجبی همه‌ی زندگی ما رو پر کرده و همه چیز رو تحت تأثیر قرار داده. شایدم ماها زیادی ذوقمرگ این وروجک هستیم و بعد از این‌همه انتظار، داشتنش رو لحظه لحظه زندگی می‌کنیم. هنوز فرصت نکردم وبلاگ خودشو سر و سامون بدم. شاید اگه این حرفا رو اونجا بنویسم، باز اینجا بمونه برای خودم.

۱۳٩٤/۱٠/٩ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نیمفادورا تانکس | نظرات ()
درباره وبلاگ

نويسندگان
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
لینک های ویژه
امکانات وب